🦩 رقص فلامینگوها در دریاچه مهارلو
🔹اینجا دریاچه نمک مهارلو در استان فارس است. در فصل تابستان به دلیل تبخیر زیاد آب و غلظت زیاد نمک، جلبکهایی در سطح دریاچه رشد میکنند که دریاچه به رنگ قرمز درمیآید و تصاویر زیبایی میسازد.
@Aghmiun
بازدید دکتر جهانی از کارخانه رب یاور شهرستان سراب
به گزارش روابط عمومی فرمانداری شهرستان سراب ، دکتر جهانی، فرماندار شهرستان سراب، به همراه هیئت همراه از کارخانه رب یاور بازدید کردند.
این کارخانه با ظرفیت تولید ۲۵۰۰ تن رب گوجهفرنگی در سال و ظرفیت اسمی ۱۵۰۰۰ تن، یکی از مراکز مهم تولید در این منطقه به شمار میرود.
در این بازدید، مشکلات موجود در کارخانه مورد بررسی قرار گرفت. یکی از چالشهای اصلی کارخانه، کمبود نیروی کار به دلیل فعالیت شبانهروزی آن است. در حال حاضر، این کارخانه با ۲۰ نفر نیروی کار ثابت در حال فعالیت است و برای افزایش تولید و بهبود کیفیت، نیاز به جذب نیروی کار بیشتری دارد.
همچنین، مدیران کارخانه اعلام کردند که از امسال برنامهریزی برای تولید پوره سیب به میزان ۳۰۰۰ تن در لواشک این کارخانه نیز در دستور کار قرار گرفته است.
با سرمایهگذاری ۵۰۰میلیارد ریالی، این کارخانه در تلاش است تا محصولات خود را در سطح کشور توزیع کند و برنامههایی برای صادرات نیز در دست اقدام دارد.
دکتر جهانی در این بازدید بر لزوم حمایت از تولیدکنندگان و رفع مشکلات موجود تأکید کرد و گفت: توسعه صنایع محلی میتواند به رونق اقتصادی شهرستان کمک شایانی کند.
┄┅══✧❁🇮🇷❁✧══┅┄
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
برداشت از کانال سراب
رب یاور سراب
یاور نام پدر بزرگ ، پدری خاندان فدایی اقدم ها و فدایی ها هست . که اکنون تحت نامی بعنوان " رب یاور " تولید و روانه بازار میگردد.
کارخانه رب یاور سراب متعلق به برادران بزرگوار فدایی اقدم هست.
دوست قدیمی و همکلاس دوازده ساله ام مرحوم شادروان حاج خلیل فدایی اقدم بهمراه برادران بزرگوارشان حاج علی اکبر و حاج محمد فدایی اقدم سال های زیادی زحمت کشیده اند و کارخانه را به اینجا رسانده اند . یقینا هر جا یکی از هم کتی های مان به موفقیت های قابل توجهی نایل میشوند موجبات خوشحالی و غرور همه ی آغمیونی ها را به ارمغان می آورند .
برای همه دست اندرکاران و مجموعه فعالین رب یاور سراب آرزوی موفقیت می کنیم.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتوهشت جمیله جسارت بیشتری به خرج دادو گفت من ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوشصتونه
آیلار هم لبخندی پر از ناباوری بر صورتش کاشت دست جلو برد و آهسته دست امید را گرفت و بر پشت آن بوسه ای زد و گفت خیلی خوش آمدین جواب جمیله قانع اش نکرده بود. اما ظاهرش را حفظ کرد و گفت پس بریم بالا.محمود یک لحظه از صورت شاداب دخترش چشم بر نمی داشت.این روزها آیلار انگار زیباتر شده بود.شاید هم حق با جمیله بود خراب کردن عروسی آنها چه دردی را دوا می کرد.محبوبه خوب میشد یا شوهرش زنده؟شاید لازم بود حداقل این بار را بی خیال همه بشود و به دل بچه هایش راه بیاید.آیلار دوباره گفت چرا سر پا ایستادید بریم بالا؟مهران لب به سخن گشودمثل اینکه با من کار دارن آیلار پرسشگرانه به پدرش و جمیله نگاه کرد.جمیله گوشه چادرش را میان دستش فشرد.محمود خیره چشمان سیاه آیلار که شبیه شبهای پر ستاره روستا بود گفت نه مساله ای نیست. بعدا حرف میزنیم.تازه نگاهش را از آیلار کند و به مهران داد
جان به جان جمیله آمد. متوجه شد که محمود از گفتن ماجرا پشیمان شده.لبخند بزرگی روی لبهایش نشست و با ذوق گفت ببخشید که ما دست خالی اومدیم. این اطراف رو بلد نبودیم. راننده آژانس هم عجله داشت.لحنش بیشتر ذوق زده بود تا شرمنده. کلا لحنش با جمله ای که بیان شد هیچ سنخیتی نداشت.مهران هم مثل آیلار به وضوح متوجه دگرگون شدن حال همسر سابقش شد.آیلار با محبت گفت اصلا نیاز به چیزی نیست. همین
که خودتون اومدین خیلی خوشحالمون کردین.
****
غروب های جزیره قشم در فصل بهار حسابی دل انگیز بود.
هوای خوش بهاری، گرم و دل چسبی داشت.سیاوش و سحر رو به روی دریا نشسته و خیره آرامش و زیبایی آن بودند.سیاوش پیشنهاد آمدن به قشم را داده بود. هوای خوبش در روزهای نوروز و آرامش دریا اصلی ترین گزینه هایش برای انتخاب قشم به عنوان مقصد سفرشان بود.سحر هم سرش را روی شانه او گذاشت. با لبخند کم رنگی خیره دریا شد.دور و برشان حسابی شلوغ بود. عده ای مثل آنها در ساحل نشسته بودند و از دیدن دریای پیش رویشان لذت می بردند.عده ای هم تن به آب سپرده بودند.سحر تحت تاثیر اتفاقی که برایش افتاده بود هنوز هم خیلی حال خوشی نداشت اما این روزها انقدر سیاوش هوایش را داشت و محبت می کرد که باعث میشد، وقتی او را کنارش دارد به هیچ چیز دیگری فکر نکند.و هر روز بیشتر آن شب شوم و اتفاق ترسناکش را به فراموشی بسپارد.این روزها خواستن سیاوش بیشتر از همیشه در جانش ریشه دوانده بود.محبتهایش خورشید می شد و بر عشق روییده در قلب سحر می تابید و ریشه اش را مستحکم تر و بوته اش را استوارتر می کرد.همانطور که سرش روی شانه سیاوش بود زیر گوشش گفت من رسم عاشقی رو بلد نیستم سیاوش ولی واقعا عاشقتم.نمیدونم چطوری عشقم رو نشون بدم ولی کم کم دارم یاد می گیرم.آبنبات چوبی های بچگی رو یادت هست؟همان ها که میانشان یک آدامس خوشمزه بود.تمام که میشد آبنبات رفته بود.طعم خوشش را از دست داده بودیم اما کشف آدامس هم شیرینی و حال خوش عجیبی داشت.حال این روزهای سیاوش همین بود.کشف یک آدامس قابل پیش بینی خوشمزه. درست بعد از ، از دست دادن شیرینی آبنبات.لبخند روی لبهایش نشست و سحر ادامه دادمن زنی نیستم که خیلی راه و روش ابراز عشق و محبت رو بدونم. اما قلبم برای تو می تپه.همه وجودم برای توعه.سرش را از روی شانه سیاوش برداشت.از همان فاصله خیره صورتش شد و پرسید تو چی؟سیاوش متوجه منظورش شد. چشمانش را به چشمان سحر پیوند داد و با قاطعیت جواب دادمن خیلی دوستت دارم سحر، تو زن بسیار خوبی هستی. تو زندگی ما هم مثل همه آدم های دیگه کم و زیاد هست ولی بهت قول میدم کنار هم زندگیمون رو به بهترین شکل می سازیم.لبخندش واقعی ترین لبخندهای دنیا بود و گفت ببین
چه خوشبختیم. از همه آدم های اطرافمون، با مشکلات و دردسر های ریز و درشتشون رد شدیم اومدیم اینجا با هم خوشیم. دوتایی کنار هم حالمون خوبه. همدیگه رو داریم چی می تونه از این بهتر باشه.*سحر قرار نیست همه آدم ها زندگیشون رو با یک عشق افسانه ای شروع کنن و قرار هم نیست هر
زوجی که عاشقانه شروع نکردن خوشبخت نباشن*سحر آرام پلک زد: من که همین حالا هم با وجود داشتن تو خوشبخت ترین آدم دنیا هستم...مردد به سیاوش نگاه کرد وگفت: اما احساس می کنم تو...سیاوش انگشت اشاره اش را بالا آورد من الان با تو حالم خوبه. فقط هم الان مهمه. بی خیال گذشته سحر، انقدر به گذشته فکر نکن و در گیرش نباش. به حال الان مون نگاه کن.خوبیم، خوشیم.دیگه چی میخوایم؟سحر لبخند زدسیاوش گفت برم از توی ماشین فلاکس و لیوان بیارم چای بخوریم. گلوم تازه بشه بازم برات سخنرانی می کنم.سحر زد زیر خنده.سیاوش رفت تا چای بیاورد.سحر خیره دریا شد.کودکی با لباس های خیس از آب بیرون آمد.سیاوش فلاکس و لیوان ها را از توی صندوق عقب برداشت و در را بست
ادامه دارد...
@Aghmiun