بمان که عشق ...
به حال من و تو غبطه خورد ...!
بمان که یار تواَم ....
عشق کن که یار منی ..!💕💕
• هوشنگ ابتهاج
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتودو بانو چای دم کرده و میز صبحانه را هم چیده
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوشصتوسه
شانه به شانه هم قدم میزدنداز هوای زمستانی که رگه هایی از بهار را داشت لذت می بردند.به دسته ای از دختران روستا که دور کاظم دست فروش حلقه زده بودند رسیدند.آیلار به مازار نگاه کرد و پرسیدبریم ببینیم چی داره؟مازار در پاسخش گفت نمیدونم اگه دوست داری بریم.هر دو با هم به سمت ماشین رفتند وکنارش ایستادند.سلام و علیک کاظم دست فروش با هردویشان گرم بود. حتی با مازار که او را نمی شناخت.مازار با یک قدم فاصله درست پشت سر آیلار ایستاد. چشم آیلار میان لباس ها و وسایل می چرخید.شال زیبایی توجه اش را جلب کرد. ان را برداشت و نشان مازار داد و پرسید بنظرت چطوره؟مازار کمی به جلو گردن کشید و به شال میان دست آیلار نگاه کرد و گفت قشنگه به پوستت میاد.آیلار لبخند زد و شال را برداشت.کمی آن طرف تر ساعت رو میزی بسیار زیبایی در میان بساط دستفروش توجه مازار را جلب کرد.اصلا فکرش را نمی کرد در میان بساط یک دستفروش روستا گرد همچین چیز زیبایی ببیند.دستش را دراز کرد ساعت را برداشت.دوباره یک قدم فاصله را میان جمعی که کاملا متوجه شده بود بیشتر نگاهایشان روی آن دو است حفظ کرد.ساعت را به آیلار نشان داد وگفت اینو ببین، قشنگه؟آیلار نگاهش کرد وگفت: آره خیلی قشنگه.مازار مهربان نگاهش کردپس اینم بر می داریم.نگاه آیلار از چشمان مازار کنده شد و دوباره روی بساط دستفروش گشت.اما همه حواسش پی چشمان عاشق مازار و سنگینی نگاه های دور و برشان بود.چشمانی که بعضی هایشان حسرت را فریاد می زدند.آیلار همان دختری بود که بیشتر این جمع هزاران حرف درباره اش زدند. خانه خراب کن، هرزه، ناپاک، هربار او را دیده بودند چه پای بساط همین دستفروش، چه توی کوچه یا هر جایی دیگر، کلی حرف بارش کرده و نیش و کنایه زدند.اما آیلار با وجود همه نیش و کنایه ها و تهمت ها، همیشه سعی کرد پاک و درست زندگی کند.دوباره درس خواندن را شروع کرد و کار کرد تا به همین مردمی که به کار او احتیاج داشتند کمک کند.حالا در میان جمعی ایستاده بود که نگاه خیلی هایشان حسرت را فریاد میزد.کِی فکرش را می کردند خدا مرد همه چیز تمامی مثل مازار را نصیب آیلار کند؟مردی که عشق نگاهش، میخ شده در چشمان تمامشان فرو رفته بود.خریدشان که تمام شد. هم گام با هم به سوی امامزاده رفتند.حال آیلار خیلی خوب بود.حس می کرد در نگاه زنان روستا دیگر آن دخترک خار و خفیف گذشته نیست.امان از مردمی که آدم ها را این گونه قضاوت می کنند.میان حال خوب آیلار و زمزمه های عاشقانه و شیرین مازار به امامزاده رسیدند.
****
صدای خوش ساز و دهل که نشان از شادی داشت کل کوچه را برداشته بود.همسایه و اقوام دوری که قرار نبود در عروسی شرکت کنند توی کوچه وحیاط جمع شده بودند.و با شیرینی و شربت و چای پذیرایی می شدند.این ساز و آواز و شیرینی و شربت بابت خبر دادن به اهالی روستا بود که خانواده داماد آمده اند تا عروس هایشان را به شهر خودشان برای برگزاری مراسم عروسی ببرند.بزم رقص مردان در کوچه و حیاط برپا بود.دختر ها نقل و شکلات به هوا می ریختند.بچه ها روی زمین برای جمع کردن شکلات و شیرینی نشسته بودند.محمود دسته، دسته اسکانس بر سر رقصندگان می ریخت.آیلار و مازار به همراه بانو و شهرام هم میان جمع ایستاده بودند و تماشا می کردند.آخر کار هم گوشت های قربانی روز قبل را بین مهمان ها تقسیم کردند.لحظه خداحافظی ، جمیله، مازار را به سینه اش فشرد و گفت برای عروسیت حتما میام. قول میدم کنارت باشم.مازار دست دور شانه مادرش حلقه کرد و او را در آغوش گرفت.روی سرش را بوسید.و در گوشش گفت منتظرتم.سوار ماشین ها شدند و راه افتادند. در حالی که صدای ساز همچنان به گوش می رسید.آیلار از پشت شیشه به روستای دوست داشتنی اش نگاه کرد.از امروز که از این روستا می رفت قرار بود دیگر هربار که بر می گشت فقط مهمان باشد نه جزئی از مردم این روستا.خاطرات خوب و بد را پشت سرش جا می گذاشت و می رفت به امید روزهای بهتر.در این روستا همه چیز را تجربه کرده بود. هم عشق را و هم تنفر را.روزهای خوب و بد زیادی را گذرانده بود که دیگر نمی خواست به روزهای بدش با خاطرات وحشتناکی که داشت، فکر کند.
دیگر فقط امروز مهم بود و فردا.نه می خواست به عشق از دست رفته تمام روزهای بچگی اش فکر کند.نه به رویاهای تمام شده اش. نه به آبرویی که با دو کلام حرف ناحق برباد رفت.شاید هم مردم این روستا گناهی نداشتند؛ دختری که پدر و عمه و عمویش به جای توی دهان مردم کوبیدن، به جرم گناه ناکرده مشت بر دهان دختر خودشان می کوبند دیگر چرا نباید ناپاکی اش را باور کنند؟بانو هم حال آیلار را داشت.فکر رفتن از زادگاهش تمام خاطرات را پیش چشمانش مجسم کرده بود.از روزهای کودکی گرفته تا همین چند روز پیش.
ادامه دارد....
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارش شدید برف در معدن سونگون مس . ورزقان
انشاالله خیر وبرکت و نعمت و ارزانی و فراوانی باشد ....
@Aghmiun
پ مثل پدر ...
کاش سوره ای به نام "پدر" بود
که این گونه آغاز میشد:
قسم به قلب دوست داشتنیت .
قسم به آغوش گرمت که پناگاه من بود .
قسم به مهربی پایانت .
قسم به کوله بارخستگی هات .
قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میدهد .
و قسم بر چشمان همیشه نگرانت...
قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند .
قسم بر غربتت،
قسم به تنهائیت تا بودی .
وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست
سلامتی پدران عزیز❤️
❣
🦋دختری با پدرش میخواستند از یک پُل چوبی رد شوند...
🔸پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم.
🔹دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر...
🔸پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم...
🔹دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم،
🔸اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد!
این دقیقا مانند داستان رابطهی ما با خداوند است؛
هرگاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم،
🔹اما اگر از او بخواهیم دستمان ما را بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد!
و این یعنی #عشق...
🔵"دعا کنیم فقط خدا دستمونو بگیره
📲دومتن بینهایت زیباوارزشمند ارسالی جناب آقای بهروز باهوش
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتوسه شانه به شانه هم قدم میزدنداز هوای زمستان
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوشصتوچهار
آخ روزهای نوجوانی، عصر های تابستانی چه حس خوبی داشت وقتی با دخترکان هم سن و سالش توی کوچه زیر سایه درختان می نشستند و پاهایشان را به خنکای آب جوی که از زیر درختان رد میشد می سپردند.از هر دری می گفتند و می خندیدند فارغ از غصه های دنیا.چه رازها که زیر همین درختان و کنار جوی برای هم فاش نمی کردند.اکثرشان از دلدادگی هایشان می گفتند و از رویاهایشان برای آینده.عجب حس و حالی داشت روزهای نوجوانی.این روستا هم مثل همه جاهای دیگر دنیا روزهای خوب و بدی را در خودش جای داده بود.با آدم های خوب و بد. وحالا هر دو داشتند ترکش می کردند.به شهری بزرگ و جدید پا می گذاشتند و قرار بود ادامه سرنوشتشان آنجا رقم بخورد.دم در خانه همایون که رد شدند چشم آیلار به علیرضا که کنار در ایستاده بود افتاد.از سیاوش خبر داشت.شب گذشته آمد خداحافظی کرد و خبر رفتنش به تهران را داد.برای رفتنش بهانه جور کرد اما اصل مطلب این بود که نمی خواست خودش و سحر در مراسم آن مردک دزد ناموس حضور داشته باشند.بخصوص که سحر از لحاظ روحی به حدی به هم ریخته بود که توانایی رسیدگی به پدر و مادرش را نداشت.
****
هلیا کل کشید و یک مشت پر از گل روی سرشان ریخت.آیلار دست در دست مازار از میان جمعیت می گذشتند تا در جایگاه مخصوصشان بنشینند.هلیا و هاله دو طرفشان ایستاده بودند و گل روی سرشان می ریختند.کمی با فاصله از انها عاطفه و ریحانه دو سوی دیگر ایستاده و نقل به بر سرشان می پاشیدند.برف شادی های میان دستان فرشته و جمیله هم که دیگر حسابی فضای بالای سرشان را پر کرده بود.آیلار به بانو که دست در دست شهرام کنارش گام بر می داشت نگاه کرد.امشب هر دو لباس یک رنگ پوشیده و یک مدل آرایش کرده بودند.دامادها هم یک رنگ لباس بر تنشان بود. شب حنابندانشان مشترک برگزار میشد.هر چهار نفر باهم روی صندلی ها نشستند.میز مقابلشان علاوه برگل آرایی و شمع آرایی زیبایی که داشت.با سینی های حنا هم آراسته شده بودیک سینی حنا که همه به شکل گل رز درستش کرده بودند.سینی وسط یک قلب بسیار زیبا با حنا بود که رویش را با مروارید های سفید آرسته بودند و کنار قلب چهار رز زیبا با حنا قرار داشت.سینی سوم هم با حنا یک طاوس بسیار قشنگ درست کرده بودند.عروس و داماد ها که سر جایشان جاگیر شدند. مراسم حنابندان را شروع کردند.فرشته جلو آمد و سینی را برداشت.چهار حنایی که به صورت گل رز درست شده بود را برداشت و دانه ،دانه میان دست هر کدامشان گذاشت.بانو پوشیده در لباس سفید عروسی، کنار شهرام در جایگاه عروس و داماد نشسته بودند.درست مثل یک تکه ماه در مجلس می درخشید.زیباتر از همیشه با لباس عروسی که او را به اندازه یک ملکه با شکوه کرده بود در صدر مجلس نشسته و دلبری
می کرد.بیچاره شهرام با آن دل به تاراج رفته اش.برای بار چندم شهرام آهسته زیر گوشش خواند امشب چه شبی، شب مراد است امشب...عزیزم بالاخره انتظارها به پایان رسید.بانو هم مثل هر بار در جوابش فقط با خجالت ذاتی اش خندیده بود. آیلار و عاطفه رقص کنان جلو آمدند و دست عروس و داماد را گرفتند.با همراهی شهرام وسط مجلس بردند.بانو وسط مجلس ایستاده بود ومی رقصید..آیلار و عاطفه هم کنارشان میرقصیدند.چشم آیلار به مازار و مهران افتاد که وارد سالن شدند.نگاه هردویشان روی فرشته زوم بود.می دانست فرشته نقشه کشیده به مجلس زنانه بکشدشان تا در رقص ، عروس و داماد را همراهی کنند.آیلار به سمتشان رفت. گاهی هم همراه آهنگ تابی به بدنش می داد. مازار متوجه آمدنش شد.لباسش حسابی بر تنش نشسته بود و کار ارایش موها و صورتش هم که مثل همه کارهای دیگر فرشته حرف نداشت.با لبخند کم رنگی چشم به او دوخت.حسابی زیبا و دلبر شده بود.لباسش را همین دیروز با هم و به قول آیلار در دقیقه نود خریده بودند.مازار از همان اول هم می توانست تصور کند آیلار در شب عروسی بانو چون ستاره خواهد درخشید.بخصوص در لباس زیبای سدری رنگش که مدل ماهی دوخته شده،و مازار هم کراواتش را با آن ست کرده بود لبخند مهران بر خلاف پسرش بزرگ و دندان نما بود.آیلار که نزدیکش شد و سلام داد با همان لبخند بزرگش گفت به به سلام، خانوم خانوما روزبه روز داری قشنگتر میشی ها.آیلار هم مثل پدر شوهرش لبخند بزرگی روی صورتش نشاند.بعد از پایان مراسم همه سوار بر ماشین هایشان عروس و داماد را تا رسیدن به منزل مشترکشان همراهی می کردند.صدای بوق و سوت و ترانه هایی که از ماشین های مختلف که پشت ماشین داماد حرکت می کردند، در هم آمیخته بود.
ادامه دارد....
@Aghmiun
21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙اجرای استادمعین
@Aghmiun
🌸شب زیبای پاییزیتون
متبرک به
گرمی نگاه خدا
الــهی
دلخوشیهاتون افزون
دلاتون مملو از شادی
و جمع خانوادهتون
پراز دلگرمی و عشق و لبخند...
🙏کانال آناوطن آغمیون