eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
113 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارش شدید برف در معدن سونگون مس . ورزقان انشاالله خیر وبرکت و نعمت و ارزانی و فراوانی باشد .... @Aghmiun
پ مثل پدر ... کاش سوره ای به نام "پدر" بود که این گونه آغاز میشد: قسم به قلب دوست داشتنیت . قسم به آغوش گرمت که پناگاه من بود .  قسم به مهربی پایانت . قسم به کوله بارخستگی هات . قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میدهد . و قسم بر چشمان همیشه نگرانت... قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند . قسم بر غربتت، قسم به تنهائیت تا بودی . وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست سلامتی پدران عزیز❤️ ❣
🦋دختری با پدرش میخواستند از یک پُل چوبی رد شوند... 🔸پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم.  🔹دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر...  🔸پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم... 🔹دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم،  🔸اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد! این دقیقا مانند داستان رابطه‌ی ما با خداوند است؛ هرگاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم،  🔹اما اگر از او بخواهیم دست‌مان ما را بگیرد، هرگز دست‌مان را رها نخواهد کرد! و این یعنی ... 🔵"دعا کنیم فقط خدا دستمونو بگیره ‌📲دومتن بینهایت زیباوارزشمند ارسالی جناب آقای بهروز باهوش @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتوسه شانه به شانه هم قدم میزدنداز هوای زمستان
آخ روزهای نوجوانی، عصر های تابستانی چه حس خوبی داشت وقتی با دخترکان هم سن و سالش توی کوچه زیر سایه درختان می نشستند و پاهایشان را به خنکای آب جوی که از زیر درختان رد میشد می سپردند.از هر دری می گفتند و می خندیدند فارغ از غصه های دنیا.چه رازها که زیر همین درختان و کنار جوی برای هم فاش نمی کردند.اکثرشان از دلدادگی هایشان می گفتند و از رویاهایشان برای آینده.عجب حس و حالی داشت روزهای نوجوانی.این روستا هم مثل همه جاهای دیگر دنیا روزهای خوب و بدی را در خودش جای داده بود.با آدم های خوب و بد. وحالا هر دو داشتند ترکش می کردند.به شهری بزرگ و جدید پا می گذاشتند و قرار بود ادامه سرنوشتشان آنجا رقم بخورد.دم در خانه همایون که رد شدند چشم آیلار به علیرضا که کنار در ایستاده بود افتاد.از سیاوش خبر داشت.شب گذشته آمد خداحافظی کرد و خبر رفتنش به تهران را داد.برای رفتنش بهانه جور کرد اما اصل مطلب این بود که نمی خواست خودش و سحر در مراسم آن مردک دزد ناموس حضور داشته باشند.بخصوص که سحر از لحاظ روحی به حدی به هم ریخته بود که توانایی رسیدگی به پدر و مادرش را نداشت. **** هلیا کل کشید و یک مشت پر از گل روی سرشان ریخت.آیلار دست در دست مازار از میان جمعیت می گذشتند تا در جایگاه مخصوصشان بنشینند.هلیا و هاله دو طرفشان ایستاده بودند و گل روی سرشان می ریختند.کمی با فاصله از انها عاطفه و ریحانه دو سوی دیگر ایستاده و نقل به بر سرشان می پاشیدند.برف شادی های میان دستان فرشته و جمیله هم که دیگر حسابی فضای بالای سرشان را پر کرده بود.آیلار به بانو که دست در دست شهرام کنارش گام بر می داشت نگاه کرد.امشب هر دو لباس یک رنگ پوشیده و یک مدل آرایش کرده بودند.دامادها هم یک رنگ لباس بر تنشان بود. شب حنابندانشان مشترک برگزار میشد.هر چهار نفر باهم روی صندلی ها نشستند.میز مقابلشان علاوه برگل آرایی و شمع آرایی زیبایی که داشت.با سینی های حنا هم آراسته شده بودیک سینی حنا که همه به شکل گل رز درستش کرده بودند.سینی وسط یک قلب بسیار زیبا با حنا بود که رویش را با مروارید های سفید آرسته بودند و کنار قلب چهار رز زیبا با حنا قرار داشت.سینی سوم هم با حنا یک طاوس بسیار قشنگ درست کرده بودند.عروس و داماد ها که سر جایشان جاگیر شدند. مراسم حنابندان را شروع کردند.فرشته جلو آمد و سینی را برداشت.چهار حنایی که به صورت گل رز درست شده بود را برداشت و دانه ،دانه میان دست هر کدامشان گذاشت.بانو پوشیده در لباس سفید عروسی، کنار شهرام در جایگاه عروس و داماد نشسته بودند.درست مثل یک تکه ماه در مجلس می درخشید.زیباتر از همیشه با لباس عروسی که او را به اندازه یک ملکه با شکوه کرده بود در صدر مجلس نشسته و دلبری می کرد.بیچاره شهرام با آن دل به تاراج رفته اش.برای بار چندم شهرام آهسته زیر گوشش خواند امشب چه شبی، شب مراد است امشب...عزیزم بالاخره انتظارها به پایان رسید.بانو هم مثل هر بار در جوابش فقط با خجالت ذاتی اش خندیده بود. آیلار و عاطفه رقص کنان جلو آمدند و دست عروس و داماد را گرفتند.با همراهی شهرام وسط مجلس بردند.بانو وسط مجلس ایستاده بود ومی رقصید..آیلار و عاطفه هم کنارشان میرقصیدند.چشم آیلار به مازار و مهران افتاد که وارد سالن شدند.نگاه هردویشان روی فرشته زوم بود.می دانست فرشته نقشه کشیده به مجلس زنانه بکشدشان تا در رقص ، عروس و داماد را همراهی کنند.آیلار به سمتشان رفت. گاهی هم همراه آهنگ تابی به بدنش می داد. مازار متوجه آمدنش شد.لباسش حسابی بر تنش نشسته بود و کار ارایش موها و صورتش هم که مثل همه کارهای دیگر فرشته حرف نداشت.با لبخند کم رنگی چشم به او دوخت.حسابی زیبا و دلبر شده بود.لباسش را همین دیروز با هم و به قول آیلار در دقیقه نود خریده بودند.مازار از همان اول هم می توانست تصور کند آیلار در شب عروسی بانو چون ستاره خواهد درخشید.بخصوص در لباس زیبای سدری رنگش که مدل ماهی دوخته شده،و مازار هم کراواتش را با آن ست کرده بود لبخند مهران بر خلاف پسرش بزرگ و دندان نما بود.آیلار که نزدیکش شد و سلام داد با همان لبخند بزرگش گفت به به سلام، خانوم خانوما روزبه روز داری قشنگتر میشی ها.آیلار هم مثل پدر شوهرش لبخند بزرگی روی صورتش نشاند.بعد از پایان مراسم همه سوار بر ماشین هایشان عروس و داماد را تا رسیدن به منزل مشترکشان همراهی می کردند.صدای بوق و سوت و ترانه هایی که از ماشین های مختلف که پشت ماشین داماد حرکت می کردند، در هم آمیخته بود. ادامه دارد.... @Aghmiun
🌸شب زیبای پاییزیتون متبرک به گرمی نگاه خدا الــهی دلخوشی‌هاتون افزون دلاتون مملو از شادی و جمع خانواده‌تون پراز دلگرمی و عشق و لبخند‌... 🙏کانال آناوطن آغمیون
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی. 🌸روانشناس ❇️متخصص روابط بین فردی @Aghmiun
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روستا صدای چوب و تبر.... @Aghmiun ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌