یاد برادران مرحوم قرایی هم گرامی باد
@Aghmiun
ارسالی مخاطب گرامی
مرحوم شادروان حسین گلی برادر عزیز آقا سلمان و آقا محمد گلی
@Aghmiun
ارسالی آقا محمد گلی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتوپنج توی اتاق خوابیده بود.شب گذشته مثل خیلی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوشصتوشش
فقر و اعتیاد دست به دست هم دادند و از مرد بیچاره موجودی ضعیف ساخته بودند، تا محبوبه همه ی دق و دلی هایش را سرش خالی کند.وحالا غریبانه توی خانه خودش سوخت و مرد و تمام شد.تنها کسی که بابت مرگ این َمرد از اعماق وجودش گریه می کرد ناهید بود.پدر مهربانش با وجود فقر و اعتیاد اما باز هم دوست داشتنی بود.همیشه به او محبت می کرد و در حد توانش هیچ چیز برایش کم نمی گذاشت.از محبوبه خبری نبود.او را پیدا نمی کردند و ناهید میان گریه هایش امیدوار شده بود که شاید مادرش اصلا در خانه نبوده تازه داشت با بارقه های امید که در قلبش می نشست جان می گرفت که صدایی از ان سمت خانه فریاد زداینجاست،اینجاست. یکی اینجاست.ناهید اینبار دیگر طاقت نیاورد و به سمت خانه دوید.اگر مادرش هم سوخته و از بین رفته باشد او حتما
میمرد.دو مرد محبوبه را از خانه بیرون کشیدند و توی حیاط آوردند.یک مرد هم دم در خانه ایستاده بود و مانع ورود هر
کسی حتی ناهید میشداز دور مادرش را دید که لباس هایش سوخته اما جیزی از صورتش مشخص نبود.پزشک اورژانس جلو آمد و نبضش را گرفت و سریع گفت زنده اس.چشمان ناهید از خوشحالی به اشک نشست.مادرش زنده بود. محبوبه را فی الفور به اورژانس انتقال دادند. تا برای زنده ماندنش تلاش کنند.
××
آیلار آخرین ظرف مربا را هم داخل سینی گذاشت.به سینی بزرگ و خوش رنگ و لعاب صبحانه نگاه کردو به عاطفه گفت همه چی اماده اس بریم؟عاطفه سینی را بلند کرد و گفت: آره دیگه حتما تا الان بیدار شدن.فرشته هم در بردن صبحانه عروس و داماد کمکشان کرد.سه نفری راهی طبقه بالا شدند.در که زدند بانو در را برایشان گشود.تازه از حمام بیرون آمده و آب از موهای رنگ شده اش چکه می کرد.صورت زیبایش با موها و ابروهای رنگ شده بیشتر شبیه زنان متاهل شده بود.سلام بلند بالایشان با جواب خجالت زده ی بانو روبه رو شد و صورت سرخ شده زن جوان خجالتش را بیشتر نمایان کرد.عاطفه با ذوق گفت صبحت بخیر عروس خانوم. الهی قربونت برم دیشب مثل یک تیکه ماه شده بودی.بانو لبخند زد و موهای خیس ریخته توی صورتش را کنار زد و گفت خدا نکنه دختر، بفرمایید داخل.هر سه وارد شدند و بانو در را پشت سرشان بست.یکراست به سمت آشپزخانه رفتند و صبحانه را روی میز گذاشتند.آیلار به خواهر دوست داشتنی اش نگاه کرد.چشمانش در خانه اش چرخی زد و کیف کرد از حال خوب این روزهای خواهرش.نگاهش به سمت دو خواهرش که میز را می چیدند رفت و پرسید بچه ها کمک نمی خواین؟آیلار گفت نه بانو جان. برو لباس عوض کن بیا.عاطفه هم گفت شهرام رو هم بیدار کن.آیلار توی آشپزخانه، منزل بانو و شهرام سرگرم کمک کردن به عاطفه بود که صدای مازار از طبقه پایین به گوشش رسید.پایین پله ها ایستاده بود و نام او را می خواند.از خانه خارج شد و از بالای پله ها نگاهش کرد و پایین پله ها او را دید.پایین آمد و درحال پایین آمدن از پله ها، پاسخ مازار را دادجانم؟به آخرین پله رسید.مازار هم نزدیکش ایستاد. شاداب و سر حال و قبراق سر توی صورتش خم کرد و گفت جونت بی بلا، جون دلم.مازار فاصله گفت برو آماده شو زودتر بریم. خونه هنوز خیلی کار داره.آیلار به سوی اتاق گام برداشت و گفت باشه زود لباس می پوشم بریم.مازار لباس امروز آماده میشه. زنگ زدن گفتن درستش کردن باید بریم بگیریم مازار سر تکان داد باشه خیالت راحت.تعدادی مهمان ها که ساکن شیراز نبودند .در منزل خانوم جون مانده بودند و بابت همین خانه شلوغ بود.هر کس هم مشغول کاری. عده ای تازه بیدار شده و صبحانه می خوردند.چند نفر آماده میشدند تا برای شیراز گردی بیرون بروند.چند نفر هم در کارها کمک می کردند. بوی کاچی هم که کل خانه را برداشته بود.خانون جون و شهربانو مقدار زیادی کاچی درست کرده بودند چون باید علاوه بر عروس و داماد، از مهمان ها هم با کاچی پذیرایی می کردندآیلار لباس پوشید و از اتاق خارج شد.از همه خداحافظی کردند و به حیاط رفتند.شهربانو هم دنبالشان وارد حیاط شد و صدایشان کرد.ظرفی را مقابلشان گرفت و گفت براتون کاچی گذاشتم. بخورید نوش جونتون.مازار در ظرف را برداشت عطر زعفران و ادویه زیر بینی اش پیچید.به کاچی پر مغز توی ظرف نگاه کرد و گفت دستت درد نکنه عمه زحمت کشیدی.شهربانو لبخند زدنوش جونتون قربونت برم.به آیلار نگاه کرد و گفت می بینی که عزیزم اینجا پر از مهمونه ما نمی تونیم بیاییم اون وری. ولی اگر کارتون زیاده زنگ بزن هاله و هلیا رو بفرستم کمک.آیلار چشم بر هم زد وگفت شما که خیلی زحمت کشیدین.دستتون درد نکنه اگه دیدیم طول کشید چشم بهتون خبر میدیم.شهربانو دستش را نوازش گونه بر کمر آیلار کشید وگفت کاری نکردم عزیزم. برید به سلامت.مازار و آیلار که خداحافظی کردند و خارج شدند. او هم رفت تا به باقی کارهایش برسد.
ادامه دارد....
@Aghmiun
سیب های قرمز زیر برف سفید ماندند....
درختان سیب در آذربایجان غافلگیر شدند قبل از اینکه سیب های قرمز شان در سبد های باغداران جای بگیرند ...
@Aghmiun
مارال های زیبا در یک روز برفی در جنگل های فندقلو در ارسباران
@Aghmiun
ارسالی جناب مالک علامی
989.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عقاب هم که باشی در مقابل غیرت مادرانه کم میاری.......
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتوشش فقر و اعتیاد دست به دست هم دادند و از مر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوشصتوهفت
توی خانه کارهایشان زیاد بود.وفقط یک روز وقت داشتند.آپارتمانشان زیاد بزرگ نبود.یک آپارتمان دو خوابه معمولی سالن خوبی داشت که سمت راست آشپزخانه و سمت چپ هم دو اتاق خواب قرار داشتند.نزدیک در ورودی حمام و دستشویی بود.دوست داشتنی ترین قسمت خانه برای آیلار پنجره بزرگ سرتاسری بود که با پرده سفید و فیروزه ای زیبایی آراسته اش کردند.رنگ فیروزه ای مبل ها را هم مازار انتخاب کرد.دوست داشت در خانه از رنگ های ملایم استفاده کنند.اعتقادش این بود که این گونه رنگ ها آرامش بیشتری دارند.آیلار استند بزرگ و زیبایش را که اتفاقی در یک گلخانه دیده و خریده بود راکنار پنجره دوست داشتنی اش گذاشته بود و از همان اول هم چندگلدان ، گل آفتاب دوست مثل حسن یوسف و چشم آهو خرید و روی استندش گذاشت.سالن را قبل از قسمت های دیگر خانه چیدندوقتی از آشفتگی و نامنظمی اتاق ها و آشپزخانه خسته می شدند به آنجا پناه می آوردند.یک فنجان چای می نوشیدند و دوباره مشغول کار می شدند و از آنجایی که مراسم عروسی بانو وشهرام هم در گیرشان کرده بود کار چیدن خانه خودشان خیلی کند پیش رفت.حالا یک روز مانده به عروسیشان ته مانده کارها را انجام می دادند.
****
ناهید یکسره طول و عرض بیمارستان را طی می کرد.احتمالا برای بار هزارم تا انتهای سالن رفت و دوباره برگشت.آرام و قرار نداشت نمی دانست برای داغ پدرش گریه و شیون کند یا برای حال و روز مادرش که کم از مردگان نداشت.صورت و موهای سوخته مادرش یک لحظه از مقابل چشمانش دور نمیشداگر او را از خانه و اتاق خودش بیرون نیاورده بودند هرگز باور نمی کرد این زن سوخته و آش و لاش شده همان مادر خودش باشد.مثل مرغ سر کنده بال بال میزد تا دکتر هر چه زودتر از اتاق خارج شود و حال مادرش را شرح دهد.زنی که او دید تفاوت چندانی با مردگان نداشت.پس از انتظار زیادی که برای او به اندازه سالها طول کشید دکتر بیرون آمد.پاهایش بر خلاف همین چند لحظه پیش که تند تند کل بیمارستان را قدم رو می رفتند توان جلورفتن نداشتند.همانجا ایستاده بود و علیرضا سوال او را پرسیدحالشون چطوره خانوم دکتر؟دکتر خیلی صریح و بدون پرده پوشی شروع کرد به حرف زدن حالشون خیلی خوب نیست. درصد سوختگی بالاست. ریه اش بخاطر دود زیاد آسیب دیده. پوست بالا تنه و صورتش آسیب شدید دیده....اول باید صبر کنیم ببینیم زنده می مونه یا نه؟ بعدش درباره مشکلاتش باهاتون حرف میزنم. با این حجم از سوختگی بهتره خودتون رو برای هر اتفاقی آماده کنید که متاسفانه شاید مرگ جزء اتفاقات خوبش باشه. چون که ..ناهید دیگر حرفهایش را نمی شنید.نگاهش به لبهای دکتر که از دور ژل ترزیق کردنشان را فریاد می زد دوخته بود.می دید لبهای بزرگش تکان می خورد اما حرفهایش
را نمی فهمید.همایون هم پا به پای ناهید و علیرضا حرفهای دکتر را شنید.خلاصه مطلب اینکه حال خواهرش خیلی خراب بود. تصمیم گرفت به محمود خبر دهد.هم مرگ شوهر خواهرشان را و هم حال و روز بد محبوبه را. باید خودش را می رساند.سه روز پیش محمود زنگ زد و شماره آپارتمان مازار را داده بود.محمود و جمیله در آپارتمان مازار ساکن شده بودند و جمیله داشت امید را توی حمام می شست.وقتی که از حمام بیرون آمد و امید حوله پوش را کنار شوفاژ نشاند تا گرم شود چشمش به صورت رنگ پریده شوهرش افتاد.این روزها با سلام و صلوات با شوهرش حرف میزد مبادا روی دنده لج بیفتد و نگذارد برای عروسی پسرش بماند و این همه راه آمده را برگردد.کنارش نشست و خیره به صورت کبود شده اش با ملایمت پرسید آقا محمود خوبی؟طوری شده؟ تلفن کی بود؟انگار محمود منتظر همین جمله بود که زد زیر گریه. جمیله وحشت زده نگاهش کرد.می دانست خبر بدی شنیده. حول و ولا به جانش افتاده بود.هراسان پرسید خوب بگو چی شده؟ دل توی دلم نیست.محمود میان گریه بریده بریده تعریف کردخونه محبوبه آتیش گرفته،شوهرش مرده و خودش هم حالش خیلی.خیلی بده جمیله محکم روی صورت خودش کوبید. طوری که جای انگشتهایش روی صورتش ماند.دست و پایش می لرزید اما به سوی آشپزخانه رفت و برای شوهرش با دستانی لرزان یک لیوان آب آورد.محمود بعد از اینکه کمی آب نوشید از جایش بلند شد و گفت: پاشو جمع کن بریم.جمیله منتظر این جمله بود. سرجایش ایستاد و با نگرانی پرسیدکجا بریم؟محمود پاسخ داد الان باید کجا باشیم؟ معلومه دیگه باغ چشمه.جمیله با وجود حال بد محمود و ترس افتاده به جان خودش اینبار کوتاه نیامد.برق چشمان مازار وقتی که او را در شیراز دید یک لحظه از یادش نمی رفت پس با جراتی ترکیب شده با ترس گفت ما الان باید کنار بچه هامون باشیم. فرداشب عروسیشونه بهمون احتیاج دارن.محمودغریدشوهرخواهر من ُمرده،خواهرم داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه تو به فکر عروسی بَچّتی؟
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun