eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
36.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکرت اگه زیبا بشه میشه دنیا رو از زیبایی‌ها پر کرد ۳ دقیقه پر از حال خوب تقدیم به شما💚✌ @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_یازدهم بلوز و دامن طلایی و مشکی رو از توی کمد در آوردم و پوش
یکی از اتاق هارو خالی کرده بود و وسایلی که برای من میخرید رو میذاشت اونجا،مامان سعی میکرد که همه چیز برام بخره و هیچ کم و کسری نداشته باشم یه بار بهش گفتم مامان نمیخواد زیاد وسیله بخری ،خودت رو توی خرج ننداز ولی اون گفت نه باید همه چیزت از همه بهتر باشه ،که مردم فکر نکنن پدر نداری نمیتونی جهاز ببری ،این همه سال من با آبرو زندگی کردم و سعی کردم توی رفاه باشی پس جهاز آبرومند هم بهت میدم ،تو فکر اینجاهاشو نکن...!! از جام بلند شدم و به سمت تلویزیون رنگی رفتم که دائمن خراب میشد و صفحش برفکی ،اعصاب ادم رو بهم میریخت،سیمش رو کمی با دست تکون دادم ولی فایده ای نداشت ،چند بار به غفار گفتم برو این آنتن رو درستش کن مگه براش فایده داره،دکمه ی بزرگ مشکی رو با حرص فشار دادم و خاموشش کردم دستی روی پیشونیم کشیدم و نفسم روبیرون دادم مامان از صبح با گلنار رفته بودن خرید ،امروز مرخصی گرفته بود چون گلنار اینا خونمون بودن و اگر برن دیگه چند روزی نمیان اینطرفا،رفتم توی اتاقم و پلاستیک کامواهارو اوردم و نشستم وسط حال ،لیف هایی که بافته بودم رو در اوردم و نگاه کردم،خیلی قشنگ شده بودن،همشون رو با ذوق و شوق برای خودم بافتم ،گهگاهی هم میبافتم و میدادم زن داداش بین دوستاش برام بفروشه.بین دوستاش برام بفروشه بلکه بتونم کمک مامان کنم ،قلاب رو دستم گرفتم و نخ رو دور انگشتم پیچیدم ،صدای در حیاط میومد مثل اینکه مامان هم اومد ، لبخندی روی لبم نشست دوست داشتم ببینم چی برام خریدن ، وقتی مامان در رو باز کرد و اومد تو لبخند از روی لبم رفت ،مامان بدون اینکه نگاهم کنه اومد کنارم نشست و زد زیر گریه ،مات و مبهوت با دهن باز نگاهش میکردم خدایا یعنی چی شده ....!!!!خودم رو جلوتر کشیدم و دستم رو روی بازوش گذاشتم _مامان چیشده قربونت برم ،چرا گریه میکنی ؟نیم نگاهی بهم انداخت و اشک هاش رو با پته ی روسریِ سُرمه ایش پاک کرد ، سری بالا انداخت و گفت: _هیچی ...تو خودتو ناراحت نکن _عه مامان ینی چی خب بگو ببینم چیشده ترسوندیم ،جونه من بگو قطره اشکی از گوشه ی چشمش بیرون اومد و گفت: _خدا هیچ زنی رو بی سرپناه نکنه ، ای کاش بابات زنده بود یا منم با خودش همونروز میبرد _خدانکنه مامان کی اینقدر ناراحتت کرده آخه ؟ _رفته بودیم قالی بخریم برات ،یه قالی دست بافت دیدم از پسره قیمت گرفتم گلنار جلوی همشون برگشت گفت آخه مگه تو پول داری میخوای قالی دستباف بخری برو یه ماشینی بردار ،کلی جلوی همشون خجالت کشیدم،نباید جلوی جمع با من اینجوری رفتار میکرد لبخند کم جونی زدم و گفتم: _مامان جون خب خودتو ناراحت نکن ،از همین فرش ماشینی ها برام بخر دیگه دست باف نمیخوام ،من که همونروز اول بهت گفتم نمیخواد خودتو توی خرج بندازی مامان من و رضا که قراره پیش مادرش زندگی کنیم لازم نیست اونقدر وسیله بخری.با صدای تلفن مامان از جاش بلند شد و رفت که تلفن رو جواب بده ، نفس عمیقی کشیدم و به زمین خیره شدم ،آخه چرا این گلنار اینجوره ،اون خودش برای دختر هاش جهاز جور میکنه و میزاره توی اتاقشون،حتی من بارها دیدم که فرش دست باف برای همشون خریده،مامان به خود گلنار هم فرش دست باف جهاز داد،بارها دل مامان رو اینجوری شکونده و اشکش رو در آورده،خیلی ناراحت بودم،بغض گلومو گرفته بود،عوض اینکه کمکی کنن تازه دردی هم روی دل مامان میزارن،اون غلام هم که یه بار نشد تعارف کنه بگه پولی دارین یا نه ،غفار کم و بیش تا میتونست به مامان پول میداد،ولی مامان زیاد ازش قبول نمیکرد و میگفت که پس انداز کن و خودت باید زندگی جور کنی.به مامان نگاه کردم که تلفن رو سر جاش گذاشت و دکمه های مانتوش رو باز _کی بود مامان؟ _مادر رضا بود فردا شب شام دعوتمون کرده گفت به گلنارم زنگ زدن که بیاد ولی فکر نمیکنم که بتونن بیان چون تازه رفتن _برای چی دعوتمون کرده به چه مناسبت _چمیدونم مامان لابد میخوان عروسشون رو پاگشا کنن از دیدن دوباره رضا لبخندی روی لبم اومد ، شاید اونجا بتونم بهتر ببینمش و خیلی هم دوست داشتم که برم خونشون ببینم چه شکلیه ،هر چه که بود میخواستم اونجا زندگی کنم،با جهازی هم که مامان داشت برام میخرید باید یه جای خوب ببرمشون ،ولی اینجور که زهرا تعریف میکرد باید زندگی خوبی داشته باشن،آخه همش از اونا تعریف میکنه ،،با فرشته خیلی جورن و هوای همدیگرو دارن ،مامان زنگ زد به زن داداش زهرا و مهمونی رو گفت که اونم گفته بود خبر داره و فرشته باهاش تماس گرفته ،فردای اونروز که مامان سر کار بود زهرا زنگ زد خونمون و بهم گفت که داره میره خونه رضا اینا و توی غذا پختن بهشون کمک کنه ،میگف فرشته بچه داره و میخوام جلوی مامانت اینا سنگ تموم بزاریم که بهانه ای نداشته باشن و ازم خواست که بین خودمون بمونه.منم بهش قول دادم به کسی نمیگم. ادامه دارد.... @Aghmiun
🤧در زمان سرماخوردگی شلغم بخورید 📝شلغم ترکیباتی داره که درمان کننده سرفه خشک و گلودرده 📝ملین سینه و التیام دهنده تنگی نفس ناشی از زکامه 📝شلغم به سهولت اخلاط رو از سینه دفع کرده و سرفه رو بهبود می بخشه 📝و با کمک به لینت مزاج ، سموم و میکروب ها رو از بدن خارج مي‌کنه خانه طبی نیاز هر خانواده سالم. 📲جناب آقای سید جبارمصطفوی @Aghmiun
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکلات مغز دار 😋😊😊 مواد لازم:👇 ✅️۲۵۰ گرم کره ✅️۵۰۰ گرم آرد ✅️۲۰۰ گرم شکر یا پودر قند(پودر قند باشه بهتره) ✅️۲۰۰ گرم کنجد ✅️۲۰۰ گرم فندق ✅️۲۰۰ گرم بادام ✅️یک لیوان عسل ✅️شکلات به مقدار لازم ✅️پودر پسته به مقدار لازم برای تزیین -مغزدار تقدیم نگاه زیباتون 🪵🌧🌳🌳 @Aghmiun
بِزدی شانه به مو،شانه بفریاد افتاد به همان دم به دلم آن غمِ فرهادافتاد مه وخورشیدنتابید بخشکیدزمین خمِ گیسوی توچون دررهِ آن بادافتاد دلِ دُردانه ی ماسوخت چوشمعی زغمت سرِآهوبه جفاخانه ی صیاد افتاد زده شدشاخه وهربرگ درختان بهار گلِ گلخانه گلش رابه زمین دادافتاد لبِ خندان بهاری به زمستانه رسید شبِ یلداشدواین چله به مردادافتاد آسمان دادخودش رابه دلِ کوه بلند چرخ گردون نچرخید،فلک ازیادافتاد لبِ ماهی به کناری زده شدازدلِ آب دلِ دریا به تلاطم شدوناشادافتاد زشبستان مناجات موذن بگریخت مهروتسبیح،زسجاده ی سجادافتاد شبِ زفاف نپاییدو عروسی شدعزا شبِ هجران شدواو،ازلبِ دامادافتاد دلِ مادرنتپید،کودک خود داد به آب رهِ کودک،به دلِ آنکه نمیزاد افتاد لبِ خاموش بتی ازغمِ ما ناله بکرد که چرا شام غریبان،شبِ اعیادافتاد همه جاسرد،تنم سرد، لبم سردترین شبِ پاییز، غزل ازلبِ(میلاد)افتاد (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_دوازدهم یکی از اتاق هارو خالی کرده بود و وسایلی که برای من م
تا شب دل تو دلم نبود برای دیدن رضا ، نزدیک های غروب بود که آماده شدم و نشستم منتظر مامان.ظهر به غفار گفتم بیا بریم که کلی اخم کرد و غر زد و گفت من نمیام ،ولی به گلنار که زنگ زدم گفت میایم ،ماشین زیر پاشون بود و عباس هم به حرف گلنار گوش میداد و جونش رو برای اون و بچه هاش میداد،ای کاش رضا هم‌مثل عباس حرف گوش کن باشه و همینقدر من رو دوست داشته باشه،صدای زنگ اومد ،بلند شدم و رفتم توی حیاط و در رو باز کردم،گلنار جلوی در بود و عباس و مامان توی ماشین نشسته بودن ،بهش سلام کردم که جوابم‌رو داد و گفت : _بدو چادرت رو بردار و بیا بریم _نمیاین تو؟ _نه زود باش _باشه وایسا الان میام رفتم توی خونه و کیفم رو روی شونه ام انداختم و چادر مشکی کش دارم رو سرم کردم،پلاستیک کادویی که مامان براشون خریده بود رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون،مامان دیروز یه دست بشقاب میوه خوری خرید و کادو کرد ،هیچوقت عادتی که دست خالی جایی بره رو نداشت ،سوار ماشین شدم و بهشون سلام کردم،مامان رو سر راهشون از سر کارش اورده بودن ، ،عباس آدرس رو از غلام پرسیده بود ، ماشین رو جلوی خونه رضا اینا نگه داشت،خونشون چند کوچه از خونه ما پایین تر بود،هممون پیاده شدیم و رفتیم سمت در بزرگ و رنگ و رو رفتشون،عباس زنگ روی در رو فشار داد که رضا خودش در رو باز کرد،با دیدنش استرس میگرفتم و دست و پامو گم میکردم، رضا با روی باز بهمون خوش امد گفت،آخر از همشون رفتم تو که رضا دم در هنوز ایستاده بود،مامان اینا زودتر از من رفتن توی خونه ، برگشتم و نگاهی به رضا انداختم که در حیاط رو بست و لبخندی بهم زد ، _سلام _سلام نگار خانم خوبی؟خیلی خوش اومدی به خونه خودت.لبخندی زدم و تشکری کردم.دستش رو سمت ساختمون دراز کرد و گفت _بفرمایین هوا سرده برو تو سردت نشه سری تکون دادم راه افتادم سمت ساختمون،نگاهی به اطرافم انداختم،حیاط خیلی بزرگی داشتن ،که کف حیاط سیمان بود،گوشه ای از حیاط دری آهنی کوچیک بود که لامپشم روشن بود ،حدث میزدم دستشویی باشه،از ۲ تا پله ی ایوون بالا رفتم و کفش هام رو در اوردم ، دور تا دور ایوون ۴.۵ تا در آهنیه سفید رنگ بود،بفرماییدی به رضا گفتم که گفت اول شما برین تو ،رفتم تو و یکی یکی به همشون سلام کردم.با فرشته و بهروز پدر و مادر رضا تعارف کردم،غلام و زن داداشمم اونجا بودن،رفتم بالای اتاق و پیش مامان اینا نشستم،اتاق بزرگی بود که دور تا دورش پتو با ملحفه های گلدار پهن بود ،لامپ های آفتابی اتاق رو روشن کرده بود،گچ دیوار ها کمی ریخته بود و کاه گل هاش معلوم بود،خونه ی خرابه ای داشتن که به دلم ننشست،با صدای بهروز پدر علی چشم از اتاق گرفتم و بهش نگاه کردم _عروس حالت چطوره؟نباید بیای یه سری به منه پیر مرد بزنی ؟ لبخند خجولی زدم و گفتم _زنده باشین عمو ،کم سعادت بودیم بچه های قد و نیم قدش کنار هم پیششون نشسته بودن یکیشون که بهش میخورد ۲ سالش باشه از پیش فرشته بلند شد و رفت توی بغل بهروز نشست و همون موقع شلوارش رو خیس کرد،با چشم های گرد شده نگاه میکردم که همشون خیلی عادی بودن،نگاهی به مامان و گلنار انداختم که اخمی کرده بودن و با چندش نگاهشون میکردن،بهروز رفت شلوارش رو عوض کرد واومد نشست،خنده ای کرد و گفت اشکالی نداره بچن.ما هم بچه داشتیم،خواهر من هیچوقت نمیزاشت بچه هاش روی فرش خراب کاری کنن،رضا بلند شد و پذیرایی کرد ،میخواستن خودشون رو جلوی ما عالی نشون بدن،هر وقت که میومدن خونمون مامان بهترین پذیرایی رو ازشون میکرد و بهترین غذارو جلوی رضا میذاشت،همشون مشغول صحبت کردن شدن که بهروز گفت: _حاج خانم اگر که اجازه بدین دیگه کارهای عقدو عروسی رو بکنیم خوب نیست زیاداین دوتا جوون بلاتکلیف بمونن،مامان سری تکون داد و گفت _والا حاج آقا هر چی صلاح میدونین ،منم جهاز نگار رو جور کردم چند تا تیکه دیگه مونده که اونم مشکلی نداره میخرم مامان چی داشت میگفت،ولی اون که هنوز خیلی چیزهای دیگه نخریده بود ،از دست این مامان و این غرورش ،حتما باید خودش رو کلی بدهکار کنه،به رضا نگاه کردم که لبخند از روی لبش نمیرفت و خیره ی من بود،عباس اینا شروع کردن راجب عروسی حرف زدن،چند ساعتی گذشت که فرشته بلند شد سفره رو پهن کنه،زهرا هم رفت کمکش منم از مامان اجازه گرفتم و بلند شدم از طرفی هم میخواستم بیشتر خونشون رو ببینم،از اتاق اومدم بیرون و یه جفت دمپایی پام کردم،رفتم سمت آشپزخونه که زهرا داشت برنج میکشید و فرشته هم مرغ هارو توی بشقاب میچید _کاری هست من انجام بدم؟ فرشته برگشت و به من نگاه کرد و گفت _دستت درد نکنه عروس بیا این سفره رو ببر پهن کن سفره رو از روی سنگ آشپزخونه برداشتم و اومدم بیرون که نزدیک بود برم تو بغل رضا ،یه قدم اومدم عقب تر و گفتم _ببخشید حواسم نبود ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun