دیگر در این پریشانی زمانه حال و حوصله چندان مساعدی برای مردم نمانده است ، اصلا یادمان رفته است دوستی داشتیم فامیلی داشتیم دیگر از رفت امد ها که خبری نیست از تماس های تلفنی که هر از گاهی بین فامیل و دوستان انجام میگرفت خبری نیست...واقعا به کجا داریم می رویم یا بهتر بگویم به کجا دارند میبرندمان ؟؟؟!
شعری در کتاب فارسی دبیرستان یا راهنمایی داشتیم که صدق میکنه به زمانه ما......
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل
که مردم ملخ خوردند و ملخ بوستان
واقعا چه بلایی بر سرمان آمده همدیگر را فراموش کردیم؟؟!!
بعضی از دوستان ازمن می پرسند چرا منتظر میشوم کسی فوت کند بعد خاطره ای ازشون بنویسم؟
شاید دلیل اش همین فراموشی های اجباری و اوضاع و احوال پریشان خودمان و هم زمانه باشد که خیلی اتفاقات از یادمان و خاطرمان پاک شده ......و به محض اینکه عزیزی از میان مان پر می کشد تازه خاطرات آدم ها خود بخود می آیند سراغ آدم.....
بدین بهانه یاد و خاطر حاج اصغر باقریان این نازنین انسان را گرامی میداریم و خدمت خانواده و فرزندان داغدارش و تمام بازماندگان و منسوبین سوگوار و خاندان پیر صالح تسلیت عرض میکنیم.
محمود اسماعیلی.۱۴۰۱/۶/۳۰
*کانال آناوطن آغمیون*
@aghmiun
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
جانمایی مجدد
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهودو بابا اون همراه من لواشک خورد ،چپیس خور
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوپنجاهوسه
امید به حرفهای آیلار که معنیشان را نمی فهمید فقط چون با صدای بچگانه بیان شده بود ، برایش جذابیت داشت با صدا خندیددل آیلار برای خندیدن امید غنج رفت و گفت فدای این خندیدن قشنگت بشم .عزیز چشم آبی من .خیره به چشمان امید شد و دلتنگ گفت ؛ تو هم مثل داداشت چشمات قشنگه ها
بیشتر از بیست روز بود که مازار را ندیده بود آهسته روی چشم های امید را بوسید
گفت بگو ببینم واقعا گریه کردی ؟نکنه دلت برای ابجی تنگ شده بودصدای آشنایی که روحش را نوازش میداد از پشت سرش گفت داداشش ، دلش تنگ بود .همون داداش چشم قشنگش
آیلار از جا پریدبا دیدن مازار در آستانه در حس خوبی زیرپوستش جاری شدامید به بغل مقابل مازار ایستاد و گفت سلام تو کی اومدی ؟مازار جلو رفت با فاصله کمی ایستاد و گفت مگه شما دیروزصبح وسط خواب ناز زنگ نزدی بیدارم کردی دستور دادی هر چه زودتر بیام ؟لبخند دلنشینی روی صورت آیلار نشست نگاهش را روی تمام اجزا صورت مازار چرخاندچشمان سرخ و خسته اش خبر از یک رانندگی شبانه طولانی میدادمازار امید را از همسرش گرفت روی زمین گذاشت و.....
*
خانوادگی دورهم نشسته بودند.شعله که تازه از نماز مغرب فارغ شده بود هم به جمعشان پیوست.منصور بشقاب میوه پوست کنده را به دست مادرش داد و به مازار گفت مازارجان چه خبره ؟اوضاع روبه راهه؟مازار پاسخش را داد:خبر سلامتی سرم حسابی شلوغه؛از یک طرف درگیر کارهای خودمم.از طرف دیگه کارهای عروسی.اسم عروسی که آمد آیلار سوالی که از صبح قصد پرسیدنش را داشت به زبان آورد:راستی مازار چی شده که خانوم جون اینا تصمیم گرفتن بیان اینجا؟شعله با شنیدن این حرف از آیلار تشر زد ِا.آیلار این چه حرفیه ؟خونه خودشونه هروقت تشریف بیارن قدمشون روی چشم .آیلار از تشر مادرش مقابل مازار خجالت کشید.بغ کرد.مازار نگاه مهربانی به آیلار که بابت تشر مادرش اخم هایش در هم شده بود کرد .لبخند مهربانش را به رویش پاشید.رو به جمع گفت والا پیشنهاد خانوم جون بود.خانوم جون گفتن(( این درست نیست که یکنفربی سر و صدا بیاد دنبال دخترها تا بیان شیراز و بعد هم خانواده بیان شیراز برای عروسی.بخاطر اینکه اینجا یک روستای کوچیکه بهتره خانوادگی بیاییم دنبالش یک شیرینی و شربت هم به در و همسایه بدیم. تا همسایه ها و اهل روستا از این طریق از عروسی دخترها باخبر بشن)).به قول خودشون خواستن با عزت و احترام بیاییم دنبال عروس خانوم هاشون.صورت همه اعضای خانواده به گل لبخند شکفت . این با شعوری خانوم جون به دلشان نشست.مازار همانطور که در حال حرف زدن بود.برشی از سیب را سر چاقو زد به سمت آیلارگرفت و به صحبتهایشان ادامه داد:خلاصه این شد که تصمیم گرفتن خانوادگی بیاییم خدمتتون .شعله مثل همیشه رسم مهمان نوازی را به جا آورد هر وقت تشریف بیارن قدمشون روی چشم ما.واقعا با این کارشون خوشحالمون کردن بعد از کمی گپ و گفت و تعارفات معمول مازار تصمیمش را مبنی به رفتن و سر زدن به باغ اعلام کرد.از شعله هم اجازه آیلار را گرفت تا او همراهی اش کند.هر دو با هم به سمت باغ زیبای مازار راه افتادند. دوشا دوش هم در دل تاریک شب قدم میزدند.هوای باغ چشمه خیلی از هوای شیراز سرد تر بود.مازاردستش را دور شانه آیلار حلقه کرد و گفت: سردت نیست ؟آیلار هر چند از دیده شدن توسط اهالی روستا خجالت می کشید.اما خوب می دانست مردم روستایش بخاطر زحمت زیاد شبها زود می خوابند و کمتر کسی این موقع آن هم در سرما از خانه اش خارج میشود. گفت یک کم سردمه.تا او سر بلند کرد و آیلار خواست حرف بزندنگاه هر دویشان در نگاه علیرضا و ناهید که از رو به رو می آمدند گیر افتاد.هر چهار نفر غافلگیر شدند.طوری که هیچ کدامشان نمی دانستند چه عکس العملی نشان دهند.چند ثانیه در سکوت به هم نگاه کردند.تا اینکه علیرضا با اینکه از دیدن صحنه مقابلش هیچ رضایتی نداشت.سکوت را شکست و با صدایی که اجبار برای حرف زدن در آن به خوبی مشخص بود گفت :سلام شب بخیرو دستش را برای دست دادن با مازار جلو آوردمازار در حالی که همچنان یک دستش دور آیلار حلقه بود با او دست داد.نگاه پر غضبش را روانه چشمان علیرضا کرد.خودش خوب می دانست غضب داشتنش نه بخاطر اینکه علیرضا روزی شوهر آیلاربوده.بلکه بخاطر تهمتی ست که او با ندانم کاریش بار
دخترک پاک بیچاره کرد.ناهید هم زیر لب سلام کوتاهی داد.صدای سلام آیلار که به گوش هیچ کدامشان جز خودش نرسید.
××××
همه اعضای دو خانواده دست به دست هم داده بودند تا جهیزیه ها را بار ماشین ها کنند.؛نمی خواستند در اثر باران کارتون ها و وسایل خراب شود.دو روز از آمدن مهمان ها میگذشت. بعد از دو روز استراحت و پذیرایی حسابی .درست همان زمانی که ماشین خبر کرده بودند تا جهزیه ها را راهی شیراز کنند.باران هوس باریدن به سرش زد.
ادامه دازد..
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_5026393942971646200.mp3
زمان:
حجم:
46M
#قسمت_بیستم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙روانشاد گلپا
@Aghmiun
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دكتر قمشه اي:
میلیاردها انسان در جهان متولد شده اند
اما هیچ یک اثر انگشت مشابه نداشته اند
اثر انگشت تو،
امضای خداوند است
که اتفاقی به دنیا نیامده ای
و دعوت شده ای
تو منحصر به فردی مشابه یا بدل نداری
تو اصل اصل هستی و تکرار نشدنی
وقتی انتخاب شده بودن و منحصر به فرد بودنت را یاد آوری کنی٬
دیگر خودت را با هیچکس مقایسه نمیکنی.
و احساس حقارت یا برتری که
حاصل مقایسه کردن است از وجودت محو میشود...
@Aghmiun
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتون شاد شاد 😍😍
@Aghmiun
20.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اسب سواری جوانان تالشی
@Aghmiun
24.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترشي هفت بيجار به سبک بانوشمالی
@Aghmiun