یک ارتش فدای ایران
عکسی زیبا از مدافعان ایران اسلامی که جان خود را سپر بلا میکنند تا فرزندان ما آرام بخوابند ......
@Aghmiun
بهترین و خوشمزه ترین و سالم ترین سفره
الهی که سفره همه ی تان پر از نعمات باشد تن تان سالم و زندگی بر وقف مراد تان باد
آمین یا رب العالمین
@Aghmiun
💚💛🧡❤️
گاهی هم به خودت سر بزن!
حالِ چشمهایت را بپرس و دستی به سر و روی احساست بکش؛
رو به روی آیینه بایست و تمام تنهایی ات را محکم در آغوش بگیر وَ با صدای بلند به خودت بگو که "تو" تنها داراییِ من هستی؛
بگو که با همه ی کاستی های جسمی و روحی، تو را بی بهانه و عاشقانه دوست دارم؛
برای خودت وقت بگذار، با مهربانی دستت را بگیر و به هوای آزاد ببر، نگذار احساس تنهایی کنی، نگذار ابرهای سیاه، چشمهایت را از پا دربیاورد...
مطمئن باش،
هرگز کسی دلسوزتر از تو
نسبت به تو پیدا نخواهد شد…
@Aghmiun
کار، پول و پارتی😂😂😂
از رضا رفیع
... بعد عمری درس خواندن بیشمار
دائماً سگدو زدم دنبال کار
قحطی کار است توی مملکت
تخم آن را خورده گویی سوسمار
پول و پارتی گر که باشد، غم مدار
یا که بابایت رئیسی مایهدار
گر که از ما بهتران باشی به راست
یا که آقازادهای را یار غار،
بار تو بسته است در ظرف سه سوت
رانت، این سان معجزه آرد به بار
من ولی با این که دارم دکترا
هی مسافر میکشم لیل و نهار...
@Aghmiun
اگر روزی گذرتان به بیمارستان و درمانگاه ابن سینا واقع در میدان فلکه صادقیه بیفتد ، درست ضلع جنوبی میدان اول خیابان زیباشهر ساختمان بلند مرتبه و سفید بیمارستان ابن سینا را خواهید دید.
بیمارستانی زیبا با کادری زیاد بیست و چهار ساعته به بیماران خدمات ارائه میدهد.
یکی از حسن های این بیمارستان عقد قرار داد با اکثر بیمه های موجود در کشور هست که میتواند کمک شایانی به قشر کم در آمد بکند .
این بیمارستان که از سال ۱۳۵۱ تاسیس و طی سالیان زیاد به واحد ها بخش های زیادی تعمیم یافته است روزانه با بیماران زیادی از اقصی نقاط کشور روبرو هست .
بیماران قابل توجهی با طی مسافت های زیادی جهت مداوای بیماری های خود یا اقوام شان به این بیمارستان مراجعه میکنند و اکثرا با رضایت کامل و مداوای رصایتبخشی بیمارستان را ترک میکنند.
دار و ندار هر دوجهت مداوا به این مرکز پزشکی مراجعه میکنند .
ولی موقع تسویه حساب و مراجعه به صندوق ایکاش رنگ و رخسار آن بیمار ندار و نیازمند مالی را مشاهده کنید از یک طرف رنج و مشقت بیماری و از طرفی گرفتاری مالی ، امان آدم را می برد و از شدت شرم و حیا آرزوی صد بار مرگ را میکند.
در این بیمارستان متوجه شدم جهت تسویه حساب بیماران بی بضاعت عده ای آستین بالا زده و بیخبر از هرکسی بداد آن عده گرفتاران میرسند.
آن دو تا عکسی که تقدیم کردم بنیانگذاران این مرکز پزشکی هستند که تصویر شان را هنگام ورود به بیمارستان در دیوار مشاهده میکنید .
یکی از اعمال حسنه ای که در روایات زیادی منقول است صدقه جاریه هست .
بنظر حقیر کار این دو بزرگوار یکی از بزرگترین و ماندگارترین اعمال انسانی میتواند باشد.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_اول من نگارم متولد ۱۳۴۹ در یکی از روستاهای تهران به دنیا اوم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_دوم
منیژه خودش براش لباس میدوخته و تنش میکرده ،مصطفی با سواد بوده و ملا ی روستا ،به بقیه قرآن یاد میداده و دعا نویس بوده ،یه زنی دائم میومده پیش مصطفی و ازش دعا میگرفته منیژه دیگه اون دختر ۹ ساله نبوده ..۱۵ سالش بوده و صغری جوری اون رو بار آورده بوده که بیشتر از سنش میفهمیده ..توی این سال ها که با مصطفی زندگی کرد خیلی بهش وابسته میشه و خیلی دوستش داشته وقتی میدیده که با اون زن میره توی اتاق و در رو میبنده حسابی عصبی میشده و حسودی میکرده ،یه روزی به مصطفی میگه چرا اینکارو میکنی که مصطفی عصبی میشه و میزنه سرش رو میشکونه،ولی منیژه با سن کمش اینقدر عاقل بوده که سرش رو با دستمال میبنده که صغری نفهمه ،مصطفی خیلی ناراحت شده بود که چرا دست روی زنش بلند کرده و حتی ازش معذرت خواهی هم میکنه ،ولی دیگه از اونروز منیژه توی کارهای مصطفی هیچ دخالتی نمیکنه،بعد از دو سال دوباره حامله میشه و اینبار پسری به دنیا میاره که اسمش رو غلام میزارن ..چند سال میگذره و خان میمیره و عزیزالله سهم مصطفی رو که از خونه داشته ازش میخره ،آخه مصطفی تصمیم داشته بیاد فیروز آباد یکی از روستاهای نزدیکه شهر ری بشینه بچه ها بزرگ شده بودن و روستا هیچ امکاناتی برای اون ها نداشت خلاصه که بعد از فروش خونه میان فیروز آباد ، گلنار با اینکه سن کمی داشته ولی براش خواستگار میاد هم از غریبه و هم از فامیل ولی مصطفی اون رو شوهر نمیده و میفرستتش تا درسش رو بخونه چون به شهر نزدیک بودن ، درسش رو تا هفتم میخونه و برای معلمی ثبت نام میکنه ،غلام هم توی یه شرکت آجر زنی که توی فیروز آباد بوده مشغول کار میشه ،زمستون ها درس میخونده و تابستون ها میرفته سر کار ، توی شرکت با پسری تُرک زبان آشنا میشه،توی همین رفت و آمد ها اون آقا عاشق گلنار میشه و میاد خواستگاریش ...
مصطفی هم که دیگه میبینه پسر خوبیه بله رو میده و گلنار رو به عقد اون در میارن ،منیژه بهترین جهیزیه رو برای گلنار میخره و اون رو راهیه خونه ی شوهر میکنه
غلام هم علاوه بر درس خوندن و کار کردن توی کارخونه آجر زنی ،توی یکی از مغازه های لوازم خانگی مشغول به کار شده بود ،پسر زرنگی بود و مثل جوونی های مصطفی خوش تیپ و خوش قیافه ،مصطفی سال ها بود که دختر باجناقش رو برای غلام نشون کرده بود و آخر هم به منیژه گفت ،خواهر منیژه توی شهر شوهر کرده بود و اونجا زندگی میکردند، برای پسرشون به خواستگاری دختر باجناق میرن و اون ها هم که غلام رو دوست داشتن دخترشون رو بهش میدن ،توی همین حال و اوضاع منیژه دوباره باردار میشه و دوتا پسر دیگه به دنیا میاره،مصطفی یه شب توی خواب دردی توی پاش میپیچه که نمیزاره بخوابه ،وقتی بلند میشه میبینه که انگشت پاش چرک کرده و همین باعث مریضیش میشه ،تب میکنه و درد شدیدی داشته ، منیژه هر روز چار قدش رو سرش میکرده و میرفته توی کوه گیاهی میچیده و به خونه میومده ، گیاهی هارو میکوبیده و روی انگشت مصطفی میذاشته،ماه ها میگذره و با رسیدگی های منیژه مصطفی هم بهتر میشه ،ولی نه اونقدر که بتونه از جاش بلندشه،هیچ در آمدی هم از هیچ جایی نداشتن ،بچه هاشم که کوچیک بودن و غلام هم کمکی نمیکرده ،مجبور میشه که خودش کار کنه،شروع میکنه به خیاطی کردن و خرج زندگی رو خودش در میاره ،مصطفی هر روز میدیده که چقدر اون زحمت میکشیده و هر بار شرمنده ی روی اون میشه ، چند سال به همین منوال میگذره تا مصطفی خوب میشه ، منیژه یه روزی که حالش خیلی بد بوده میفهمه که دوباره حاملس،مصطفی هم عاشق بچه بوده همیشه ناراحت پسرک گمشدش بوده و غصه ی اون روز به روز از پا درش میاورده ،پسرک بیچاره بعد از مرگ مادرش از خونه میزاره و میره و دیگه هم پیداش نمیشه ، مصطفی خیلی برای پیدا کردنش تلاش میکنه ولی همش بی نتیجه ..خلاصه که وقتی میفهمه منیژه بارداره میگه اون هدیه ی خداست و باید خوشحال باشی و شکر گذار،۹ ماه بارداریش رد میشه و زایمان میکنه و این بار هم یه دختر به دنیا میاره که اسمش رو نگار میزارن
مصطفی به منیژه میگه ای کاش پول داشتم تا سر تاپاتو طلا میگرفتم ،تو بهترین زن دنیایی ،اینقدر خوبی که با سن کمت با من پیر مرد زندگی کردی و ساختی .ولی هر بار منیژه خنده ی ریزی میکرد و با عشق نگاهش میکرد و میگفت ،من هیچوقت احساس نمیکنم سنم کمه و تو سنت زیاد ،من واقعا دوستت دارم و همینم برای خوشبختیم و آرامش زندگیمون کافیه ،روزها میگذشت و بچه ها بزرگ میشدن ، نگار ۶ ماهه بود که مصطفی دوباره مریض میشه ولی اینبار با دفعه های قبل فرق داشت ، اینبار دیگه منیژه نتونست با گیاهی هایی که درست میکرد مصطفی رو نجات بده بارها طبیب رو آورد بالای سرش ولی بی فایده بود.مصطفی برای همیشه از پیششون میره و منیژه رو با ۳ تا بچه توی غربت تنها میزاره
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیبایی ببینید
کلیبر در فاصله ۱۷۵ کیلومتری تبریز و از جمله مکانهای دیدنی آن میتوان به جنگل ارسباران ، قلعه بابک ، قلعه پشتو ، قلعه پیغام ، قلعه فرخی
عمارت طومانیانس ، حمام شاه عباس....اشاره کرد.
@Aghmiun