استاد عرشیانفر1_6724227381.mp3
زمان:
حجم:
7.2M
#میکس_شادی_و_شکرگذاری
❣❣#تمرین
دائما تکرار کن😍👇
حالم عالیه خدایا شکرت
کارم عالیه خدایا شکرت
خانواده م عالیه خدایا شکرت
افکارم عالیه خدایا شکرت
ایده هام عالیه اند خدایا شکرت
درامدم عالیه خدایا شکرت
آینده م عالیه خدایا شکرت
اخلاقم عالیه خدایا شکرت🍃🍃🍃🍃
اینهارو ورد زبونتون کنید بعد
معجزه رو تماشا کنید
به همین سادگی👌
خدایا دوستت دارم
خدایا عاشقتم ❤️
#like
@Aghmiun
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از رنج ها شکست ها زندگیت نترس
اینا آغاز انتخاب مسیر درست برا یک موفقیت بزرگ💫😍
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_دوم منیژه خودش براش لباس میدوخته و تنش میکرده ،مصطفی با سواد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_سوم
بعد از مرگ مصطفی ،منیژه حال و روز خوبی نداشت،مرگ عشق و مرد زندگیش براش خیلی سخت و سنگین بود و حاظر بود که تموم عمرش رو بده و فقط یک ساعت دیگه با مصطفی باشه؛مصطفی ای که همیشه تکیه گاه محکمی برای منیژه بود ،مصطفی ای که هر چند پیر ولی سایه ای روی سر منیژه و بچه هاش بود و چقدر نبودش برای اون ها دردناک بود.گلنار شهر ری زندگی میکرد ،اون نمیدونست که با سه تا بچه توی اون روستا چیکار کنه،غلام هم که دائم پیش نامزدش بود و گهگاهی سری به این بیچاره ها میزد ،ساعت ها مینشست و گریه میکرد روزها میرفت سر خاک مصطفی و زجه میزد ،ولی اون نمیتونست که دست روی دست بزاره،دیگه هیچ پولی براش نمونده بود که خرج کنه،تصمیم میگیره که از فیروز آباد بره نزدیکی های دخترش و خواهرش که حالا مادر زن پسرش هم میشده ،یه روز میره اون اطراف و یه اتاق نزدیکی های دخترش گلنار کرایه میکنه و اسباب کشی میکنن و به شهر میان،تموم مراسم های مصطفی رو عزیزالله گردن میگیره و خرج و مخارج رو خودش میده ،نه مراسم آنچنانی ولی ..
خانزاده ای که روزی پا روی پا مینداخت و چوپوق میکشید باید بهترین مراسم هارو براش میگرفتن ،نه اینقدر فقیرانه ،منیژه هر هفته توی سرما و گرما میرفت سر خاک مصطفی و ساعت ها باهاش حرف میزد ،اینقدر مرگ اون روش تاثیر گذاشته بود که دیگه نمیدید بچه های بیچارش غذا ندارن بخورن و گرسنه ان ، ۱ سال میگذره و بعد از سال مصطفی ،عزیزالله که اوضاع منیژه رو میبینه بهش اسرار میکنه که سرپرستی بچه هارو به عهده بگیره ولی منیژه قبول نمیکنه و میگه خدا یکی و مرد زندگی هم یکی بعد از سال مصطفی پدر زن غلام میگه که بیاید و عروسی کنین و دخترم رو ببرین سر خونه زندگیش ،منیژه هم هیچ پولی برای جشن عروسی پسرش نداشته،غلام تمام پس اندازش رو میده و خونه ای کنار خونه ی مادرش کرایه میکنه و کمی هم کمک خرج زندگیشون بوده ، از وقتی از فیروز آباد اومده بودن ،دیگه توی آجر زنی و لوازم خانگی کار نمیکرد و توی شهر برای خودش کاری دست و پا کرده بود که حقوق چندانی نداشت،و این بار هم منیژه مجبور میشه که از عزیزالله کمک بخواد ، غلام ذوق و شوق عروسیش رو داشت و هر روز با مادر زن و نامزدش میرفتن و جهیزیه میخریدن و حتی یه بار هم به مادرش نمیگفت که تو هم با ما بیا ، منیژه هم که فقط غم و غصه اش بیشتر شده بود ،غلام بعد از مصطفی باز هم تکیه گاهی برای اونو و بچه های کوچیکش بود ،ولی اون هم داشت میرفت ،جهیزیه رو خریدن و خرج مراسم عروسی رو عزیزالله گردن گرفت ،توی باغی نزدیکی های خونشون جشنی برگزار کردن،همه خوشحال بودن و پایکوبی میکردن،ولی منیژه از درون داشت له میشد ، خداروشکر میکرد که بچش میره سر خونه زندگیش و صاحب زندگی شده ،ولی روی اون حساب باز کرده بود حداقل تا وقتی که توی شهر برای خودش کاری دست و پا کنه،بعد از عروسی غلام هفته ای یک بار میاد و به خانوادش سر میزنه ، دیگه هیچ پولی برای خرجی به منیژه نمیده ، روز های خیلی سختی بوده ،منیژه هیچ پولی نداشته که برای بچه های بیچارش چیزی بخره ، توی حیاطشون چند تا مرغ داشت که وقتی تخم میکردن تخم مرغ هارو برای ۳ تا بچش میپخت و خودش نون خالی میخورد ،غذای هر روزش یه تیکه نون خالی بود ، نمیتونست دست روی دست بزاره ، وقتی که بچه هاش از خوراکی هایی که در مغازه ها میدیدن و بهش میگفتن و اون نمیتونست که براشون بخره دلش آتیش میگرفت ،چند برج کرایه ی اتاقک کوچیکش عقب افتاده بود و صاحب خونه هر روز میومد در خونه و داد و بیداد راه مینداخت ،منیژه زن با آبرویی بود و نمیزاشت حتی دختر یا پسرش بفهمن که چیزی برای خوردن ندارن ،چند روزی بود که تصمیمی گرفته بود ،باید بچه هارو میبرد و میزاشت پرورشگاه ،حداقل اونجا یه لقمه غذا گیرشون میاد که بخورن ، هر چه که بود بهتر از این زندگی نکبتی بود ،از جاش بلند میشه و چارقدش رو سرش میکنه ، نگاهی به بچه های معصومش میندازه که خیلی مظلوم کنار هم خوابیدن ، پهنای صورتش از اشک خیس میشه ، پته ی روسریش رو دم دهنش میگیره که صدای هق هقش بلند نشه ،چطور اینکارو بکنه؟چطور بچه هایی که با بدبختی تا اینجا بزرگشون کرده رو از خودش دور کنه؟اون ها یادگار عشقش بودن،یادگار مصطفی بودن،ولی اون امانت دار خوبی نبود ، اشک هاش رو با پشت دستش پاک میکنه و بچه هارو بیدار میکنه ، نگار رو بغل میکنه و همراه هم به پرورشگاه میرن،دوتا پسر هاشو میزاره پرورشگاه ،نگارش شیر خوار بود و دلش نیومد که از خودش جداش کنه،با هر بدبختی بود از اونجا دور شد و برگشت خونه ،ساعت ها توی خونه زجه زد و با مشت به سر و پاهاش کوبید .گریه کرد و کسی نبود که منیژه ی تنها رو آرومش کنه.کجا بود مصطفی که ببینه اون دخترک ۹ ساله ای که شب عروسیش گریه میکرد حالا چطور داره زجه میزنه از تنهایی و بی کسیش
ادامه دارد....
@Aghmiun
پادکست رخMolana1_Rokhpodcast.mp3
زمان:
حجم:
66.5M
پادکست رخMolana2_Rokhpodcast.mp3
زمان:
حجم:
64.5M