حكيم عمر خيام حدود هزار سال پيش در حاليكه تنها یک جوان 32 ساله بود، تقويمى را تدوين كرد. تقويمى كه به عنوان دقيق ترين تقويم جهان شناخته میشود. و آن هم تقویم هجری خورشیدی است.
@Aghmiun
،،،،،تُن ماهی،،،،، 😂😂😂
از جواد فرجپور
چندیست که فَکّم نجویده تُن ِماهی
از سفرهی ما رخت کشیده تن ماهی
دارای رکوردست بهمانند یوسِن بولت
در رشتهی صد متر دویده تن ماهی
این توسن وحشی نشود رام به هرحال
وحشی شده افسار دریده تن ماهی
دیروز دِسر بود برای سگ و گربه
امروز به افلاک رسیده تن ماهی
جلدش شده چون کرگدن از فرط کلفتی
از بس بد و بیراه شنیده تن ماهی
گفتیم به سلطان نخود دشمن تو کیست؟
گفتا که همین خیر ندیده، تن ماهی
صادر شده از بندر لنگه به گوانژو
از مانعِ تحریم پریده تن ماهی
کمپانی ِ بُزمجّهی چینی عوض موش
یک کشتی دربست خریده تن ماهی
بالای سر ِ بحر خزر خرس گریزلی
در کاخ کرملین پزیده تن ماهی
دکتر عَلفی توصیه کرده، نخوریدش
چون کوکتِلِ نیترات و اسیده تن ماهی
با این همه، نقّاش تهیدست و جگرخون
بر ساحل افکار، کشیده تن ماهی
ای تاجر باهوش، شد این قافیه مخدوش
از آب گلآلوده نگیری تنِ ماهی!!
#جوادفرجپور
#شعرطنز
#تنماهی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهوهفت به سمت مرد حمله ور شد و گفت:این زنته
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوپنجاهوهشت
چای گذاشتی؟آیلار سر تکان داد:اوهوم.مازار در حالی که پا درون آشپزخانه گذاشت و گفت بریم ببینیم چی داریم واسه پذیرایی از مهمونامون.آیلار برای سحر و سیاوش که رو به روی هم نشسته بودند چای برد.سحر با گریه در حال تعریف کردن ماجرا بود.از اصرار پسر دایی اش برای رساندنش به خانه همایون گفت. و حرفهای نامناسبی که در ماشین زده بود.از تلاش برای پیاده شدن وسط راه و اینکه پسر دایی اش درها را قفل کرده بود.گفته بود نفهمیده چقدر گذشته فقط او تلاش کرده بود پیاده شود و پسر دایی اش توی جاده های فرعی مختلف دنبال زمان و مکان مناسب برای رسیدن به هدفش بوده.آخر کار هم انقدر به سر و صورت او چنگ زده تا توانسته دستهایش را مهار کند و قفل در را بزند.باقی ماجرا همان بود که آیلار و مازار شاهدش بودند و فرشته نجاتش شدند.سیاوش با اخم های در هم به حرفهایش گوش می داد.همزمان نگاهش روی زخم های صورت سحر می چرخید.باید بعد از اینکه آرام می شد به زخم هایش رسیدگی می کرد.بعد هم می رفت سراغ آن عوضی.آیلار فنجان های چای را مقابلش گذاشت.سیاوش سر بلند کرد و گفت:دستت درد نکنه.زحمت کشیدی.آیلار لبخند زد کاری نکردم. سحر جان بخور یک ذره گرم بشی.سحر با چشم های اشکی به آیلار نگاه کرد و گفتدستت درد نکنه.ببخشید برای شما هم دردسر درست کردم.لبخند آیلار اینبار بزرگتر شد و گفت: این چه حرفیه عزیزم.مازار فنجان چای به دست دم درآشپزخانه ایستاد و گفت سیاوش شما که فعلا اینجا هستید.من برم یک سری به اون پسره بزنم ببینم چی به سرش اومده؟سیاوش بلندشد و گفت منم میام.مازار سویچ را از روی میز برداشت وگفت نه تو پیش زنت بمون. حالش خوب نیست.سیاوش به سحر نگاه کرد و در جواب مازار گفتباهات میام.نگاهش رابه آیلار داد و گفت میشه کمک کنی سحر یک دوش بگیره؟آیلار سر تکان داد آره من حواسم بهش هست.سیاوش رو به همسرش گفت دوش بگیر. میام به زخم های صورتت می رسم.بدنت کوفته شده دوش آب گرم دردت رو تسکین میده.آیلار به سمت مازار رفت و آهسته تر پرسید لازمه این وقت شب بری اونجا.مازار نگاهش را همسرش چرخاند وگفت آره عزیزم. بریم ببینیم یک وقت بلایی سرش نیومده باشه.آیلار که به اینجای کار فکر نکرده بود وحشت زده پرسید یعنی ممکنه بلایی سرش اومده باشه؟!مازار لبخند آرامش بخشی زد و گفت نه، نه عزیزم. اما بریم ببینیم همونجا هست یا رفته؟بالاخره ما ولش کردیم وسط بیابون اومدیم.همان لحظه سحر هم رو به روی سیاوش ایستاده بودسیاوش تو روخدا نرواونجا.یک وقت یک کاری می کنی پشیمونی به بار میاره.سیاوش پالتویش را پوشید و گفت نترس اگه هنوز اونجا باشه که مطمئنا نیست فقط میدمش دست پلیس تا دمار از روزگارش دربیارن.سحر بازوی سیاوش را چسبید و گفت نه تو رو خدا. این جوری دهن به دهن می گرده حالا فامیل فکر می
کنن چی شده.هزار جور حرف برام در میارن.سیاوش به چشمان عسلی همسرش که حالا دو کاسه
خون بود نگاه کرد وگفت باشه. نگران نباش.مازار و سیاوش که به سمت در خروجی رفتند.آیلار نزدیکشان ایستاد و گفت تو رو خدا زود برگردین دلم شور میزنه.مازار نگاهش کرد و گفت: باشه. نگران هیچ چی نباش. برو کمک کن سحر خانوم دوش بگیره.آیلار به ابی های همیشه آرام مازار چشم دوخت ودلواپس گفت هر چی شدبهم زنگ بزن.مازار برای اینکه آرامش کند خندید و پرسید با چی زنگ بزنم قربونت برم؟اینجا موبایل آنتن نمیده.آیلار پوف کلافه ای کشید.مازار دست روی بازویش گذاشت و مهربان گفت نمیخوایم بریم جنگ که. باید بریم ببینیم یک وقت این یارو بلایی سرش نیومده باشه.سیاوش و مازار خداحافظی کردند و رفتند.آیلار کنار سحر نشست و گفت:چایت رو بخور. تا برات لباس بیارم دوش بگیری.سحر فنجان را برداشت و به لبهایش نزدیک کرد.چایش را آهسته آهسته با دستانی که هنوز می لرزید نوشید. کاملا مشخص بود ساعات پر دردی را سپری کرده.بعد از چای که فقط توانست کمی بیشتر گرمش کند و سرمای نفوذ کرده در استخوان هایش را که بیشتر بخاطر ترس بود کمی تقلیل دهد ،به حمام رفت تا دوش بگیرد.آیلار برایش یک دست از لباس های خودش را گذاشت.لباس های سحر را هم شست و کنار بخاری پهن کردتا خشک شود.سحر از حمام بیرون آمد. آیلار حال پریشانش را درک می کرد. او هم یکبار چیزی شبیه این ماجرای سحر را از سر گذرانده بود.با این تفاوت که بعد از حادثه او را زیر مشت و لگد انداختند و هیچ کس از بی گناهی اش نپرسیدو یک شبه آوازه هرزه گیش روستا را برداشت.کنار سحر نشست و صورتش را نوازش کرد.زن جوان چشم گشودسحر سعی کرد به روی آیلار لبخند بزند چند لحظه بعد اشک از چشمانش جاری شد.آیلار دستش را در دست فشرد و سحر گفت میخواست لمسم کنه. من گریه می کردم و بهش التماس می کردم. اما اون اصلا نمی فهمید چی میگم.صدای گریه اش بلند تر شد.
ادامه دارد....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهوهشت چای گذاشتی؟آیلار سر تکان داد:اوهوم.م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوپنجاهونه
آیلار اصلا نمی فهمید من چی میگم. تو یک عالم دیگه بود. با خودش حرف میزد. یک چیزایی رو می دید که من اصلا نمی دیدم. وای آیلار خیلی وحشتناک بود.
+++
مازار و سیاوش به محل مورد نظر رسیدند. اما از پسر دایی سحر و ماشینش خبری نبود.بخاطر تاریکی و ابری بودن هوا که حتی مانع از رسیدن نور مهتاب میشد زیاد دید نداشتند.کمی دور و اطراف را گشتند وقتی پیداش نکردند سیاوش با عصبانیت گفت رفته...مازار دست روی شانه اش گذاشت و گفت نیستش.سوارشو بریم بعدا یک فکری براش می کنیم.دوباره سوار ماشین شدند.مازار استارت زد و چراغ های اتومبیل را روشن کرد.پایش را که روی گاز گذاشت و خواست حرکت کند.چشمش چیزی را دید.به سیاوش که خیلی عصبانی بود نگاه کرد و گفت سیاوش اونجا رو و با سر به رو به رو اشاره کرد.سیاوش به مسیری که مازار گفته بود نگاه کرد. و در فاصله ای دورتر از آنجا که توقع دیدن ماشین پسر دایی سحر را نداشتند ،ماشین قرمز رنگی را دید که در اثر تاریکی، زیاد قابل رویت نبود.مازار متعجب پرسیدقضیه چیه؟ چرا رفته اونجا ایستاده؟سیاوش جواب داد:نمیدونم. برو ببینیم چه مرگشه.مازار اتومبیل را راه انداخت.درست پشت ماشین پسر دایی سحر توقف کرد.هر دو پیاده شدند.سیاوش با عجله به سمت در راننده رفت وآن را باز کرد و به مردجوان که سرش را روی فرمان گذاشته و خوابیده بود ،گفت هووی مرتیکه پاشو گمشو ببینم گرفتی خوابیدی؟ غلط زیادی می کنی بعدشم می گیری می خوابی؟ پاشو گمشو ببینم دزد ناموس مرد حرکتی نکرد.سیاوش دستش را روی شانه اش گذاشت و تکان داد.سر مرد یک وری روی گردنش افتاد.مازار ناباور نگاهی بین مرد و سیاوش رد و بدل کرد و پرسیدمرده؟سیاوش دست روی نبضش گذاشت و با چشمانی که داشت از حدقه بیرون می افتاد رو به مازار گفت نبض نداره.هر دو چند ثانیه بی حرکت به هم نگاه کردند.مردی که با مازار درگیر شده مرده بود.مازار زودتر از سیاوش به خودش آمد و گفت باید ببریمش بیمارستان.سیاوش از دیدن مرده مبهوت نبود.نگرانی اش بابت چگونه ُمردنش بود.وحشتزده پرسید یعنی جوری زدیش که بمیره؟این فکر همان ثانیه اول از ذهن مازار هم گذشته بود.اما به نحو غیر قابل باوری مغزش کار نمیکرد.یادش نمی آمد به سرش ضربه زده یانه؟یا اینکه شدت کتک زدنش در حدی بوده که او را به کام مرگ برساند؟با همان گیجی به سیاوش گفت کمک کن بندازیمش توی ماشین ببریمش بیمارستان.سیاوش به کمک مازار شتافت و گفت می بریمش درمانگاه خودم.بیمارستان خیلی دوره.وبا کمک مازار مرد را روی صندلی عقب انداختند.مازار پشت فرمان نشست و پرسید: مگه نمیگی مُرده؟ خوب میریم بیمارستان اونجا می برنش
سردخونه دیگه درمانگاه چرا؟سیاوش به مازار که با سرعت دنده عقب می رفت نگاه کرد و گفت روی صورتش آثار درگیریه. اگه علت مرگش ضرب و جرح باشه کارت ساخته اس مازار
مازار نگاه گذارایی به سیاوش انداخت و گفت مواد مصرف کرده بود. حال خوبی نداشت. شایدم اوردوز کرده و با سرعت توی جاده پیچید.سیاوش اصرار کردگوش کن به من مازار می بریمش درمانگاه من معاینه اش کنم. اونجا زمان داریم ببینیم چیکار میشه کرد.مازار عصبی خندیدمیخوای چیکار کنیم؟ مثل فیلما جنازه اش رو بپیچیم لای پتو وآتیشش بزنیم یا بریم بندازیمش توی آب؟ مطمئنم اور دوز کرده. من حالشو دیدم اصلا روبه راه نبود. از طرفی انقدر محکم نزدم که بمیره.سیاوش فریاد زد آثار ضرب و جرح داره مازار حتی اگه اور دوز هم کرده باشه تا بره پزشک قانونی و مشخص بشه دو،سه روز معطلی.صدایش عجز داشت وگفت آیلار تازه داره رنگ خوشی رو می بینه بخدا اون دختر طاقت یک مصیبت دیگه رو نداره.مازار برای ماشینی که از روبه رو می آمد چراغ زد و گفت میگی چیکار کنیم سیاوش؟ شاید یارو نمرده باشه. بریم شاید یک کاری براش کردن.سیاوش فریاد زدنمیدونم، نمیدونم چه غلطی بکنم.من میگم بریم درمانگاه اونجا یک فکری می کنیم.مازار عصبی گفت که بفهمن خواستیم زمان بخریم قشنگ شک و شبهه قتل رو علیه خودمون تقویت کنیم آره؟مازار به سرعت می راند. هوا تاریک و بارانی بود.سیاوش کمی که گذشت گفت بیا یک کاری کنیم. من میگم باهاش در گیر شدم. تو خودت رو بکش کنار.مازار نگاه پر غضبی به سیاوش انداخت وگفت اینکه توی همچین شرایطی بخاطر محبتت به زنم داری این پیشنهاد رو میدی چون نگرانشی خیلی روی اعصابمه سیاوش.سیاوش فریاد زد چی داری میگی دیوونه؟ ول کن این حرفها رو؟ تو بخاطر زن من با این مرتیکه درگیر شدی؟ من نمیخوام یک بار دیگه خانواده ما مقصر خراب شدن آینده آیلار باشن.مازار هم فریاد زد حالت خوبه سیاوش؟ چرا داری هندی بازی در میاری؟ یک اتفاقی افتاده.این یارو یا بخاطرمصرف مواد ُمرده یا بابت درگیری با من. خودم بلدم پای کاری که کردم بایستم.و با سرعت بیشتری به سوی بیمارستان راند.
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه موزیک ویدئو زیبا که قطعا از دیدنش لذت میبرید.. 🍃😊
@Aghmiun
یه دیالوگی بود که میگفت:
وقتی به کسی تعهد داری توی همه چیز مسئولشی!
تو اشکش مسئولشی، تو غمش مسئولشی، حتی تو تنهاییش،
مسئولشی…
اگه یادت بره این تعهد رو، دنیا یادت میاره، بدجوری ام یادت میاره!»
@Aghmiun
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun
وقتی یک کبوتر با کلاغ ها معاشرت
می کند
پرهایش سفید باقی می مانند؛
اما قلب او کم کم سیاه می شود.
🕴 مارك تواين
@Aghmiun
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اهمیت مشورت.
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@Aghmiun
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنالار سالیغینا ❤️
@Aghmiun