🤧در زمان سرماخوردگی شلغم بخورید
📝شلغم ترکیباتی داره که درمان کننده سرفه خشک و گلودرده
📝ملین سینه و التیام دهنده تنگی نفس ناشی از زکامه
📝شلغم به سهولت اخلاط رو از سینه دفع کرده و سرفه رو بهبود می بخشه
📝و با کمک به لینت مزاج ، سموم و میکروب ها رو از بدن خارج ميکنه
خانه طبی نیاز هر خانواده سالم.
📲جناب آقای سید جبارمصطفوی
@Aghmiun
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بِزدی شانه به مو،شانه بفریاد افتاد
به همان دم به دلم آن غمِ فرهادافتاد
مه وخورشیدنتابید بخشکیدزمین
خمِ گیسوی توچون دررهِ آن بادافتاد
دلِ دُردانه ی ماسوخت چوشمعی زغمت
سرِآهوبه جفاخانه ی صیاد افتاد
زده شدشاخه وهربرگ درختان بهار
گلِ گلخانه گلش رابه زمین دادافتاد
لبِ خندان بهاری به زمستانه رسید
شبِ یلداشدواین چله به مردادافتاد
آسمان دادخودش رابه دلِ کوه بلند
چرخ گردون نچرخید،فلک ازیادافتاد
لبِ ماهی به کناری زده شدازدلِ آب
دلِ دریا به تلاطم شدوناشادافتاد
زشبستان مناجات موذن بگریخت
مهروتسبیح،زسجاده ی سجادافتاد
شبِ زفاف نپاییدو عروسی شدعزا
شبِ هجران شدواو،ازلبِ دامادافتاد
دلِ مادرنتپید،کودک خود داد به آب
رهِ کودک،به دلِ آنکه نمیزاد افتاد
لبِ خاموش بتی ازغمِ ما ناله بکرد
که چرا شام غریبان،شبِ اعیادافتاد
همه جاسرد،تنم سرد، لبم سردترین
شبِ پاییز، غزل ازلبِ(میلاد)افتاد
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_دوازدهم یکی از اتاق هارو خالی کرده بود و وسایلی که برای من م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_سیزدهم
تا شب دل تو دلم نبود برای دیدن رضا ، نزدیک های غروب بود که آماده شدم و نشستم منتظر مامان.ظهر به غفار گفتم بیا بریم که کلی اخم کرد و غر زد و گفت من نمیام ،ولی به گلنار که زنگ زدم گفت میایم ،ماشین زیر پاشون بود و عباس هم به حرف گلنار گوش میداد و جونش رو برای اون و بچه هاش میداد،ای کاش رضا هممثل عباس حرف گوش کن باشه و همینقدر من رو دوست داشته باشه،صدای زنگ اومد ،بلند شدم و رفتم توی حیاط و در رو باز کردم،گلنار جلوی در بود و عباس و مامان توی ماشین نشسته بودن ،بهش سلام کردم که جوابمرو داد و گفت :
_بدو چادرت رو بردار و بیا بریم
_نمیاین تو؟
_نه زود باش
_باشه وایسا الان میام
رفتم توی خونه و کیفم رو روی شونه ام انداختم و چادر مشکی کش دارم رو سرم کردم،پلاستیک کادویی که مامان براشون خریده بود رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون،مامان دیروز یه دست بشقاب میوه خوری خرید و کادو کرد ،هیچوقت عادتی که دست خالی جایی بره رو نداشت ،سوار ماشین شدم و بهشون سلام کردم،مامان رو سر راهشون از سر کارش اورده بودن ، ،عباس آدرس رو از غلام پرسیده بود ، ماشین رو جلوی خونه رضا اینا نگه داشت،خونشون چند کوچه از خونه ما پایین تر بود،هممون پیاده شدیم و رفتیم سمت در بزرگ و رنگ و رو رفتشون،عباس زنگ روی در رو فشار داد که رضا خودش در رو باز کرد،با دیدنش استرس میگرفتم و دست و پامو گم میکردم، رضا با روی باز بهمون خوش امد گفت،آخر از همشون رفتم تو که رضا دم در هنوز ایستاده بود،مامان اینا زودتر از من رفتن توی خونه ، برگشتم و نگاهی به رضا انداختم که در حیاط رو بست و لبخندی بهم زد ،
_سلام
_سلام نگار خانم خوبی؟خیلی خوش اومدی به خونه خودت.لبخندی زدم و تشکری کردم.دستش رو سمت ساختمون دراز کرد و گفت
_بفرمایین هوا سرده برو تو سردت نشه
سری تکون دادم راه افتادم سمت ساختمون،نگاهی به اطرافم انداختم،حیاط خیلی بزرگی داشتن ،که کف حیاط سیمان بود،گوشه ای از حیاط دری آهنی کوچیک بود که لامپشم روشن بود ،حدث میزدم دستشویی باشه،از ۲ تا پله ی ایوون بالا رفتم و کفش هام رو در اوردم ، دور تا دور ایوون ۴.۵ تا در آهنیه سفید رنگ بود،بفرماییدی به رضا گفتم که گفت اول شما برین تو ،رفتم تو و یکی یکی به همشون سلام کردم.با فرشته و بهروز پدر و مادر رضا تعارف کردم،غلام و زن داداشمم اونجا بودن،رفتم بالای اتاق و پیش مامان اینا نشستم،اتاق بزرگی بود که دور تا دورش پتو با ملحفه های گلدار پهن بود ،لامپ های آفتابی اتاق رو روشن کرده بود،گچ دیوار ها کمی ریخته بود و کاه گل هاش معلوم بود،خونه ی خرابه ای داشتن که به دلم ننشست،با صدای بهروز پدر علی چشم از اتاق گرفتم و بهش نگاه کردم
_عروس حالت چطوره؟نباید بیای یه سری به منه پیر مرد بزنی ؟
لبخند خجولی زدم و گفتم
_زنده باشین عمو ،کم سعادت بودیم
بچه های قد و نیم قدش کنار هم پیششون نشسته بودن یکیشون که بهش میخورد ۲ سالش باشه از پیش فرشته بلند شد و رفت توی بغل بهروز نشست و همون موقع شلوارش رو خیس کرد،با چشم های گرد شده نگاه میکردم که همشون خیلی عادی بودن،نگاهی به مامان و گلنار انداختم که اخمی کرده بودن و با چندش نگاهشون میکردن،بهروز رفت شلوارش رو عوض کرد واومد نشست،خنده ای کرد و گفت اشکالی نداره بچن.ما هم بچه داشتیم،خواهر من هیچوقت نمیزاشت بچه هاش روی فرش خراب کاری کنن،رضا بلند شد و پذیرایی کرد ،میخواستن خودشون رو جلوی ما عالی نشون بدن،هر وقت که میومدن خونمون مامان بهترین پذیرایی رو ازشون میکرد و بهترین غذارو جلوی رضا میذاشت،همشون مشغول صحبت کردن شدن که بهروز گفت:
_حاج خانم اگر که اجازه بدین دیگه کارهای عقدو عروسی رو بکنیم خوب نیست زیاداین دوتا جوون بلاتکلیف بمونن،مامان سری تکون داد و گفت
_والا حاج آقا هر چی صلاح میدونین ،منم جهاز نگار رو جور کردم چند تا تیکه دیگه مونده که اونم مشکلی نداره میخرم
مامان چی داشت میگفت،ولی اون که هنوز خیلی چیزهای دیگه نخریده بود ،از دست این مامان و این غرورش ،حتما باید خودش رو کلی بدهکار کنه،به رضا نگاه کردم که لبخند از روی لبش نمیرفت و خیره ی من بود،عباس اینا شروع کردن راجب عروسی حرف زدن،چند ساعتی گذشت که فرشته بلند شد سفره رو پهن کنه،زهرا هم رفت کمکش منم از مامان اجازه گرفتم و بلند شدم از طرفی هم میخواستم بیشتر خونشون رو ببینم،از اتاق اومدم بیرون و یه جفت دمپایی پام کردم،رفتم سمت آشپزخونه که زهرا داشت برنج میکشید و فرشته هم مرغ هارو توی بشقاب میچید
_کاری هست من انجام بدم؟
فرشته برگشت و به من نگاه کرد و گفت
_دستت درد نکنه عروس بیا این سفره رو ببر پهن کن
سفره رو از روی سنگ آشپزخونه برداشتم و اومدم بیرون که نزدیک بود برم تو بغل رضا ،یه قدم اومدم عقب تر و گفتم
_ببخشید حواسم نبود
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیزدهم تا شب دل تو دلم نبود برای دیدن رضا ، نزدیک های غروب ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_چهاردهم
لبخندی زد و سرش رو نزدیک اورد و دم گوشم پچ زد.
_چقدر قشنگ شدی امشب.از گفتن حرفش نزدیک بود دم آشپزخونه سکته کنم،صورتم گُر گرفت،رضا سفره رو از دستم گرفت و چشمکی بهم زد و رفت.دستم رو روی قلبم گذاشتم و چشم هام رو بستم ،پسره ی دیوونه ،خنده ی ریزی کردم و بشقاب هارو یکی یکی بردم توی اتاق،هر چند وسط راه رضا میومد و از دستم میگرفت و نمیذاشت که کار کنم،زن داداش حسابی سنگ تموم گذاشته بود و سعی کرده بود جوری که مامان اینا خوششون بیاد غذا بپزه ،چون خودشون این کارو کرده بودن و میخواستن که خانواده رضا رو جلوی چشم مامان اینا خوب جلوه بدن،شام رو زیر نگاه های سنگین رضا خوردم و کمی بعدش برگشتیم خونه،شب خیلی خوبی بود،شاید اولش نه ،ولی با کارهای رضا دلم بی قرار شده بود و دیگه منم دوست داشتم هر چه زودتر عروسی کنم،با حرفی که رضا بهم زد دیگه هیچ جای خونه به چشمم نمیومد و حتی حاظر بودم تو چادر باهاش زندگی کنم،چون رفتار هاش خیلی به دلم نشسته بود،توی راه گلنار همش غُر زد و گفت چرا اینا اینجوری بودن چرا اینقدر بچه دارن و کلی بد و بیراه گفت ولی من غرق رویاهای خودم در کنار رضا بودم ، وقتی اومدیم خونه گلنار اینا هم پیشمون موندن،گلنار و مامان یک ساعت با من حرف زدن و گفتن که این رضا به دردت نمیخوره،گفتن که من نمیتونم توی اون خونه با اون همه بچه ی کوچیک زندگی کنم،ولی من بهشون گفتم لطفا بسکنین و من رضا رو بخاطر اخلاقش میخوام نه چیز دیگه..گفتم و به خاطر رضا جلوی مادرم ایستادم ...جلوی مادری که چند سال واسم بدبختی کشید ،بخاطر رضایی که ..مامان بخاطر عروسی دیگه بیشتر کار میکرد ،گاهی ۲ روز خونه نمیومد و شیفت میموند،رفت و بقیه ی وسایلم رو قسطی اورد و وسایل چوبی ام رو از دوست غفار خریدن،غفار اونشب که اومد خونه گفت دوستم گفته مگه تو خواهر داشتی ؟چرا به من نگفتی من دنبال یه دختر خوب بودم،غفار بهم گفت هنوز دیر نشده بیا نامزدی رو بهم بزن علیرضا میاد خواستگاریت اون پسر خیلی خوبیه اگر باهاش ازدواج کنی تا آخر عمرت خوشبختی ..ولی من فقط رضا رو میخواستم و حتی با غفار دعوا کردم ، غفاری که اگر من اسم پسری رو میاوردم خون به پا میکرد حالا بخاطر اینکه من زن رضا نشم اومد بهم گفت نامزدیتو بهم بزن و بیا زن دوست من شو ...از همه بیشتر مامان خیلی داشت اذیت میشد ،شب هایی که خونه بود میدیدم که سر جا نماز نشسته و داره گریه میکنه،منم پشت در اتاق مینشستم و پابه پاش اشک میریختم و توی دلم میگفتم که ای کاش بابا زنده بود.میریختم و توی دلم میگفتم که ای کاش بابا زنده بود،مامان با هر سختی که بود تموم وسایلم رو خرید ، کارهای عقد و عروسی رو خیلی سریع انجام دادن،چند روزی بود که گلنار خونمون میموند،مامان امروز رو مرخصی گرفته بود که بریم برای خرید عروسی.رفتم پشت پنجره و لب طاقچه نشستم و خیره شدم به مامان که داشت حیاط میشست،این زن استراحت نداشت و دائم کار میکرد،تا وقتی خونه بود هم خونه تمیز میکرد ،مامان خیلی زرنگ بود،دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و یاد رضا افتادم که قرار بود ببینمش ،از اونشب مهمونی دیگه همو ندیده بودیم ،مامان شلنگ رو انداخت روی زمین و رفت سمت در حیاط ،مثل اینکه اومدن ،از لب طاقچه بلند شدم و به گلنار که دراز کشیده بود گفتم
_گلنار پاشو مثل اینکه اومدن
گلنار هم از جاش بلند شد و چادرش رو سرش کرد ،منم چادرم رو سرم کردم ،مامان اومد تو و گفت بیاین تا بریم میگن نمیایم تو ،هممون رفتیم توی حیاط رضا و فرشته و یه خانمی همراهشون بود که اومد جلو و من رو بوسید و گفت من عمه بزرگه رضام داشتیم از در میرفتیم بیرون که رضا من رو صدا زد رفتم پیشش نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت
_خوبی خانم؟
لبخندی زدم و تشکری کردم که با صدای آرومی گفت
_میشه گلنار باهامون نیاد ؟
از حرفش چشم هام گشاد شدن و با تعجب گفتم
_وا این حرف چیه میزنی رضا ؟مگه میشه آبجیم نیاد؟
کلافه سری تکون داد و گفت :
_میشه به جای خواهرت زن داداشت بیاد؟
تا اومدم حرفی بزنم گلنار صداشو برد بالا و گفت
_من هزار سال هم نمیام باهاتون،فکر کردین من خرید نکردم؟خجالت بکش پسره ی ...
مامان اومد توی حیاط و صورتش رو چنگ زد
_خدامرگم بده چتونه شما؟اروم تر آبرومون رو بردین جلوی در و همسایه ،پس چرا نمیاین فرشته خانم و عمه خانم منتظرن
اعصابم خیلی خُرد شد ،از این بدتر هم نمیشد که گلنار بخواد این حرف هارو بشنوه برگشتم و با اخم به رضا نگاه کردم و گفتم:
_واقعنکه
رضا به گلنار نزدیک شد خودش هم از حرفی که زده بود ناراحت شده بود با خجالت و شرمندگی سرش رو پایین انداخت
_آبجی من معذرت میخوام آخه زهرا خانمگفتن شما رو اگر ببریم میخواین کلی خرج رو دستمون بزارین
ادامه دارد....
@Aghmiun
23.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما به این کلیپ آموزنده نگاه کنید
@Aghmiun
ببینید سیل ویرانگر چه بلایی سر شهر والنسیا در اسپانیا آورده است !
@Aghmiun
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺سلام
🦢صبحتون بخیر و شادی
🌺امیدوارم
🦢امروزتون بهتر از دیروز
🌺و موفقیتتون پی درپی باشه
🌺آرزو می کنم
🦢از غم و غصه بدور باشید
🌺 و حال دلتون، خوب ،خوب باشه
@Aghmiun
قاب عکس... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.2M
🌼صبح 10 آبان
@Aghmiun