کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتوهشت جمیله جسارت بیشتری به خرج دادو گفت من ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوشصتونه
آیلار هم لبخندی پر از ناباوری بر صورتش کاشت دست جلو برد و آهسته دست امید را گرفت و بر پشت آن بوسه ای زد و گفت خیلی خوش آمدین جواب جمیله قانع اش نکرده بود. اما ظاهرش را حفظ کرد و گفت پس بریم بالا.محمود یک لحظه از صورت شاداب دخترش چشم بر نمی داشت.این روزها آیلار انگار زیباتر شده بود.شاید هم حق با جمیله بود خراب کردن عروسی آنها چه دردی را دوا می کرد.محبوبه خوب میشد یا شوهرش زنده؟شاید لازم بود حداقل این بار را بی خیال همه بشود و به دل بچه هایش راه بیاید.آیلار دوباره گفت چرا سر پا ایستادید بریم بالا؟مهران لب به سخن گشودمثل اینکه با من کار دارن آیلار پرسشگرانه به پدرش و جمیله نگاه کرد.جمیله گوشه چادرش را میان دستش فشرد.محمود خیره چشمان سیاه آیلار که شبیه شبهای پر ستاره روستا بود گفت نه مساله ای نیست. بعدا حرف میزنیم.تازه نگاهش را از آیلار کند و به مهران داد
جان به جان جمیله آمد. متوجه شد که محمود از گفتن ماجرا پشیمان شده.لبخند بزرگی روی لبهایش نشست و با ذوق گفت ببخشید که ما دست خالی اومدیم. این اطراف رو بلد نبودیم. راننده آژانس هم عجله داشت.لحنش بیشتر ذوق زده بود تا شرمنده. کلا لحنش با جمله ای که بیان شد هیچ سنخیتی نداشت.مهران هم مثل آیلار به وضوح متوجه دگرگون شدن حال همسر سابقش شد.آیلار با محبت گفت اصلا نیاز به چیزی نیست. همین
که خودتون اومدین خیلی خوشحالمون کردین.
****
غروب های جزیره قشم در فصل بهار حسابی دل انگیز بود.
هوای خوش بهاری، گرم و دل چسبی داشت.سیاوش و سحر رو به روی دریا نشسته و خیره آرامش و زیبایی آن بودند.سیاوش پیشنهاد آمدن به قشم را داده بود. هوای خوبش در روزهای نوروز و آرامش دریا اصلی ترین گزینه هایش برای انتخاب قشم به عنوان مقصد سفرشان بود.سحر هم سرش را روی شانه او گذاشت. با لبخند کم رنگی خیره دریا شد.دور و برشان حسابی شلوغ بود. عده ای مثل آنها در ساحل نشسته بودند و از دیدن دریای پیش رویشان لذت می بردند.عده ای هم تن به آب سپرده بودند.سحر تحت تاثیر اتفاقی که برایش افتاده بود هنوز هم خیلی حال خوشی نداشت اما این روزها انقدر سیاوش هوایش را داشت و محبت می کرد که باعث میشد، وقتی او را کنارش دارد به هیچ چیز دیگری فکر نکند.و هر روز بیشتر آن شب شوم و اتفاق ترسناکش را به فراموشی بسپارد.این روزها خواستن سیاوش بیشتر از همیشه در جانش ریشه دوانده بود.محبتهایش خورشید می شد و بر عشق روییده در قلب سحر می تابید و ریشه اش را مستحکم تر و بوته اش را استوارتر می کرد.همانطور که سرش روی شانه سیاوش بود زیر گوشش گفت من رسم عاشقی رو بلد نیستم سیاوش ولی واقعا عاشقتم.نمیدونم چطوری عشقم رو نشون بدم ولی کم کم دارم یاد می گیرم.آبنبات چوبی های بچگی رو یادت هست؟همان ها که میانشان یک آدامس خوشمزه بود.تمام که میشد آبنبات رفته بود.طعم خوشش را از دست داده بودیم اما کشف آدامس هم شیرینی و حال خوش عجیبی داشت.حال این روزهای سیاوش همین بود.کشف یک آدامس قابل پیش بینی خوشمزه. درست بعد از ، از دست دادن شیرینی آبنبات.لبخند روی لبهایش نشست و سحر ادامه دادمن زنی نیستم که خیلی راه و روش ابراز عشق و محبت رو بدونم. اما قلبم برای تو می تپه.همه وجودم برای توعه.سرش را از روی شانه سیاوش برداشت.از همان فاصله خیره صورتش شد و پرسید تو چی؟سیاوش متوجه منظورش شد. چشمانش را به چشمان سحر پیوند داد و با قاطعیت جواب دادمن خیلی دوستت دارم سحر، تو زن بسیار خوبی هستی. تو زندگی ما هم مثل همه آدم های دیگه کم و زیاد هست ولی بهت قول میدم کنار هم زندگیمون رو به بهترین شکل می سازیم.لبخندش واقعی ترین لبخندهای دنیا بود و گفت ببین
چه خوشبختیم. از همه آدم های اطرافمون، با مشکلات و دردسر های ریز و درشتشون رد شدیم اومدیم اینجا با هم خوشیم. دوتایی کنار هم حالمون خوبه. همدیگه رو داریم چی می تونه از این بهتر باشه.*سحر قرار نیست همه آدم ها زندگیشون رو با یک عشق افسانه ای شروع کنن و قرار هم نیست هر
زوجی که عاشقانه شروع نکردن خوشبخت نباشن*سحر آرام پلک زد: من که همین حالا هم با وجود داشتن تو خوشبخت ترین آدم دنیا هستم...مردد به سیاوش نگاه کرد وگفت: اما احساس می کنم تو...سیاوش انگشت اشاره اش را بالا آورد من الان با تو حالم خوبه. فقط هم الان مهمه. بی خیال گذشته سحر، انقدر به گذشته فکر نکن و در گیرش نباش. به حال الان مون نگاه کن.خوبیم، خوشیم.دیگه چی میخوایم؟سحر لبخند زدسیاوش گفت برم از توی ماشین فلاکس و لیوان بیارم چای بخوریم. گلوم تازه بشه بازم برات سخنرانی می کنم.سحر زد زیر خنده.سیاوش رفت تا چای بیاورد.سحر خیره دریا شد.کودکی با لباس های خیس از آب بیرون آمد.سیاوش فلاکس و لیوان ها را از توی صندوق عقب برداشت و در را بست
ادامه دارد...
@Aghmiun
👌قدیمی ها میگفتند:
لباس مرد، تمیز بودن زن را نشان میدهد.
لباس زن، غیرت مرد را نشان می دهد.
لباس دختر، اخلاق مادر را نشان میدهد و لباس پسر، تربیت مادر را نشان میدهد.
رحمت خداوند بر پدر و مادرمان که
در تربیت ما نقش داشتەاند.
آنها خواندن و نوشتن بلد نبودند،
اما در دانش گفتار، تسلّط داشتند.
آنها ادب را نمیخواندند،
اما ادب را به ما یاد دادند.
آنها قوانین طبیعت و علوم زیستی را
مطالعه نکردەاند، اما هنر زندگی را به ما آموختند.
آنها یک کتاب دربارۀ روابط مطالعه نکردەاند، اما رفتار و احترام را به ما آموختند.
آنها در دین تحصیل نکردند،
اما معنای ایمان را به ما آموختند.
آنها کتاب برنامەریزی را نخواندەاند،
اما دور اندیشی را به ما آموختند.
آنها به ما یاد دادند كه به دیگران،
چگونه احترام بگذاریم ...
📲جناب آقای بهروزباهوش
@Aghmiun
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲مخاطب عزبز
@Aghmiun
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باراین کامیون گندم هست ؛
پرنده ها رو ببینین 😍
📲جناب آقای جبرائیل حضراتی
@Aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲جناب آقای کریم ساعدی
@Aghmiun
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲جناب آقای علیرضاتندرو
@Aghmiun
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترخانوماتا آخر تماشا کنید🌹😅
@Aghmiun
27.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غمی ندارم
راحت میخندم
شاد زندگی میکنم و به آرزوهایم یکی پس از دیگری میرسم
مرفه بی درد نیستم
ولی
دعای مادرم بدرقه راهم است…
@Aghmiun
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است
شیلر
@Aghmiun