eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتویک مازار هم آشفته بود.در همین مدت کوتاهی که
بانو چای دم کرده و میز صبحانه را هم چیده بود. آیلار پشت میز کنار مهران و بانو نشست. شهرام صبح زود همراه سیاوش راهی شده بودند.آیلار گلوی خشک شده اش را با جرعه ای چای تر کرد. مهران با انرژی گفت به منصور زنگ زدم گفتم به فکر دوتا گوسفند حسابی باشه.آیلار به روی پدر شوهرش با این همه حس مثبتی که داشت لبخند زد و گفت دستتون درد نکنه. کار خوبی کردین.منصور فهمیده چی شده؟بانو لقمه کوچکی به سمت آیلار گرفت و گفت آره غیر از خانوم جون و مامان و جمیله همه میدونن مازار دیشب با یکنفر دعوا کرده و بازداشت شده.فقط نمی دونن چرا درگیر شده.آیلار به نشانه فهمیدن آهسته سر تکان داد.مهران گفت صبحونه اتون رو بخورید بریم اون ور. دور هم باشیم بهتره.ساعت ده و نیم صبح بود که شهرام زنگ زد و خبر داد جواب پزشک قانونی را گرفته.نتیجه، مرگ بر اثر مصرف بیش از اندازه مواد مخدر بوده.و کتک های مازار انقدر سطحی بوده که آثارش جز روی پوست مرد هیچ جای دیگری از بدن وجود نداشت.بعد از یک شب وحشتناک و نفس گیر بالاخره آیلار نفس راحتی کشید.جان به جان رفته اش برگشت. دوباره روی خوش زندگی را دید.تازه آن موقع بود که مهران اصل ماجرا و فاجعه ای که از بیخ گوششان رد شده بود را برای همه تعریف کرد.البته بدون گفتن دلیل درگیری .انگار یک جور قرار داد ناگفته میانشان بود که کسی دلیل درگیری را مطرح نمیکرد.بعد هم مهران و منصور رفتند دنبال خرید گوسفند.شعله و خانوم جون نماز شکر می خواندند و جمیله های های گریه می کرد.آیلار هم که از خوشحالی در حال بال در آوردن بودبه بانو و فرشته و ریحانه در پخت شیرینی کمک می کرد.بعد از ظهر بود که مازار و شهرام رسیدند.سیاوش نزدیک خانه خودشان پیاده شده بود.قصاب ها توی حیاط داشتندگوسفندهایی که قربانی کرده بودند را قطعه قطعه میکردند که مازار و شهرام پا درون حیاط گذاشتند.خانوم جون چنان مازار را در آغوش گرفته بود و گریه می کرد، انگار سالهاست او را ندیده.مازار یکسره قربان صدقه اش می رفت و از حال خوبش می گفت.بلافاصله بعد از خانوم جون جمیله پسرش را به آغوش کشید.او هم حسابی خدا را شکر کرد و قربان صدقه پسرش رفت.بعد از جمیله مازار سراغ پدرش رفت.مهران محکم و مردانه پسرش را به آغوش کشید.فقط خدا می داند شب گذشته بابت نگرانی برای تنها فرزندش چه حالی را تجربه کرده بود.درست مثل روزهای کودکی مازار ، از اینکه او میان آغوشش بود لذت می برد.و کیف می کرد که پسر رعنایش را دوباره در کنارش دارد.مازار همانطور که چانه اش را روی شانه پدرش گذاشته بود چشمکی حواله آیلار که با چند قدم فاصله پشت سر مهران ایستاده بود کرد.لبخند گرمش را به رویش پاشید.استقبالشان زیادی گرم و با محبت بود.طوری که صدای خود مازار را در آورد و با خنده گفت اینجوری که شما من رو تحویل گرفتین نگرانم. خودمم کم کم دارم فکر می کنم اتفاق خیلی بزرگی افتاده.فرشته گفت الهی قربونت برم میدونی چه خطری از سرت گذشت..شهربانو جلو رفت و گفت ولش کن فرشته جان از وقتی این بچه اومده تو یک سره بهش چسبیدی. خسته اس بذار تا نهار آماده میشه بره دوش بگیره.مازار به شهربانو نگاه کرد وگفت آخ آره عمه بخدا خیلی به دوش احتیاج دارم.شهربانو با عشق به برادر زاده یکدانه اش نگاه کرد و گفت برای نهار میخوایم گوشت و جگر کباب کنیم. برو قربونت برم تا تو دوش بگیری غذا هم آماده اس.مازار خندید و به شوخی گفت میگم خیلی هم بد نشدا. ببین چه تحویلم می گیرین. بد نیست گاهی از این کارا.ادامه حرفش را نزد؛ چون شهربانو یکی از آن چشم غره های حسابی اش را نثارش کرد.مازار بلند خندید.نگاه آیلار چسبید به صورت مازار با آن خنده ی دلنشینش.خدا را شکر کرد. که این ماجرا به خیر و خوشی تمام شد.اگر جواب پزشک قانونی چیز دیگری بود سرنوشتشان چقدر نحس رقم میخورد.معلوم نبود کی دیگرمی توانست صدای خنده های قشنگ شوهرش را بشنود. ادامه دارد.... @Aghmiun
برف زود رس پاییزی در یک روستای آذربایجان @Aghmiun
و اینم یک منظره پاییزی زیبا @Aghmiun
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارزش چندین بار دیدن را دارد .... نظر شما در مورد خوشبختی چیست؟ آیا شما آدم خوشبختی هستید؟ چقدر در خوشبختی دیگران سهیم هستید؟ @Aghmiun
☄ استخدام بانک رفاه کارگران 🟥 بانک رفاه کارگران از میان افراد واجد شرایط برای مشاغل تخصصی برنامه نویس و امنیت فناوری اطلاعات به منظور اشتغال در ادارات مرکزی بانک در شهر از طریق فراخوان، ارسال رزومه، انجام مصاحبه تخصصی- روانشناختی، تأیید صلاحیتهای عمومی توسط گزینش، احراز توانایی‌ها و سلامت کامل جسمی و روحی، به صورت (مزایا شامل بیمه درمان و بازنشستگی تامین اجتماعی)، دعوت به همکاری می‌کند. برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت بانک رفاه کارگران مراجعه فرمایید 📎 https://www.refah-bank.ir/bankerEmployment @Aghmiun
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعر زیبای استاد شهریار باصدای قشنگ فرانک آزادی❤️👍👍 📲جناب آقای محبوب بیغم @Aghmiun
بمان که عشق ... به حال من و تو غبطه خورد ...! بمان که یار تواَم .... عشق کن که یار منی ..!💕💕 • هوشنگ ابتهاج @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتودو بانو چای دم کرده و میز صبحانه را هم چیده
شانه به شانه هم قدم میزدنداز هوای زمستانی که رگه هایی از بهار را داشت لذت می بردند.به دسته ای از دختران روستا که دور کاظم دست فروش حلقه زده بودند رسیدند.آیلار به مازار نگاه کرد و پرسیدبریم ببینیم چی داره؟مازار در پاسخش گفت نمیدونم اگه دوست داری بریم.هر دو با هم به سمت ماشین رفتند وکنارش ایستادند.سلام و علیک کاظم دست فروش با هردویشان گرم بود. حتی با مازار که او را نمی شناخت.مازار با یک قدم فاصله درست پشت سر آیلار ایستاد. چشم آیلار میان لباس ها و وسایل می چرخید.شال زیبایی توجه اش را جلب کرد. ان را برداشت و نشان مازار داد و پرسید بنظرت چطوره؟مازار کمی به جلو گردن کشید و به شال میان دست آیلار نگاه کرد و گفت قشنگه به پوستت میاد.آیلار لبخند زد و شال را برداشت.کمی آن طرف تر ساعت رو میزی بسیار زیبایی در میان بساط دستفروش توجه مازار را جلب کرد.اصلا فکرش را نمی کرد در میان بساط یک دستفروش روستا گرد همچین چیز زیبایی ببیند.دستش را دراز کرد ساعت را برداشت.دوباره یک قدم فاصله را میان جمعی که کاملا متوجه شده بود بیشتر نگاهایشان روی آن دو است حفظ کرد.ساعت را به آیلار نشان داد وگفت اینو ببین، قشنگه؟آیلار نگاهش کرد وگفت: آره خیلی قشنگه.مازار مهربان نگاهش کردپس اینم بر می داریم.نگاه آیلار از چشمان مازار کنده شد و دوباره روی بساط دستفروش گشت.اما همه حواسش پی چشمان عاشق مازار و سنگینی نگاه های دور و برشان بود.چشمانی که بعضی هایشان حسرت را فریاد می زدند.آیلار همان دختری بود که بیشتر این جمع هزاران حرف درباره اش زدند. خانه خراب کن، هرزه، ناپاک، هربار او را دیده بودند چه پای بساط همین دستفروش، چه توی کوچه یا هر جایی دیگر، کلی حرف بارش کرده و نیش و کنایه زدند.اما آیلار با وجود همه نیش و کنایه ها و تهمت ها، همیشه سعی کرد پاک و درست زندگی کند.دوباره درس خواندن را شروع کرد و کار کرد تا به همین مردمی که به کار او احتیاج داشتند کمک کند.حالا در میان جمعی ایستاده بود که نگاه خیلی هایشان حسرت را فریاد میزد.کِی فکرش را می کردند خدا مرد همه چیز تمامی مثل مازار را نصیب آیلار کند؟مردی که عشق نگاهش، میخ شده در چشمان تمامشان فرو رفته بود.خریدشان که تمام شد. هم گام با هم به سوی امامزاده رفتند.حال آیلار خیلی خوب بود.حس می کرد در نگاه زنان روستا دیگر آن دخترک خار و خفیف گذشته نیست.امان از مردمی که آدم ها را این گونه قضاوت می کنند.میان حال خوب آیلار و زمزمه های عاشقانه و شیرین مازار به امامزاده رسیدند. **** صدای خوش ساز و دهل که نشان از شادی داشت کل کوچه را برداشته بود.همسایه و اقوام دوری که قرار نبود در عروسی شرکت کنند توی کوچه وحیاط جمع شده بودند.و با شیرینی و شربت و چای پذیرایی می شدند.این ساز و آواز و شیرینی و شربت بابت خبر دادن به اهالی روستا بود که خانواده داماد آمده اند تا عروس هایشان را به شهر خودشان برای برگزاری مراسم عروسی ببرند.بزم رقص مردان در کوچه و حیاط برپا بود.دختر ها نقل و شکلات به هوا می ریختند.بچه ها روی زمین برای جمع کردن شکلات و شیرینی نشسته بودند.محمود دسته، دسته اسکانس بر سر رقصندگان می ریخت.آیلار و مازار به همراه بانو و شهرام هم میان جمع ایستاده بودند و تماشا می کردند.آخر کار هم گوشت های قربانی روز قبل را بین مهمان ها تقسیم کردند.لحظه خداحافظی ، جمیله، مازار را به سینه اش فشرد و گفت برای عروسیت حتما میام. قول میدم کنارت باشم.مازار دست دور شانه مادرش حلقه کرد و او را در آغوش گرفت.روی سرش را بوسید.و در گوشش گفت منتظرتم.سوار ماشین ها شدند و راه افتادند. در حالی که صدای ساز همچنان به گوش می رسید.آیلار از پشت شیشه به روستای دوست داشتنی اش نگاه کرد.از امروز که از این روستا می رفت قرار بود دیگر هربار که بر می گشت فقط مهمان باشد نه جزئی از مردم این روستا.خاطرات خوب و بد را پشت سرش جا می گذاشت و می رفت به امید روزهای بهتر.در این روستا همه چیز را تجربه کرده بود. هم عشق را و هم تنفر را.روزهای خوب و بد زیادی را گذرانده بود که دیگر نمی خواست به روزهای بدش با خاطرات وحشتناکی که داشت، فکر کند. دیگر فقط امروز مهم بود و فردا.نه می خواست به عشق از دست رفته تمام روزهای بچگی اش فکر کند.نه به رویاهای تمام شده اش. نه به آبرویی که با دو کلام حرف ناحق برباد رفت.شاید هم مردم این روستا گناهی نداشتند؛ دختری که پدر و عمه و عمویش به جای توی دهان مردم کوبیدن، به جرم گناه ناکرده مشت بر دهان دختر خودشان می کوبند دیگر چرا نباید ناپاکی اش را باور کنند؟بانو هم حال آیلار را داشت.فکر رفتن از زادگاهش تمام خاطرات را پیش چشمانش مجسم کرده بود.از روزهای کودکی گرفته تا همین چند روز پیش. ادامه دارد.... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun