4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میانِ اینهمه گرفتاری و روزمرگی
مگر آدم چه میخواهد
جز یک "دلِ" گرم ❤️
و فنجان چایی شیرین که ☕️
بدونِ فکروخیال نوشید و آرام گرفت...
صبحتون بخیر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_اول
من نگارم متولد ۱۳۴۹ در یکی از روستاهای تهران به دنیا اومدم فرزند آخر خانواده و چهارتا خواهر و برادر بزرگتر از خودم دارم ،ته تغاری بودم ولی مثل بقیه ی ته تغاری ها هیچوقت لوس و ناز پرورده نبودم ،از وقتی چشم باز کردم سختی دیدم و سختی کشیدم ،ولی سختی های من دربرابر زجر هایی که مادرم کشید هیچ بود ،میخوام از زندگی مادرم شروع کنم،منیژه متولد ۱۳۱۳ در نزدیکی های ورامین به دنیا میاد که شش تا خواهر برادر بزرگتر از خودش داشته و فرزند آخری بوده ،یه روزی خان منیژه رو از پدرش برای مصطفی پسر دومش خواستگاری میکنه و پدر منیژه هم سریع جواب مثبت میده ،بدون اینکه عروسک توی دست منیژه رو ببینه ، رعیت زاده بوده و رو حرف خان هم هیچ حرفی نمیزده ، خلاصه که منیژه ی ۹ ساله رو به عقد مصطفی در میارن ،منیژه هیچی از شوهر داری نمیدونسته ، ولی چارقدش رو سرش میکنن و میفرستنش با ندیمه ها خونه ی خان .منیژه زن دوم مصطفی بوده و چند سالی از پسر اون کوچیک تر ،وقتی که مصطفی چشمش به منیژه میفته از کاری که خان کرده تعجب میکنه ،دخترک خیلی بچه بود و علاوه بر اون هیکل ریزه میزه ای هم داشت،مصطفی چطور میتونست به اون دست بزنه، ولی کار از کار گذشته بود و دختر کوچولو دیگه حالا زن عقدی مصطفی بود و هیچکاری نمیشد کرد ، اونشب منیژه با دنیای دخترانگیش خداحافظی میکنه.دخترانگی که هیچی ازش نمیدونست و ساعت ها بخاطر دردی که داشت و کاری که مصطفی باهاش کرداشک میریخت ،دخترک ۹ ساله رو چه به این کارهااز جاش بلند میشه و به مصطفی میگه میرم به بابام میگم که باهام چیکار کردی، مصطفی تازه میفهمه که چه بلایی به سر دخترک اوردن و از اون لحظه دلش برای منیژه میلرزه منیژه ای که مثل آب پاک و زلال بود ، زن اول مصطفی مرده بود و فقط از اون یه بچه به یادگار بوده که یه روزی گم میشه و هر چی که میگردن دیگه پیداش نمیکنن،منیژه از اونروز توی خونه ی خان زندگی کرد خونه ای که شلوغ بود ،پر از خدمتکار.مصطفی ساعت ها می ایستاد پشت سه دَری و به منیژه نگاه میکرد ،که لب حوض ظرف میشست و با دختر عزیزالله برادرش میخندیدن.مادر مصطفی مرده بود و فقط خان زنده بود که اونم پیرمرد بود و پاش لب گور ،خان دوتا پسر داشت یکی بزرگ تر از مصطفی که اونم زن و بچه داشت و توی خونه خان زندگی میکردند ،صغری زن عزیزالله خیلی بدجنس بود ،از روزی که منیژه رو دید سر کینه باهاش گرفت و شروع کرد به اذیت کردن ،شده بود مادر شوهری برای منیژه ، کسی روی حرفش حرفی نمیزد ،چون اگر با یکی در میفتاد تا ساعت ها جیغ و داد راه مینداخت و آه و نفرین میکرد ،خلاصه که منیژه رو تا میتونست ازش کار میکشید اینقدر که دختر بیچاره سر شب از خستگی بیهوش میشد ،روز ها میگذشت و منیژه اونجا بزرگ و بزرگ تر میشد،چند ماه بعد از ازدواجش حامله شد ،وقتی فهمید حاملس ذوق کرده بود شایدحتی درکی از مادر شدن هم نداشت ولی توی دلش حسی به وجود اومده بود ، خلاصه که منیژه هرروز از بارداریش میگذشت و شکمش بزرگ تر میشد ، مصطفی هم دیگه بیشتر هوای اون رو داشت و از اون گرفته دختر صغری بود که بیشتر کارهای منیژه رو انجام میداد تا اون استراحت کنه،ولی صغری وقتی میدید که منیژه از جاش تکون نمیخورده و کار سنگین نمیکرده کار های دیگه ای دستش میداده ،مثل خیاطی و گیوه بافی و بافتنی و آشپزی خلاصه که منیژه توی دوران بارداریش همه ی این کارهارو یاد میگیره ...
اون ماه ها بوده که خانوادش رو ندیده بوده و حسابی دلتنگشون بوده نگاهی به مصطفی میندازه که پا روی پا انداخته بوده و چوپوق میکشیده،بهش میگه من دلم برای خانواده ام تنگ شده میشه منو ببری ببینمشون ،مصطفی از جاش بلند میشه و میگه یه سری به کارگر ها میزنم و میام میبرمت ، صغری وقتی میبینه مصطفی رفت چند کیلو سبزی میاره میریزه جلوی منیژه و میگه پاک کن خودش هم میشینه و با دخترش و منیژه مشغول سبزی پاک کردن میشن ،نیم ساعتی طول میکشه تا مصطفی بر میگرده ،دم در می ایسته و دستمالی رو از جیبش بیرون میاره و تکون میده ولی منیژه متوجه نمیشده که یعنی چی ،تا اینکه مصطفی با اخم به منیژه میگه بلند شو بریم ، منیژه دسته ی سبزی رو میندازه و با ذوق از جاش بلند میشه ماه اخرش بود و خیلی سنگین شده بود جوری که به زور تکون میخورد ...
چارقدش رو سرش میکنه و با مصطفی از خونه میرن بیرون و با قاطر میرن خونه ی مادر منیژه ،مصطفی توی راه به منیژه میگه وقتی دستمالم رو تکون میدم یعنی بلند شو بریم باید این هارو بلد باشی من نباید جلوی بقیه بهت بگم بلند شو.خلاصه که منیژه رو میزاره و برمیگرده ولی منیژه همون موقع دردش میگیره ، وقتی نبوده که بخوان برن دنبال مصطفی برای همین قابله رو خبر میکنن و منیژه با بدبختی بچش رو به دنیا میاره ، یه دختر تپل مپل و خشکل ،که اسمش رو گلنار میزارن .
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
با سلام و احترام از هم روستاییان عزیزم شنیدم که افراد ناشناس مخصوصأ کردها شب هنگام با انداختن نور افکن به چشم خرگوشها و برخی حیوانات منطقه به چشم آنها شلیک می کنند و شکار میکنند واین به منفعت منطقه ما نیست ودرضمن چند روز پیش سر خرگوشها را بریده بودند و در راه قدیم سراب انداخته بودند خواهشمند است اطلاع رسانی کنید تا برخورد شود ممنون
بدین وسیله به اطلاع شهروندان عزیز می رساند که تا کنون هيچ گونه پروانه شکار و صيد صادر نشده است در صورت مشاهده هر گونه شکار و صيد با عنایت انفال عمومی بودن حیات وحش و اصل پنجاه قانون اساسی با این اداره همکاری و به شماره تلفن های ۴۳۲۲۹۳۱۰ و ۱۵۴۰ موضوع را گزارش نمایند/روابط عمومی اداره محیط زیست شهرستان سراب
ارسالی جناب اقای عالیجاه
@Aghmiun
یک ارتش فدای ایران
عکسی زیبا از مدافعان ایران اسلامی که جان خود را سپر بلا میکنند تا فرزندان ما آرام بخوابند ......
@Aghmiun
بهترین و خوشمزه ترین و سالم ترین سفره
الهی که سفره همه ی تان پر از نعمات باشد تن تان سالم و زندگی بر وقف مراد تان باد
آمین یا رب العالمین
@Aghmiun
💚💛🧡❤️
گاهی هم به خودت سر بزن!
حالِ چشمهایت را بپرس و دستی به سر و روی احساست بکش؛
رو به روی آیینه بایست و تمام تنهایی ات را محکم در آغوش بگیر وَ با صدای بلند به خودت بگو که "تو" تنها داراییِ من هستی؛
بگو که با همه ی کاستی های جسمی و روحی، تو را بی بهانه و عاشقانه دوست دارم؛
برای خودت وقت بگذار، با مهربانی دستت را بگیر و به هوای آزاد ببر، نگذار احساس تنهایی کنی، نگذار ابرهای سیاه، چشمهایت را از پا دربیاورد...
مطمئن باش،
هرگز کسی دلسوزتر از تو
نسبت به تو پیدا نخواهد شد…
@Aghmiun
کار، پول و پارتی😂😂😂
از رضا رفیع
... بعد عمری درس خواندن بیشمار
دائماً سگدو زدم دنبال کار
قحطی کار است توی مملکت
تخم آن را خورده گویی سوسمار
پول و پارتی گر که باشد، غم مدار
یا که بابایت رئیسی مایهدار
گر که از ما بهتران باشی به راست
یا که آقازادهای را یار غار،
بار تو بسته است در ظرف سه سوت
رانت، این سان معجزه آرد به بار
من ولی با این که دارم دکترا
هی مسافر میکشم لیل و نهار...
@Aghmiun
اگر روزی گذرتان به بیمارستان و درمانگاه ابن سینا واقع در میدان فلکه صادقیه بیفتد ، درست ضلع جنوبی میدان اول خیابان زیباشهر ساختمان بلند مرتبه و سفید بیمارستان ابن سینا را خواهید دید.
بیمارستانی زیبا با کادری زیاد بیست و چهار ساعته به بیماران خدمات ارائه میدهد.
یکی از حسن های این بیمارستان عقد قرار داد با اکثر بیمه های موجود در کشور هست که میتواند کمک شایانی به قشر کم در آمد بکند .
این بیمارستان که از سال ۱۳۵۱ تاسیس و طی سالیان زیاد به واحد ها بخش های زیادی تعمیم یافته است روزانه با بیماران زیادی از اقصی نقاط کشور روبرو هست .
بیماران قابل توجهی با طی مسافت های زیادی جهت مداوای بیماری های خود یا اقوام شان به این بیمارستان مراجعه میکنند و اکثرا با رضایت کامل و مداوای رصایتبخشی بیمارستان را ترک میکنند.
دار و ندار هر دوجهت مداوا به این مرکز پزشکی مراجعه میکنند .
ولی موقع تسویه حساب و مراجعه به صندوق ایکاش رنگ و رخسار آن بیمار ندار و نیازمند مالی را مشاهده کنید از یک طرف رنج و مشقت بیماری و از طرفی گرفتاری مالی ، امان آدم را می برد و از شدت شرم و حیا آرزوی صد بار مرگ را میکند.
در این بیمارستان متوجه شدم جهت تسویه حساب بیماران بی بضاعت عده ای آستین بالا زده و بیخبر از هرکسی بداد آن عده گرفتاران میرسند.
آن دو تا عکسی که تقدیم کردم بنیانگذاران این مرکز پزشکی هستند که تصویر شان را هنگام ورود به بیمارستان در دیوار مشاهده میکنید .
یکی از اعمال حسنه ای که در روایات زیادی منقول است صدقه جاریه هست .
بنظر حقیر کار این دو بزرگوار یکی از بزرگترین و ماندگارترین اعمال انسانی میتواند باشد.