eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
پیش یه دکتری رفتم برا جراحی بینی ویزیت شدم قیمت گفت۲۰۰ میلیون!! تصمیم گرفتم با این ۲۰۰ تومن برم سفر. بجای بینی، جهان بینیمو تغییر بدم.👃🫠😂😂 @Aghmiun
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘صبحانه شمالی @Aghmiun ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوچهلوهفت بانو پشت دار قالی نشسته بود دستهایش تند
به سمت اتاق عمویش رفتند سیاوش هم آنجا بود نمی دانست حضورش اتفاقی ست یا همایون از او هم خواسته که باشد سلام داد و نشست سیاوش نگاهش کرد لبخند گرمی به رویش پاشید نگرانی را از چشم هایش خوانده بودعجیب بود که در این جمع و اضطراب نشسته به جانش ، حس تنهایی و دلتنگی می کرداین چند نفر حاضر توی اتاق هم خونش بودند ! او از جمع شدنشان دور هم و حرفی که هنوز نمی دانست چیست می ترسیددور هم نشسته بودند آیلار دستهایش را روی زانوانش قفل کرده بود از استرس در هم فشارشان میداد.همایون بالاخره پس از دقایقی طولانی لب به سخن گشودوقتی اون شب محبوبه صداشو انداخت سرش میون کوچه هوار کشید که آیلار .باز می خواستند درباره آن شب حرف بزنندهمان شبی که محبوبه بی آبرویی اش را جار کشیدو همایون و محمود هم با داد و کتک ها و فریادهایشان تاییدش کردندمکث کردجمله بعدی اش ادامه حرف قبلش نبود :وقتی آیلار مجبور شد بشینه سر سفره عقد علیرضا نه آیلار راضی بود نه علیرضا .منم می دونستم دل سیاوش و ایلار پیش هم دیگه اس . ولی محمود نمی دونست .آیلار پوزخند زدمحمود از چه چیزی خبر داشت که این دومی اش باشدحالا اصلا گفتن این حرفها چه فایده ای داشت ؟ چرا داشت این حرفها را میزدهمایون رفت سر جمله بعدی علیرضا هم خبر داشت .سر همین خبر داشتنش هم هست که روان شناس لازم شده .که هر شب با کابوس از خواب می پره .روان شناسش میگه مشکل فقط حبس شدنش توی غار نیست ،مشکل عذاب وجدانیه که بابت زندگی برادرش داره .نگاهش معطوف سیاوش شد سیاوش تو گفته بودی ببریمش روان شناس ببیندش ما هم بردیم اونم بعد چند جلسه این حرفها رو زد .علیرضا داره نابود میشه .مشکلش هر روز حاد تر میشه همه اش خود خوری می کنه .با خودش می جنگه.شبا مدام کابوس می بینه .مشاورش میگه بیشتر عذابی که می کشه از عذاب وجدانه .سر دل شکسته برادرشه،سر زندگی بر باد رفته برادرش .نگاهش همچنان به سیاوش بود از طرفی مادرت .قلبش مشکل پیدا کرده .از وقتی تو رفتی از روزی که علیرضا به این حال و روز افتاده یک چشم مادرت اشکه یک چشمش خون دکتر میگه با این وضعیت قلبش ، استرس و فشار عصبی براش سمه ،دکترش میگه اگه شرایط اینطوری پیش بره از پا در میاد شما دوتا هم که از بچگی دلتون با همدیگه بود .حالا این وسط یک اتفاقی هایی افتاد من و محمود خطا کردیم قبول دارم .ولی هنوز دیر نشده.سکوت کردنفس عمیقی کشید درسته یک مقدار دیر شده ولی اگه شما دوتا بخوایین ما جبران می کنیم .می تونم دستتون بذارم توی دست همدیگه .سحر و مازارم یک جوری رد کنم برن که آب از آب تکون نخوره.راهشو بلدم میخوام جبران کنم .میخوام یکبار دیگه همه دور همدیگه جمع بشیم خوش و خرم .ما پا گذاشتیم روی دلتون ،دلتون شکوندیم هر روز هم داریم تقاص پس میدیم حالا میخوام جبران کنم دل شکسته شما دوتا رو بند بزنم .علیرضا رو از شر این عذاب وجدان که داره به جنون می کشتش رها کنم .بچه های پروین دوباره دورش جمع بشن.سر آیلار با ضرب بالا آمد ناباور به عمو و پدرش نگاه می کردمثل ماهی بیرون افتاده از آب فقط دهانش را باز و بسته می کردچنان غافلگیر شده بود که حتی نمی توانست کلمه ای پیدا کنددقیقا منظورش از حرفهایش چه بوداینکه می گفت می تواند سحر و مازار را رد کند تا بروند یعنی چه ؟داشت درباره دو عروسک چوبی حرف میزد ؟یا مثلا درباره ماشین اسباب بازی بچه هایش ؟نمی توانست حرفهایش را حلاجی کند سحر و مازار را کجا رد کند ؟چطوری دست سیاوش و ایلار را توی دست هم بگذاردحالا یادشان آمده بود که محبتی میان بوده و قلبهایی این وسط شکسته شده حالا می خواستند چه چیزی را درست کنند ؟ حالا که آیلار و سیاوش راهشان را پیدا کرده بودندحالا که مازار آمده بود و قلب شکسته اش را بند زده بودسیاوش از این برنامه هایشان خبر داشت؟می دانست پدر و عمویش چه پیشنهاد احمقانه ای می خواهند بدهند ؟یعنی واقعا به حرفهایشان فکر هم می کردند؟ یا همه چیز فقط از روی خود خواهی بود فقط به خودشان فکر می کردند به این که زمانی لازم بود آیلار و سیاوش از هم جداشوند تا استحکام خانواده حفظ شودحالا هم لازم بود به هم بر گردند تا خانواده پر اهمیت و در حال فروپاشی همایون ، دوباره مستحکم زندگی کننداین وسط هیچ چیز دیگری هم اهمیت نداشت گوربابای مازار و سحر گور بابای متاهل بودن و متعهد بودن آیلار و سیاوش واقعا آدمها تا کجا می توانند در جهل و نادانی دست و پا بزنندو در خودخواهی تا کجا می توانند پیش روندسیاوش از جا بلند شددستهایش مشت شده بودند و فکش را چنان بر هم فشار میداد که هر لحظه ممکن بود استخوان هایش بشکندبا صورتی بر افروخته گفت.چی داری میگی بابا ؟آیلار شوهر داره .مردی مثل مازار که با تمام بی آبرویی هایی که ما و خانواده اش براش رقم زدیم پشتش ایستاد . ادامه دارد.... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
بنفشه طاهریان1_4997036595962970356.mp3
زمان: حجم: 84M
داستان خسرو و شیرین . من و نظامى براى قسمت نوزدهم پادكست خيلى زحمت كشيديم.خيلى...و گنجى شده.درخشيدنى! لطفاً اين قسمت راگوش كنيد، به حداقل يك نفر معرفى كنيد. در مورد باربَد و سى لحن (آهنگ) هايى كه ساخته در مدارس ايران بايد تدريس ميشد. نشده. نميشود. در تاجيكستان اما برايش چند سال پيش بزرگداشتى برگزار شد و از استاد شجريان دعوت شد در موردش صحبت كند. نظامى تنها كسى است كه نام اين سى لحن را برده و من در قسمت نوزدهم پادكست نه تنها به شما ميگويم باربَد كى بوده بلكه نام سى آهنگ را برده و در موردش توضيح ميدهم. قسمت نوزدهم پادكست براى من مثل اين بود كه گرد و غبار از روى گنجى بردارم حالا شما خود دانيد، بشنويد و با انتشارش سهم خودتان را ادا كنيد يا بگذاريد و بگذريد. 🔘توضیحات بانو بنفشه @Aghmiun