eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بوی دلتنگی پاییز وزیده ست ولی... اولین موسم این فصل مگر مهر نبود؟ -مجتبی قندالی @Aghmiun
زبانم لال دیدم بر جهنم شوی داخل،ولی افسرده ای تو دودستی داده ای اموال ورّاث زهستی جان فقط آورده ای تو شدی قاضی،شدی هم متهم تو که چون تابوت را هم خورده ای تو ز برزخ آمدی بیرون تو برزخ بپرسیدی چراتو زرده ای تو بگفتی هست اموالت فراوان هزاران سود بیجا برده ای تو بگفتی جزربا خواری وآن کار گناهانی دگرهم کرده ای تو بگفتی گر که برگردی به دنیا دهی سیلو بجای گرده ای تو به لب دارم سخن هارا نگویم قیامت تاشود،در پرده ای تو بگفتم من کمی از آنچه دیدم خدا را شکرکن ، نمُرده ای تو نترسی توبه کن داری تومهلت بکن خالی شکم پرورده ای تو توسررامیدهی برباد(میلاد) دلِ آزردگان، آزرده ای تو (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni
پاییز زیبا قطار زندگی بر وفق مراد تان باد ... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهویک محکم گفت معلومه که هست .اگه بدونی چقدر
بابا اون همراه من لواشک خورد ،چپیس خورد کلی حرف زدیم و خندیدیم .اگه بدونی چقدر مزه داد من تازه فهمیدم بابا داشتن چقدر خوبه .محمود ناباور فقط به آیلار نگاه می کرددهانش برای گفتن هیچ حرفی باز نمیشدآیلار ادامه دادبهم گفت همیشه دلش می خواسته یک دختر داشته باشه تا براش از این چیزا بخره ،میدونی بابا منم همیشه آرزو داشتم با بابام بشینم حرف بزنم اون حرفهای خنده دار بزنه و من بخندم .نگاهش به سمت انتهای باغ رفت .همانجا که جز تاریکی چیزی مشخص نبود انگار با خودش حرف میزد عادت داره هر روز عصر میره پیاده روی .رفته برای من یک جفت کفش اسپورت صورتی خریده تا روزهایی که مازار خونه نیست منم توی پیاده روی همراهیش کنم .توی راه برام از کارش میگه از خاطره هاش ،بازم برام لواشک میخره با پاستیل حتی بعضی وقتا یواشکی میریم قنادی دور از چشم مازار نون خامه ای میخوریم آخه بابا ، مهران قند و چربیش لب مرزه باید رعایت کنه .بابا من از رنگ صورتی خوشم نمی اومد بنظرم زیادی لوس و بچگونه بود اما از وقتی عصرهام با یک جفت کفش صورتی همراه بابا مهران شده دیگه خیلی این رنگو دوست دارم.بابا من قبلا این چیزا روتجربه نکرده بودم .جای این چیزا توی زندگیم خیلی خالی بود .گفته بود .گفته بود وگفته بودوقتی بلند شد تا پدرش را با حرفهایی که زده بود تنها بگذاردحس کرد ته نگاه پدرش به اندازه تمام حسرت های آیلار خالی ست دقیقا هم همین طور بودمحمود تازه فهمیده بود چه فاجعه بار ، بچه هایش را باخته... ××× با اینکه بهار هر روز نزدیکتر میشداما در روستای کوچک و کوهستانی آنها زمستان همچنان می تازیدبخصوص آن ساعت از صبح که درست بعد از نماز شعله دوباره به کار وادارشان کرده بودخبر آمدن مهمان هایشان را همین شب پیش شنیده بودنددخترها را برای آماده کردن خانه و رسیدن مهمان ها حسابی به کار گرفته بودحدودهفت صبح بود که شعله برای صبحانه صدایشان کرددخترها وارد هال شدند سه نفری دور سفره نشستندآیلار اولین لقمه را که گرفت یاد صبحانه روز قبلشان افتادنگاه خالی پدرش سر سفره مقابل چشمانش نقش بست و حس بازنده بودن را به خوبی از چشمانش متوجه شدانگار تازه فهمیده بود با کاری که کرد بچه هایش را به طور کامل باخت تازه فهمیده بود هیچ وقت برای بچه هایش پدر نبود و پدری نکرد اما دیگر برای حسرت خوردن و پشیمان شدن خیلی دیر شده بودصدای زنگ تلفن در فضای ساکت خانه پیچید هر سه نفر نگاهش کردندبانو دست برد و گوشی را برداشت.سلام علیک کوتاهی کرد و دو سه جمله در حد:آره بیداریم.... باشه... الان میاد .گفت و قطع کردبه آیلارنگاه کرد گفت جمیله بود .میگه امید خیلی بی قراری می کنه .گفت به آیلار بگو اگه می تونه بیاد کمکم چند دقیقه بغلش کنه چیزی براش درست کنم بخوره شاید آروم گرفت.آیلار از جایش بلند شد و گفت:باشه برم ببینم چشه شعله صدایش کردبمون صبحونه بخور بعد برو آیلار از توی اتاق روسری اش را روی موهایش که دورش رهابودندانداخت .شال سه گوش بافتش را روی شانه هایش کشید و گفت همونجا با جمیله یک چیزی میخورم برم گناه داره امید حتما گشنشه.درِ خانه جمیله را که زدمحمود بلافاصله در را به رویش گشود انگار پشت در ایستاده بودنگاهش کرد و سلام داد جواب سلامش را مثل همیشه شنید نگاه و رفتار معمولی پدرش همان حالت همیشگی بود آیلار وارد حیاط شد و محمود بیرون رفت.معمولا هر روز صبح همین حوالی برای رفتن سر کاراز خانه خارج میشد دخترک در را بست و وارد شدغرق در افکارش که هنوز هم در گیر نگاه های درمانده روز قبل پدرش وتغییر رفتار دوباره امروزش بود از حیاط گذشت وارد خانه شد نامادری اش را صدا زدجمیله ،جمیله کجایی؟صدایش را از آشپزخانه شنیدمن آشپزخونه هستم آیلار جان بیا توسفره صبحانه کنار بخاری پهن بود با دیدن نان تازه و پنیر و گردو دلش ضعف رفت اما باید اول امید را می گرفت تا جمیله غذای او را بپزدوارد آشپز خانه شد و گفت سلام .صبح بخیر امید کجاست ؟جمیله نگاهش کردچشمانش با دیدنش برق زد و گفت:سلام عزیزم .امید توی اتاقه.آیلار خندید و گفت بانو یک جوری گفت امید بی قراره فکر کردم بچه هلاک شده .صدایی ازش نمیاد که جمیله کمی دستپاچه شد و گفت آره فعلا گریه نمی کنه.آیلار به سمت اتاق رفت و گفت برم ببینم این داداش قشنگم چیکار کرده.امید کف اتاق نشسته بود و باعروسکهایش بازی می کردتا آیلار را دید به سمتش حرکت کرد در چهار دست و پا رفتن مهارت پیدا کرده بود آیلار روی دو زانو نشست با اشتیاق او را بغل کردصورت امید اصلا شبیه بچه هایی که گریه کرده اند نبودحسابی سر حال می نمود و با دیدن خواهرش بیشتر هم ذوق کرد و دستهایش را تند تند به هم کوبید .تو که مثل فرشته ها داری بازی می کنی پس چرا مامانت میگه گریه می کردی ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
گاهی عکس‌ها هم بو می‌دهند، بوی خوش گذشته، بوی زندگی‌های دوست داشتنی، بوی قرمه سبزی‌های خوش طعم مادر، بوی عطر تند سبزی‌های خشک شده‌ی معطر، بوی مرزه و ترخون و سیر ترشی، اعجاز طعم چای کتری لعابی روی چراغ نفتی.. و ما کودکانی که بزرگ شدیم ولی هنوز دل در دوران کودکی داریم شاید دلمان هنوز جایی گوشه‌ی همین عکس‌ها جا مانده... @Aghmiun
طی سال های ۶۰ و ۶۱ باهاش آشنا شدم، آن وقت در آغمیون زندگی میکردیم ، خونه محقر و کوچک ما پاتوق دوستان همبازی گل کوچک بود ، معمولا بعد از بازی گل کوچک چند نفری سر راهمون از مرحوم محی دایی( تاروردی) چند تا بربری میخریدیم و می امدیم خانه ما باسبزی پنیر یا املت در یک فضای محبت آمیز و بگو و بخند همه بربری ها را میخوردیم و بعدش بلند میشدیم می رفتیم قهوه خونه ،قلیانی چاق می کردیم، تمام خستگی بازی یا کار از تنمان بیرون میرفت. طی همین هم نشینی ها و هم بازی ها بود که با مرحوم حاج اصغر باقریان آشنا شدم ،آنهم به خاطر نسبت فامیلی که اقای محمدیان با ایشان داشتند ، تابستان ها معمولا به آغمیون می آمدند هم خانه خواهرشان ( مادر برادران پیر صالح ) و هم منزل حاج موسی محمدیان که پسر دایی وپسر عمه بودند چند روزی مهمان بودند. یک روزی طی سال های ۶۰ و ۶۱حین بازی گل کوچک ایشان هم با اقای فیروز محمدیان آمدند سر زمین بازی، و انجا برای اولین بار من با ایشان آشنا شدم ، در همان اولین دیدار ایشان را فردی خونگرم ،بااحساس و خیلی مهربان دیدم. بعد از بازی و تو مسیر بازگشت به خونه دوباره صحبت مفصلی باهم کردیم. اون موقع هم بحبوحه جنگ بود و متوجه شدم که ایشان در جبهه جنگ حضور دارند . بیشتر تفکرات دینی و مذهبی و آن موقع انقلابی مان باهم خیلی جور در می آمد و این اتفاق باعث شد بیشتر باهم انس بگیریم . بعد ها هر وقت تهران می رفتم و یا قرچک ،حتما هماهنگی می شدیم و باهم دیداری داشتیم. آن زمان ایشان در قرچک سکونت داشتند و من هم بدلیل سکونت خاله ها و پسر خاله هایم در قرچک سالی حتما یکی دوبار به قرچک می رفتیم. همان موقع ها چون حاج اصغر اقا از فوتبال خوششان می آمد با هماهنگی اخوی شان اکبر اقا یک مسابقه گل کوچک بین چند نفر از ماها بعنوان تیم آغمیون( اکبر نوری. فیروز محمدیان، رضا میرزایی، یوسف مصلحی. و چند نفر دیگر) و چند نفر دیگر بعنوان تیم قرچک برگزار کرد که خیلی خاطره انگیز بود، و اصغر اقا حین بازی هی با صدای بلند و ترکی میگفت: آغمین کره سین ییب سوز گره اوتاسوز..‌...( کره آغمیون را خوردید باید بازی را ببرید). و خوشبختانه بازی را بردیم و بعدش اصغر آقا ما چند نفر را واسه ناهار بردند خونه شون. یادم نمی رود وارد منزل اصغر اقا که شدیم و یک چایی خوردیم گفت اول باید برید دوش بگیرید ، ما هم خجالت می کشیدیم ولی با اصرار ایشان به نوبت یکی یکی حمام کردیم بعد گفتند نماز بخوانیم و بعدش ناهار بخوریم. یادش بخیر آن روز.....‌نماز هم خواندیم و ناهار هم میل کردیم و کلی خوش گذشت . ایشان مدتی در حراست مجلس شورای اسلامی مشغول بودند، هر کسی چه آغمیونی و چه غریبه ، تقاضایی میکرد مثلا برای دریافت وامی تا استخدام در جایی، بلافاصله درخواست طرف را میگرفت و با یک شور و شوق و همراه با مهربانی ومحبت حتما از مسئول مربوطه اش دستور اجرایش را میگرفت ،به هیچ احدی نه نمی آوردند. چندین بار در جبهه های نبرد مجروح شدند ولی هیچ وقت به رخ کسی نکشیدند. از خصوصیات اخلاقی ایشان باور کنید هر چقدر بنویسم واقعا نمی توانم ادای مطلب کنم. چقدر خوش رو، با تبسم بودند همیشه خنده بر صورت داشتند. تو مجالس ختم یا جاهای دیگر حتما شما هم متوجه ادب و معرفت ایشان می شدید‌ انسان خاکی ،متدین، مخلص، ساده زیست، بشاش، نورانی ، ...‌‌.‌‌‌.‌‌بودند. انرژی مثبت از کلام و سیماشون میبارید و واقعا چند دقیقه ای باهاش مصاحبت میکردی حالت خوب میشد....‌‌.‌‌ انسانی بی توجه به مال و منال دنیوی بودند و اهل پست و مقام نبودند‌.....‌ خیلی هاتون میدانید آن موقع از طرف نهاد خدمتی اش خانه ای برایش میخواستند بدهند در بالای شهر، قبول نکرده بود و گفته بود من فعلا سرپناهی در قرچک دارم بدهید به نیازمند و کسی که خانه ندارد. مطلب خیلی زیاد هست من فقط جهت تجدید خاطره گرامیداشت یاد و خاطره و خوبی های این مرد نازنین و پدری مهربان و جانبازی بی ادعا و سرافراز نکاتی را که از ایشان در خاطرم بود یاد آوری کردم. خیلی هامون میدانیم مرحوم برادرشان حسن آقا چقدر در امر تاسیسات و ساخت و ساز منازل مسکونی آغمیونی ها زحمت کشیدند و جزو کسانی بودند که در کوچ و سکونت آغمیونی ها در قرچک دخیل و مثمر ثمر بودند ، نامی هم ببرم از جناب کربلایی ابراهیم میرزایی که ایشان هم در امر سکونت و سامان گرفتن خیل بیشماری از آغمیونی ها در قرچک زحمات زیادی کشیدند ، و کسان دیگری که امکان بردن اسمشان نیست. آخرین بار که من حاج اصغر اقا را زیارت کردم در یکی از ختم هادر مسجد قرچک یا حسینیه خانی آباد نو بود که چند دقیقه ای سر پایی و با عجله صحبت کردیم و آن آخرین دیدارمان بود .
دیگر در این پریشانی زمانه حال و حوصله چندان مساعدی برای مردم نمانده است ، اصلا یادمان رفته است دوستی داشتیم فامیلی داشتیم دیگر از رفت امد ها که خبری نیست از تماس های تلفنی که هر از گاهی بین فامیل و دوستان انجام میگرفت خبری نیست...واقعا به کجا داریم می رویم یا بهتر بگویم به کجا دارند میبرندمان ؟؟؟! شعری در کتاب فارسی دبیرستان یا راهنمایی داشتیم که صدق میکنه به زمانه ما......‌ چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق چنان آسمان بر زمین شد بخیل که مردم ملخ خوردند و ملخ بوستان واقعا چه بلایی بر سرمان آمده همدیگر را فراموش کردیم؟؟!! بعضی از دوستان ازمن می پرسند چرا منتظر میشوم کسی فوت کند بعد خاطره ای ازشون بنویسم؟ شاید دلیل اش همین فراموشی های اجباری و اوضاع و احوال پریشان خودمان و هم زمانه باشد که خیلی اتفاقات از یادمان و خاطرمان پاک شده ......و به محض اینکه عزیزی از میان مان پر می کشد تازه خاطرات آدم ها خود بخود می آیند سراغ آدم....‌. بدین بهانه یاد و خاطر حاج اصغر باقریان این نازنین انسان را گرامی میداریم و خدمت خانواده و فرزندان داغدارش و تمام بازماندگان و منسوبین سوگوار و خاندان پیر صالح تسلیت عرض میکنیم.                                محمود اسماعیلی.۱۴۰۱/۶/۳۰ *کانال آناوطن آغمیون* @aghmiun 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 جانمایی مجدد
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهودو بابا اون همراه من لواشک خورد ،چپیس خور
امید به حرفهای آیلار که معنیشان را نمی فهمید فقط چون با صدای بچگانه بیان شده بود ، برایش جذابیت داشت با صدا خندیددل آیلار برای خندیدن امید غنج رفت و گفت فدای این خندیدن قشنگت بشم .عزیز چشم آبی من .خیره به چشمان امید شد و دلتنگ گفت ؛ تو هم مثل داداشت چشمات قشنگه ها بیشتر از بیست روز بود که مازار را ندیده بود آهسته روی چشم های امید را بوسید گفت بگو ببینم واقعا گریه کردی ؟نکنه دلت برای ابجی تنگ شده بودصدای آشنایی که روحش را نوازش میداد از پشت سرش گفت داداشش ، دلش تنگ بود .همون داداش چشم قشنگش آیلار از جا پریدبا دیدن مازار در آستانه در حس خوبی زیرپوستش جاری شدامید به بغل مقابل مازار ایستاد و گفت سلام تو کی اومدی ؟مازار جلو رفت با فاصله کمی ایستاد و گفت مگه شما دیروزصبح وسط خواب ناز زنگ نزدی بیدارم کردی دستور دادی هر چه زودتر بیام ؟لبخند دلنشینی روی صورت آیلار نشست نگاهش را روی تمام اجزا صورت مازار چرخاندچشمان سرخ و خسته اش خبر از یک رانندگی شبانه طولانی میدادمازار امید را از همسرش گرفت روی زمین گذاشت و..... * خانوادگی دورهم نشسته بودند.شعله که تازه از نماز مغرب فارغ شده بود هم به جمعشان پیوست.منصور بشقاب میوه پوست کنده را به دست مادرش داد و به مازار گفت مازارجان چه خبره ؟اوضاع روبه راهه؟مازار پاسخش را داد:خبر سلامتی سرم حسابی شلوغه؛از یک طرف درگیر کارهای خودمم.از طرف دیگه کارهای عروسی.اسم عروسی که آمد آیلار سوالی که از صبح قصد پرسیدنش را داشت به زبان آورد:راستی مازار چی شده که خانوم جون اینا تصمیم گرفتن بیان اینجا؟شعله با شنیدن این حرف از آیلار تشر زد ِا.آیلار این چه حرفیه ؟خونه خودشونه هروقت تشریف بیارن قدمشون روی چشم .آیلار از تشر مادرش مقابل مازار خجالت کشید.بغ کرد.مازار نگاه مهربانی به آیلار که بابت تشر مادرش اخم هایش در هم شده بود کرد .لبخند مهربانش را به رویش پاشید.رو به جمع گفت والا پیشنهاد خانوم جون بود.خانوم جون گفتن(( این درست نیست که یکنفربی سر و صدا بیاد دنبال دخترها تا بیان شیراز و بعد هم خانواده بیان شیراز برای عروسی.بخاطر اینکه اینجا یک روستای کوچیکه بهتره خانوادگی بیاییم دنبالش یک شیرینی و شربت هم به در و همسایه بدیم. تا همسایه ها و اهل روستا از این طریق از عروسی دخترها باخبر بشن)).به قول خودشون خواستن با عزت و احترام بیاییم دنبال عروس خانوم هاشون.صورت همه اعضای خانواده به گل لبخند شکفت . این با شعوری خانوم جون به دلشان نشست.مازار همانطور که در حال حرف زدن بود.برشی از سیب را سر چاقو زد به سمت آیلارگرفت و به صحبتهایشان ادامه داد:خلاصه این شد که تصمیم گرفتن خانوادگی بیاییم خدمتتون .شعله مثل همیشه رسم مهمان نوازی را به جا آورد هر وقت تشریف بیارن قدمشون روی چشم ما.واقعا با این کارشون خوشحالمون کردن بعد از کمی گپ و گفت و تعارفات معمول مازار تصمیمش را مبنی به رفتن و سر زدن به باغ اعلام کرد.از شعله هم اجازه آیلار را گرفت تا او همراهی اش کند.هر دو با هم به سمت باغ زیبای مازار راه افتادند. دوشا دوش هم در دل تاریک شب قدم میزدند.هوای باغ چشمه خیلی از هوای شیراز سرد تر بود.مازاردستش را دور شانه آیلار حلقه کرد و گفت: سردت نیست ؟آیلار هر چند از دیده شدن توسط اهالی روستا خجالت می کشید.اما خوب می دانست مردم روستایش بخاطر زحمت زیاد شبها زود می خوابند و کمتر کسی این موقع آن هم در سرما از خانه اش خارج میشود. گفت یک کم سردمه.تا او سر بلند کرد و آیلار خواست حرف بزندنگاه هر دویشان در نگاه علیرضا و ناهید که از رو به رو می آمدند گیر افتاد.هر چهار نفر غافلگیر شدند.طوری که هیچ کدامشان نمی دانستند چه عکس العملی نشان دهند.چند ثانیه در سکوت به هم نگاه کردند.تا اینکه علیرضا با اینکه از دیدن صحنه مقابلش هیچ رضایتی نداشت.سکوت را شکست و با صدایی که اجبار برای حرف زدن در آن به خوبی مشخص بود گفت :سلام شب بخیرو دستش را برای دست دادن با مازار جلو آوردمازار در حالی که همچنان یک دستش دور آیلار حلقه بود با او دست داد.نگاه پر غضبش را روانه چشمان علیرضا کرد.خودش خوب می دانست غضب داشتنش نه بخاطر اینکه علیرضا روزی شوهر آیلاربوده.بلکه بخاطر تهمتی ست که او با ندانم کاریش بار دخترک پاک بیچاره کرد.ناهید هم زیر لب سلام کوتاهی داد.صدای سلام آیلار که به گوش هیچ کدامشان جز خودش نرسید. ×××× همه اعضای دو خانواده دست به دست هم داده بودند تا جهیزیه ها را بار ماشین ها کنند.؛نمی خواستند در اثر باران کارتون ها و وسایل خراب شود.دو روز از آمدن مهمان ها میگذشت. بعد از دو روز استراحت و پذیرایی حسابی .درست همان زمانی که ماشین خبر کرده بودند تا جهزیه ها را راهی شیراز کنند.باران هوس باریدن به سرش زد. ادامه دازد.. •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun