کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔘امینالله رشیدی؛ مردی که تا ۱۰۰ سالگی به آرزویش نرسید!
اگر نام امینالله رشیدی را جستوجو کنید، با تصویر مردی آراسته و خوشپوش که لبخندی گشاده به لب دارد رو به رو میشوید. رشیدی در طرز بیان نیز همین قدر آراسته بود و با متانت سخن میگفت. او با عشق زیادی از گذشته و موسیقی صحبت میکرد؛ او از نسلی بود که تا آخرین لحظه قلبشان به عشق موسیقی تپید.
به گزارش ایسنا، امینالله رشیدی که خبر در گذشتش شامگاه
۲۲ مهرماه ـ منتشر شد، در وجودش موجی از امید و عشق به زندگی موج میزد؛ چراکه حتی وقتی به ۹۱ سالگی رسید، گفت: «قبول نمیکنم که امروز ۹۱ ساله شدهام اما در شناسنامهام اینگونه نوشتهاند. شما هم مثل من با طفل درونتان بسازید و با او درخور باشید. او بیریا، صاف و بیشیلهپیله است.»
او اما همواره در گفتوگوهایش میگفت که «در این زمانه که موسیقی بیسر و سامان و آشفته است و شما دیگر آهنگی را که به دلتان بنشیند، نمیشنوید، بیایند آثاری را که دست من باقی مانده، بگیرند تا جوانان از آن استفاده کنند. من تنها بازمانده هنرمندان دههی ۳۰ و ۴۰ هستم که دستم پر است از آهنگهایی که عطر آن سالها را دارند. جوانهایی هستند که صدایی خوب دارند و میتوانند، این کارها را بخوانند. اصلا یک ارکستر بدهند تا خودم انجام دهم.»
با این حال، تا زمانی که این هنرمند هنوز به بستر بیماری نیفتاده بود، خواستههایش برآورده نشدند، درصورتی که همان طور که خود او میگفت، تنها بازمانده نسل طلایی موسیقی بود و توجه به خواسته و درخواستش واجب بود.
درحقیقت رشیدی به عنوان یکی از میراثداران موسیقی ایرانی، خود یک تاریخ شفاهی موسیقی کشور بود که میشد با کمک او به دل آن دوران رفت و مستندهایی با گفتهها و خاطرات او ضبط کرد.
رشیدی به مدت ۴۰ سال از عرصه اجرا به دور ماند اما با این حال در سال ۹۳ دو کنسرت موسیقی را، در اصفهان و تهران اجرا کرد.
او در مصاحبهای درباره سالهایی که از فضای موسیقی دور مانده بود، گفته است: «من از دوره جوانی تا امروز از خودم مراقبت کردهام و احساس یک جوان ۳۵ساله را دارم. دوست دارم تا ۱۰۰ سالگی برای مردم بخوانم اما مافیای موسیقی امثال مرا پس میزند. دستهای پشتپرده هر روز یک خواننده جدید معرفی میکنند اما صدای آنها در ذهن مردم نمیماند. کجاست آن تصنیفهایی که در سالهای دور ساخته میشد و هر شنوندهای را به خدا نزدیک میکرد.»
رشیدی اما، کار خود در رادیو را در سال ۱۳۲۷ آغاز کرد و خود درباره این امر اینگونه بیان کرده است: «کارم را به عنوان خواننده در رادیو در سال ۱۳۲۷ آغاز کردم که آن زمان هنوز ضبط صوت به ایران نیامده بود و من به مدت پنج سال زنده در رادیو اجرا کردم. اولین بار که صدای خودم را از رادیو شنیدم حالت عجیبی، یک دگرگونی به من دست داد. اولین آهنگی که در رادیو ایران که آن زمان رادیو تهران نام داشت، خواندم؛ اثری از استاد تار و نت خوانیم، آقای موسیخان معروفی بود. شعر این اثر هم از آقای دکتر محمدعلی مشایخ است و ترانه هم «رنج جدایی» نام دارد. اولین بار که آقای موسی معروفی مرا به رئیس یکی از ارکسترهای رادیو آوا معرفی کردند، علیمحمد خادم میثاق، فارغالتحصیل دوره دوم هنرستان موسیقی تهران، مدیریت ارکستر را برعهده داشتند که خود ایشان پیانو مینواختند. همچنین آقای مصطفیالله سپهری ویلن و عباس زندی تار و سهتار، ولیالله البرز کلارینت و حسین همدانیان ضرب مینواختند که ما این ترانه را به صورت زنده و مستقیم اجرا کردیم که از رادیو پخش شد.»
او همچنین درباره علت ماندگاری آثار موسیقی آن زمان گفته است: «دو دهه ۳۰ و ۴۰ که اوج شکوفایی موسیقی و ادبیات ایران بود، خوانندگان رادیو تلویزیون هر کدام کلاس و صدای خاصی داشتند. مثل الان نبود که صدها صدا مشابه یکدیگر هستند. در آن زمان نوع صدای خوانندگان و سبک خواندن آنها در ذهن مردم جاری و ماندگار میشد. از دهه ۵۰ افول آغاز شد و آنقدر خوانندگان زیادی روی کار آمدند که هیچکدام هم به یاد نمیمانند. زمانی که سیاست در کار هنر دخالت کرد، موسیقی و ادبیات ما به اینجایی رسید که میبینیم. به هر حال دیگران میآیند و ما میرویم ولی آنچه از آدمی باقی میماند، تنها صدا است.»
در این قسمت اجرای قطعه «دلم تنگ است»
@Aghmiun
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سکانسی از فیلم جهان بامن برقص ساخته سروش صحت.
@Aghmiun
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍁آرامش پاییزی
@Aghmiun
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_اول
من نگارم متولد ۱۳۴۹ در یکی از روستاهای تهران به دنیا اومدم فرزند آخر خانواده و چهارتا خواهر و برادر بزرگتر از خودم دارم ،ته تغاری بودم ولی مثل بقیه ی ته تغاری ها هیچوقت لوس و ناز پرورده نبودم ،از وقتی چشم باز کردم سختی دیدم و سختی کشیدم ،ولی سختی های من دربرابر زجر هایی که مادرم کشید هیچ بود ،میخوام از زندگی مادرم شروع کنم،منیژه متولد ۱۳۱۳ در نزدیکی های ورامین به دنیا میاد که شش تا خواهر برادر بزرگتر از خودش داشته و فرزند آخری بوده ،یه روزی خان منیژه رو از پدرش برای مصطفی پسر دومش خواستگاری میکنه و پدر منیژه هم سریع جواب مثبت میده ،بدون اینکه عروسک توی دست منیژه رو ببینه ، رعیت زاده بوده و رو حرف خان هم هیچ حرفی نمیزده ، خلاصه که منیژه ی ۹ ساله رو به عقد مصطفی در میارن ،منیژه هیچی از شوهر داری نمیدونسته ، ولی چارقدش رو سرش میکنن و میفرستنش با ندیمه ها خونه ی خان .منیژه زن دوم مصطفی بوده و چند سالی از پسر اون کوچیک تر ،وقتی که مصطفی چشمش به منیژه میفته از کاری که خان کرده تعجب میکنه ،دخترک خیلی بچه بود و علاوه بر اون هیکل ریزه میزه ای هم داشته....
🔘عرض سلام ووقت بخیر خدمت همراهان گرانقدرمان.
امشب دوقسمت پایانی داستان زندگی چشم زغالی تقدیم علاقمندان خواهد شد وانشالله ازفردا سرگذشت نگار، جانمایی خواهدشد که بخش آغازین آن درج شد.
امیدواریم سهم کوچکی داشته باشیم برای پرکردن لحظات فراغت شماهمراهان عزیزمان. 🙏🙏🙏
کانال آناوطن آغمیون
@Aghmiun
GHMRALMLVK VZيRYGHMRALMLVK VZيRY - SHMA V PRVANH - (Music-Pars).mp3
زمان:
حجم:
1.3M
🌼شمع وپروانه
🎙قمرالملوک وزیری
@aghmiun
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘فایل صوتی زیرخاکی...
🌹آش قاپینی آرواد قاپیدا قالمیشام...
⭐️اشعار ازروانشاد کریمی مراغه ای
@Aghmiun
24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂استنداپ کمدی اکبرخان عبدی دربرنامه خندوانه
@Aghmiun
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتونه آیلار هم لبخندی پر از ناباوری بر صورتش ک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوهفتاد
و تا خواست به سمت سحر برود مردی گفت: آیلار، آیلار جان؟با شتاب برگشت و به سمت صدا نگاه کرد.دخترک کوچکی پوشیده در لباس صورتی که موهای فِرَش به دورش رها بود به سمت مرد رفت و مرد گفت کجایی بابا؟ چرا اومدی این طرف.دخترک آیلار نام بنظرش دوست داشتنی رسید. چشم هایش را یک دور بست و باز کرد.نفسش را محکم بیرون فرستاد.هنوز چشم نگشوده بود که صدای مرد دیگری کمی آن طرف تر حواسش را به خودش کشاند: من و تو به هم نرسیدیم الهه. دیگه تموم شد من شاید وقتی از خیابون هایی که با هم رد شدیم ، رد بشم یاد تو بیفتم. شاید وقتی اسمتو یک جایی بشنوم سرم محکم به سمت صدا بچرخه، شاید وقتی چشمم به غذای مورد علاقه ات بیفته یادم بیاد چند بار باهم این غذا رو خوردیم. شاید وقتی یک جایی بوی ادکلنت رو حس کنم هنوز ته دلم بلرزه.شاید پنج سال بعد وقتی یک روز توی خیابون ببینمت از خودم بپرسم زندگیم کنار تو چه شکلی میشد اگه برای هم می موندیم. یا مثلا وقتی دخترم سه ساله شد نگاهش کنم از خودم بپرسم اگه تو مادرش بودی شکل تو میشد؟اما ته تهش فراموشت کردم. فقط یک خاطره ته نشین شده ای گوشه ذهنمه که قراره گاهی یک گوشه هایی از زندگیم یادت بیفتم . برو الهه قسمت من و تو با هم نبود. نمیدونم چرا خدا ما رو سر راه هم قرار داد شاید برای اینکه لازمه یک زخم کهنه تا آخر عمر روی قلبمون باشه. دردش رو حس کنیم و بدونیم درد چیه. برو دنبال زندگیت الهه. برو بچسب به شوهرت.دیگه هم هیچ وقت به من زنگ نزن. چون جوابت رو نمیدم نه اینکه دلم نخواد ها. نه اینکه گاهی دلم برای صدات تنگ نشه. نه اینکه همه چی به همین زودی تموم شده. فقط چون تو حیفی. حیفی که با اون همه پاکی به گناه آلوده بشی.منم حیفم واسه یک عمر حسرت خوردن ....حرفهایش زیادی شبیه حرفهای ذهن سیاوش بود.الهه ی مرد ناشناس و آیلار سیاوش رفته بودند دنبال زندگیشان و خوشبختی حقشان بود.آنها هم باید می رفتند دنبال زندگیشان تا خوشبخت می شدند. قسمت هم نبودند.خدا، تقدیر و سرنوشت، آنها را برای هم نخواسته بود. اما زندگی همچنان ادامه داشت سیاوش به سمت سحر گام برداشت. با فلاکس و دولیوان و یک ظرف پر از شکلات..مازار به پشتی مبل تکیه داده بود.دستهایش را بالای مبل پهن کرده بود به آیلار که چون طاوسی زیبا در لباس عروسش به سمت او می آمد نگاه می کرد.لبخندش عجب خواستنی و شیرینش کرده بود. هنوز هم لبخند بر لبش داشت.چال گونه اش مثل همیشه دل می برد و مازار نمی دانست کدام قسمت صورتش را مقصد نگاهش قرار دهدموهای تازه رنگ شده اش خیلی به صورتش می آمد.همین امروز صبح دم در آرایشگاه فرشته از مازار سوال کرده بود موهای آیلار را رنگ کند یا نه و مازار انتخاب را به خود آیلار واگذار کرد.شب که به دنبال عروسش رفت با این پری دریایی رو به رو شد.حالا در خانه خودشان تنها بودند و مرد خانه عزم درست کردن قهوه برای خودش کرد که آیلار مانع شد.دوست داشت اولین قهوه زندگی مشترکشان را خودش درست کند.با لباس عروس به آشپزخانه رفته بود و حالا سینی به دست خرامان خرامان گام برمی داشت و دنباله لباس توی سالن خانه مشترکشان کشیده میشد و بنظر مازار این لحظه از همه لحظه های شب زیبا تر شده بود.
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_آخر
آیلار سینی را مقابل مازار روی میز گذاشت و خودش هم روی میز و روبه روی شوهرش نشست.خیره در چشمان سرخ شده مازار گفت امشب خیلی خسته شدی.لبخند آیلار بزرگتر شد و چال گونه اش عمیق تر و گفت قهوه نخور بی خواب میشی. پاشو لباس عوض کن، دوش بگیر، برو بخواب. چشمات خیلی خسته ان
مازار خودش را روی مبل جلو کشید.فنجان قهوه اش را برداشت و به لب نزدیک کرد و عطرش در فضا بیشتر از قبل پیچید.کمی از قهوه اش را مزه کرد و گفت: سرم یک کم درد می کنه. قهوه بخورم بهتر میشم.آیلار از جایش بلند شد. دامن لباسش را گرفت و به سمت پنجره رفت و کنار آن ایستاد و خیره ی خیابان گفت: امشب همه چی خیلی خوب بود. بابت همه چی ممنون.مازار فنجانش را برداشت و پشت سر آیلار ایستاد و گفت: من ممنونم. هم بابت امشب. هم بابت اینکه انتخاب کردی بیای توی زندگیم.آیلار نگاهش کرد و لبخند زدو گفت بابت هدیه ات خیلی خوشحال شدم. مازار پرسید منظورت دستبندته؟آیلار پاسخ داد آره دستبندم.وقتی دیدم رفتی دستنبد رو پس گرفتی و معادلش پول دادی خیلی خوشحال شدم. واقعا دوستش دارم مازار فنجان را به لب نزدیک کرد کمی دیگر قهوه نوشید.دیگر فقط او بود و آیلار و یک مسیر طولانی برای هر روز خوشبخت تر شدن....
××××××
همایون پشت پنجره اتاق محبوبه ایستاده بود و نگاهش می کرد.بخاطر شدت جراحات و نگرانی بابت عفونت اجازه ورود کسی را به اتاقش نمی دادند.تقریبا چیزی از صورتش مشخص نبود.همه بدن و صورتش را باند پیچی کرده بودند.شباهتش بیشتر به یک مرده کفن پیچ شده بود تا انسانی زنده.فقط هر از گاهی صدای ناله های بلندش اتاق را بر می داشت . اما با مسکن های قوی آرامش می کردندو دیگر حتی صدای فریاد هایش هم به گوش نمی رسید.باز چون مرده ای کفن پوشیده روی تخت می افتاد.تمام صورتش سوخته و چیزی از آن نمانده بود.همایون داشت فکر می کرد این آتشی که به خانه اش افتاد و تمام وجودش را سوزاند تاوان کدام آتشی بود که به زندگی اطرافیانش انداخت؟همان آتشی که به عشق او و ایران انداخت؟ایران که هیچ گناهی نداشت و فقط چون برادرش راضی نشد محبوبه را بگیرد کینه اش را به دل گرفت و آنقدر مارموز بازی در آورد، حرف وسط انداخت.آنقدر نقشه کشید و بازی در آورد تا بالاخره مادر و پدرش باور کردند دخترک، اهل نیست و هر چه همایون زد و خورد دیگر نتوانست راضیشان کند تا برای خواستگاری ایران بروند.محبوبه کینه توزانه کار را به جایی رساند که یک شب مادر همایون چادر سر کرد و به خانه مادر ایران رفت و گفت: من دخترت رو برای پسرم نمیخوام. نه الان نه هیچ وقت.بهش بگو دست از سر پسرم برداره قبل از اینکه حرفهایی که درباره اش شنیدم و چیزایی که درباره اش میدونم رو به همه بگم این شد که همایون خودش را کُشت ولی نتوانست مادر و پدر ایران را برای ازدواج راضی کند داغش یک عمر بر دلش ماند.هر چند وقتی همایون فهمید مقصر همه این اتفاقات محبوبه بوده ، که دیگر خیلی سال گذشته بود.هیچ کاری از دستش بر نمی آمد.شاید هم تاوان دل شکسته آیلار و سیاوش را پس می دادیا تاوان آبرویی که از دخترک بی گناه برد.بر سر او و محمود چه می آمد؟ آنها هم مگر در این رسوایی همراه خواهرشان نشده بودند.مگر دست در دستش نگذاشتند و آبروی آیلار را نبردند؟مگر مشت و لگدهایشان مهر تایید بر خطا کاری آیلار نبود؟مگر با رفتارشان شهادت بر هرزگی دخترک نداده بودند؟چه آتشی قرار بود بر زندگی آنها بیفتد و اینطور
خاکسترشان کند؟
پایان
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun