24.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترشي هفت بيجار به سبک بانوشمالی
@Aghmiun
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رها کن دیروزو زندگی کن امروزو
هر روز یه زندگی دوباره ست یه شروعِ جدیده🌱
روزبخیر 🌹
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهوسه امید به حرفهای آیلار که معنیشان را ن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوپنجاهوچهار
ریحانه مقابل آیلار ایستاد و گفت خوب آیلار از دیروز که بهم گفتی اون شب که با مازار بیرون رفتین،علیرضا توی کوچه دیدتون منتظرم ازت بپرسم بالاخره واکنشش چی بوده؟ولی انقدر کار سرمون ریخته که وقت نمی کنم. آیلار به این حس فضولی ریحانه خندید و آبمیوه گیری را گرفت و گفت هیچی بابا یک سلام علیک کردیم و رد شدن رفتن .فقط علیرضا تا وقتی که دور شد چشمش روی دست مازار دور کمر من بود.ریحانه پوزخندی زد و گفت به درک .برن به جهنم خودشو و زنشو و اون مادر زن عوضیش.آیلار به حرص خوردن ریحانه که مثل خواهر شوهرها آن هم از نوع بدجنسشان حرف میزد خندید و گفت بیا برو کمک کن تا زودتر تموم بشه .خیس شدیم.کارهایشان که تمام شد و ماشین ها را راهی کردند. لباس عوض کردند و دور هم نشستند .دخترها هم با شیر گرم و کیک مشغول پذیرایی شدند .تا سرما از تنشان بیرون برود.مهران از شهرام پرسیدشماره شوهر هاله رو به راننده دادی ؟شهرام کمی از شیر را نوشید و گفت آره .به خود هاله هم زنگ زدم گفتم ماشین ها حدودا چه ساعتی می رسن شیراز.مازار برشی کیک که خودش همین امروز صبح ازشهر خریده بودتوی بشقاب گذاشت و گفت :شهرام می گفتی بارهای ما رو خونه خودمون خالی کنن.یک وقت همه رو خونه خانوم جون خالی نکنن.شهرام سر تکان داد و گفت خیالت راحت قرار شد هاله بمونه خونه خانوم جون پیش نبات و کارگرها.شوهرش هم بره خونه شما.خانوم جون نگاهی در جمع چرخاند وگفت دست همتون درد نکنه زحمت کشیدین.مخصوصا مادر عروسهام که سنگ تموم گذاشت.شعله متواضعانه سر پایین انداخت و گفت خواهش می کنم کاری نکردم .خانوم جون به محمود که باز هم فقط و فقط از سر اجبار در آن جمع که همگی فامیل های شوهر سابق جمیله محسوب می شدند نشسته بود گفت آقا دست شما هم درد نکنه .زحمت کشیدین محمود همانطور که سرش پایین بود.علاقه ای برای سر بلند کردن و چشم در چشم شدن با مهران نشان نمی داد گفت خواهش می کنم وظیفه بود.ان شاءالله مبارکشون باشه و خوشبخت بشن.جمیله جعبه ای را از جیب کت بافتش بیرون آورد.مقابل مازار و آیلار که کنارش نشسته بودند گذاشت و گفت مازار جان این هدیه عروسیتونه .شما فردا راهی هستین ترسیدم یک موقع نتونم بهت بدم .مازار متعجب به مادرش نگاه کردوپرسیدخوب چرا الان داری کادو میدی مامان جان ؟!بذار شب عروسی بده دیگه.جمیله معذب دستهایش را در هم گره زد وبا نارضایتی که کاملا از لحنش مشخص بودگفت شاید
برای عروسی نتونم بیام مامان.مازار ناباور نگاهش کرد و پرسیدچرا نمی تونی بیایی؟جمیله باز معذب جواب دادبعدا با هم حرف میزنیم مامان.مازار اما برای دانستن جواب سوالش اصرار داشت و گفت همینجا صحبت کنیم مامان .واسه چی برای عروسی نمیای؟جمیله اینبار گفت امید هنوز کوچولوعه مامان جان .مسافرت باهاش سخته .مازار محکم گفت شما بیا تو ماشین من .کلا یک روز یا یک شب راهه .ماشین من کامل در خدمت شماست .شیراز هم آپارتمان من کاملا واسه تو .اصلا هنوز اجاره اش ندادم برای همین که وقت عروسی شما اونجا راحت باشی محمود در جواب مازار گفت چرا انقدر اصرار می کنی شاید راحت نیست بیاد تو فامیل شوهر سابقش .مازار بُرنده نگاهش کرد و گفت اون دوست نداره یا شما؟مهران دستش را روی شانه پسرش گذاشت مازار جان بابا؟مازار به پدرش نگاه کردباباجان لطفا اجازه بدین.و دوباره مادرش را مخاطب قرار دادخودت برای اومدن مشکل داری یا شوهرت ؟جمیله نگاهش کرد وگفت قربونت برم امید تازه یکسالشه.مازار هر لحظه عصبانی تر میشد و گفت امید رو بهانه نکن مامان.دلیل اصلی نیومدنت چیه ؟باز به جای جمیله ،محمود جواب دادمن بهش گفتم نمی تونه بیاد.مازار تیز به سمت محمود چرخید.نگاهش را پر خشم به او دوخت و پرسیدچرامحمود پاسخ دادمگه مامانت نگفت بعدا حرف میزنیم .بعدا یعنی بعدا توی تنهایی نه الان .مازار حسابی عصبانی بود.اینکه مادرش می گفت برای عروسی اش نمی آیدخونش را به جوش آورده بود.پس با تندی گفت بعدا یعنی کی ؟ما فردا داریم میریم شیراز میخوام ببینم مادرم برای عروسی من میاد یا نه میخوام محمود از جا بلند شد و گفت چی شده مازار؟امروز دنبال دعوا می گردی ؟مازار هم از جا بلند شدآره .اگه قرار باشه مامان برای عروسیم نیاد کار به دعوا می کشه.جو که متشنج شد.کم کم بقیه هم که تا آن لحظه فقط تماشاگر بودند از جا بلند شدندمنصور با ملایمت به پدرش گفت بابا چرا جمیله برای عروسی پسرش نره شیراز؟محمود به جای نگاه کردن به پسرش نگاهش را به مازار داد و گفت حتما صلاح در اینه مازار خشمگین نگاهش کردچرا صلاح در اینه که مادر من توی عروسیم نباشه؟محمود هم عصبانی گفت آره من دلم نمیخواد زنم بیادمازار عصبانی بود اما بالاخره محمود پدر همسرش محسوب میشدنمی خواست حرفی بزند که باعث بی احترامی به خانواده آیلار شود.
ادامه ساعت ۱۶ عصر
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_5057912324250140910.mp3
زمان:
حجم:
91.4M
#قسمت_بیست_و_یکم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوش جان میسپاریم،به صدای زیبای طبیعت😍🌿🕊
@Aghmiun
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun