|eitaa|@az_tanhaiyThe Repose.mp3
زمان:
حجم:
15.7M
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نقطه آرامش که برسی
آرامش وجودت را فرا میگیرد
نه براحتی میرنجی
و نه به آسانی میرنجانی
آرامش سهم دلهایی ست
که نگاهشان به نگاه خـداست...♡
سلام صبح زیباتون بخیروخوشی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_هشتم مامانم برای خونه تلفن خرید خیلی ذوق داشتم ولی هربارکه ت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_نهم
گلنار از اتاق رفت بیرون ،دست هام رو توی هم گره زدم و شروع کردم توی اتاق راه رفتن،صدای صحبت کردنشون میومد،خیلی لحجه داشتن،من حتی نمیدونستم این پسره کجایی هست،به در اتاق نزدیک شدم و فال گوش ایستادم،فقط صدای غلام بود که میشنیدم ،هیچی از حرف های اونارو نمیفهمیدم ،از در فاصله گرفتم و همونجا نشستم و به دیوار تکیه دادم ،فکرم خیلی درگیر شده بود ؛۲ ساعتی توی اتاق نشسته بودم که بلاخره غلام اسمم رو صدا زد از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ،مهمون ها رفته بودن،حتی پسر عموم هم نبود ،همشون خندون دور هم نشسته بودن و فقط غفار بود که با اخم به زمین خیره شده بود ،حدس میزدم که از پسره خوشش نیومده ،غلام از جاش بلند شد و دوتا دستش رو به هم کوبید و به من گفت
_مبارک باشه نگار ،خوشبخت بشی.تا اومدم دهن باز کنم غفار از جاش بلند شد و با عصبانیت به سمتش رفت و یقه ی پیرهنش رو چنگ زد :
_معلوم هست داری چیکار میکنی غلام؟این پسره کیه برداشتی آوردیش توی این خونه ؟اصلا تو اینو میشناسی میدونی با کیا میگرده؟
عباس از جاش بلند شد ودست های غفار رو گرفت و از غلام جداش کرد، غلام سیلی توی صورت غفار زد و گفت :
_دفعه ی آخرت باشه با من اینجوری حرف میزنی ،به تو هیچ ربطی نداره ،من واسه نگار تصمیم میگیرم و من میگم که کی خوبه کی بده ،پس دهنتو ببند و حرف مفت هم نزن
بغضم رو قورت دادم و رفتم کنار زن داداشم نشستم ،چرا غفار اینقدر مخالفت میکرد ؟مگه پسره رو میشناخت،چرا اینجوری میکرد ،چرا باید به جای من تصمیم بگیره
گلنار با غر غر بلند شد و به عباس گفت که بریم و بعدش هم زن داداشم بلند شد چادرش رو سر کرد ،دم رفتن غلام برگشت و بهم گفت فردا میان ببرنت آزمایش خون و کارهای نامزدی رو انجام میدیم ، من صلاحت رو میخوام تو با رضا خوشبخت میشی،وقتی رفتن غفار فحش زیر لبی گفت مامان که برای بدرقشون رفته بود اومد تو و در رو بست و به غفار گفت:
_مادر مگه چی از پسره دیدی که اینجوری میگی ؟مگه تو اونو میشناسیش
_مامان این پسره دختر بازه ، من میشناسمش از مغازم وسیله میخرن من میدونم که این چه آدمیه
سرش رو سمت من چرخوند و گفت
_نگار الان دارم میگم این پسر بدبختت میکنه نگی نگفتی ،حرف آخرم رو زدم.گفت و رفت توی اتاق ،خیلی اعصابم خُرد بود و ناراحت بودم،بدون اینکه چیزی به مامان بگم استکان هارو با بشقاب های میوه جمع کردم و بردم توی آشپزخونه ، غفار مثل همیشه میخواد ساز مخالف بزنه به هر چی که مربوط به منه ،خسته شدم دیگه از دستش ،چرا نظر من رو نمیخوان آخه ،همیشه شکاکه و به همه تهمت میزنه،تا صبح بیدار موندم و فکر کردم،من تصمیمم رو گرفته بودم نمیدونم روی لج بازی با غفار بود یا واقعا دلم رضا رو میخواست ،فقط میخواستم که ازدواج کنم و به هیچ نحوی حرف های غفار توی گوشم نمیرفت ،نمیخواستمکه حرف هاش رو باور کنم ،صبح رضا و مادرش اومدن دنبالمون و منم با مامان رفتیم آزمایش خون و بعدشم خرید برای لباس نامزدی ،من حتی جواب مثبت هم نداده بودم غلام نظر منرو نپرسید و خودش قرار مدار هارو گذاشته بود ،ولی من هیچ مخالفتی نکردم چون دلم به این ازدواج بود ،خیلی زود همه چیز اتفاق افتاد ،کارهای نامزدی و رو انجام دادن ، مامانم پوله زیادی نداشت ولی غفار و غلام هم کمک میکردن،غفار هیچ چیزی به من نمیگفت حتی دیگه یه کلمه حرف هم باهام نزد ولی هر کاری از دستش میومد و انجام میداد ،امشب قرار بود که نامزد بشیم،چقدر دلم میخواست محسن هم توی این شب کنارم بود ،مامان که فامیلی نداشت ، پدر و مادرش فوت کرده بودن و فقط خواهر برادراش بودن که اونم هر کدوم توی یه شهری زندگی میکردن و باهاشون رابطه ای نداشتیم ...!!از جام بلند شدم و رفتم بیرون که دختر های خواهرم و بقیه نشسته بودن و میگفتن و میخندیدن ،با دیدن من شروع کردن کل زدن و مسخره بازی در آوردن ،یه حسی ته دلم بود،از اینکه از همشون داشتم زودتر ازدواج میکردم خوشحال بودم،تا شب تموم کار هارو هممون با کمک هم انجام دادیم و خونه رو تمیز کردیم ،سبزی هارو پاک کردیم و غذا رو هم غلام داده بود به آشپزی ،نزدیک های غروب بود که از خستگی نمیتونستم روی پاهام بایستم ،نشسته بودم و پاهام رو دراز کرده بودم ،به دور تا دور خونه نگاه کردم که از تمیزی برق میزد، زن داداشم از توی حیاط زد به شیشه ی پنجره و گفت:
_وا خدا مرگم بده نگار پاشو دیگه چرا نشستی حالا میانشون.سری تکون دادم و با تموم خستگی که توی تنم بود از جام بلند شدم و رفتم توی اتاق و کت سفیدم و شلوار مشکی که خریده بودیم رو پوشیدم ، روسری سفید ساتنم رو هم سرم کردم،هیچ آرایشی نکردم چون تا قبل از عقد دختر نباید حتی کرم هم به صورتش میزد ، دستی به لباس هام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم که مهمون ها هم صدای کل زدنشون میومد.
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_4954521758376919314.mp3
زمان:
حجم:
43.2M
#قسمت_بیست_و_هفتم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
☘️خــدایــا شـلـوغــیهــای روزگــارم را اگــر بــرای رسـیـدن بــه تــوست پــر رنــگ و اگــر مـسبـب جــدایی اســت خـلـوتــش کــن… مـشـغـلههــای بــیتــو هــمـان بـهـتر کـه پـاک شـونــد☘️
کانالی پر از مطالب و کلیپ های مذهبی 👇( لینک عضویت ) 👇
https://eitaa.com/khodakafisttt
📲همراهان گرامی
736.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارش باران شدید خیابان های مکه را عین رودخانه کرد .....
@Aghmiun