eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال👈abasimanesh@(3).mp3
زمان: حجم: 2.4M
🌟⬅️باور های شما زندگیتون رو شکل میده (تایید با آیه های قرآن ) @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_شانزدهم اومد کنارم نشست دستمو گرفت و گفت _خوبی عروس خانم _ار
نگاهی به رضا انداختم که ایستاده بود و با لبخند کجی نگاهم میکرد،لبخندی به روش زدم و گفتم _چیه چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ جلو اومد ،به چشم هام خیره شد.. چقدر من این مرد رو دوست داشتم ، رضا با اینکه سن کمی داشت و فقط ۲۲ سالش بود ولی هم هیکلش و هم قیافش خیلی پخته و مردونه بود....چشم هاش رو بست و بهم گفت _برو لباستو عوض کن پشت چشمی براش نازک کردم و رفتم اونطرف اتاق ، وسط اتاق رو پرده ای گرفته بودیم و یه طرفش رو برای خوابیدن درست کردیم ،چشمم به تشک و لحاف وسط اتاق افتاد،و دستمالی که روی اون بود،ملحفه ی گلدوزی شده ی روی تشک رو که دیدم لبخندی زدم،خودم اون رو با عشق گلدوزی کردم،رفتم سمت کمد و لباس خواب سفید رو بیرون اوردم،لباس عروسم زیپش از بغل باز میشد و راحت میتونستم که درش بیارم.لباسم رو با لباس خواب عوض کردم ، گیره ی موهام رو باز کردم ،موهام دور تا دورم ریخت،چون بالا بسته بود کمی حالت فری به خودش گرفته بود و خیلی زیبا شده بودن.دستی توی موهام کشیدم که رضا پرده رو کنار زد و اومد تو ،تا چشمش به من افتادو بهم خیر شد ،چون لباسم راحتی بود کمی خجالت کشیدم ولی یاد حرف مامان افتادم که بهم گفت زن نباید از شوهرش خجالت بکشه و باید حواسش به مردش باشه که چشمش دنبال کسی نباشه ...با چشم های گشاد شده نگاهی به خودم انداختم و بعد به رضا و گفتم _واااا رضا چرا اینجوری نگاهم میکنی ؟چی شده؟نکنه لباسم زشته؟ با قدم های آروم به سمتم اومد ،دستش رو بالا اورد و تار موم که روی صورتم افتاده بود رو پشت گوشم زد و گفت _خیلی خشگلی ،سرم رو عقب بردم و مشتی به بازوش زدم. کلید برق روی دیوار را فشار داد و چراغ را خاموش کرد همون موقع تقه ای به در خورد خاک به سرم ما اصلاً حواسمون به اونا نبود رضا آمد و ..... بلند شد و روی زانوش پایین پام نشست و گفت: -اه حالا اگر مهلت دادن بده به من...دستمال رو بده نگار..دستمال رو ازکنارم برداشتمو دادم بهش از جاش بلند شد و لامپ را روشن کرد دستم را روی چشمام گذاشتم که نور چشمم را نزنه با صدای عصبی رضا هراسون دستم رو برداشتم و سر جام نشستم... - نگار پس چرا دستمال تمیزه ؟؟شوک زده نگاهی به دستمال توی دستش انداختم ک شونه ای بالا انداختم و گفتم - نمیدونم رضا شاید.... میون حرفم پرید و با عصبانیت دندون هاش رو به هم فشار داد و گفت: - ساکت شو ، میکشمت تو دختر نبودی آره؟! با چشمهای گشاد شده و دهن باز زیر لب گفتم:- رضا؟؟؟!!!! به سمتم هجوم آورد و چونه ام رو توی دستش گرفت و محکم فشار داد... - به قرآن میکشمت نگار کار کی بوده فقط اسمشو بگو... بگو وگرنه بلایی سرت میارم که همه به حالت گریه کنن... اشک از چشمام بیرون اومد اینقدر شوکه بودم که نمی تونستم حرفی بزنم سیلی توی گوشم زد؛ دستم را روی گونه ام گذاشتم و هق زدم:- هیچکس ..من نمیدونم چی میگی ..نمیدونم چی شده رضا عصبی و در حالی که دکمه های پیرهنش رو میبست سری تکون داد و گفت: - نشونت میدم ..تو را به من غالب میکنن آره؟ نشونتون میدم... دستمال را پرت کرد توی صورتم و از اتاق رفت بیرون ملحفه را چنگ زدم و دور خودم پیچیدم با صدای داد و بیداد رضا شدت گریه ام بیشتر شد صدای هق هقم توی اتاق پیچیده بود همون موقع عروس عموم در را هل داد و دوید سمتم کنارم نشست و شونه هام رو گرفت اون هم ترسیده بود روم نمیشد توی صورتش نگاه کنم هنوز هم صدای داده رضا میومد با صدای نگران سهیلا سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم.- نگار چیکار کردی آبروی هممون رو بردی مامانت سکته میکنه بگو ببینم کار کی بوده،خدایا خودت به دادم برس اون هم من رو باور نمیکنه با چشمهای اشکی خیره شدم توی چشم هاشو نالیدم - به خاک بابام من کاری نکردم سهیلا نمیدونم چی شده.. سری تکون داد و بغلم کرد دستش رو چند باری پشت کمرم زد و گفت - خیلی خوب گریه نکن دیگه درست میشه ناراحت نباش فرشته و عمه رضا با عصبانیت اومدن توی اتاق شروع کردن با زبون لری داد زدن و به من چیزی گفتن انقدر ترسیده بودم که خودم را توی بغل سهیلا فشار دادم و زدم زیر گریه لحاف رو جلوی دهنم گرفتم و بلند بلند گریه میکردم خالم اومد توی اتاق و شروع کرد باهاشون دعوا کردن و سرشون داد زدن فرشته دست خواهر شوهرش و گرفت و از اتاق رفتن بیرون نمی تونستم توی صورت خالم نگاه کنم پیرزن بیچاره اونم رنگ به رو نداشت و همش به خاطر من بود ای کاش میمردم و توی یه همچین موقعیتی گیر نمی افتادم.رضای نامرد حیف دلم که به تو وابسته شد حیف مرد که به تو بگن.خالم دستش رو به زانوش گرفت و رو به روم نشست یه پاش رو دراز کرد که صورتش از درد زانوش جمع شد با صدای آرومی گفت - خاله جون من مثل مادرت میمونم بگو ببینم چی شده سرم رو بالا گرفتم و با کلافگی گفتم - خاله شما منو باور نداری من که پیش خودتون بزرگ شدم ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘هر کی که پدر ومادرش زنده است ده هیچ از بقیه جلوتره... @Aghmiun
🔺🔻 *۶ علت شایع پوسیدگی دندان* 🔹پوسیدگی دندان یکی از رایج‌ترین مشکلات دهان و دندان در دنیاست. اگرچه این مشکل می‌تواند افراد را در سنین مختلف تحت تأثیر قرار دهد، اما در کودکان و افراد مسن شایع‌تر است 🔹پوسیدگی منجر به ایجاد حفره در دندان می‌شود؛ اگر این حفره‌ها درمان نشوند، بزرگ‌تر می‌شوند و به لایه‌های عمیق‌تری از دندان‌ها آسیب می‌رسانند. مراجعه منظم به دندانپزشک، مسواک زدن و نخ دندان مرتب بهترین راه برای محافظت از دندان‌ها در برابر پوسیدگی است. 📲جناب آقای سید جبارمصطفوی
. ۶۴ سال قبل در چنین روزهایی، دیگو آرماندو مارادونا یکی از برترین فوتبالیست‌های تاریخ به دنیا اومد🌺 🔹اسطوره فوتبال آرژانتین که یک‌تنه آرژانتین رو در جام جهانی ۱۹۸۶ به قهرمانی رساند و از سوی فیفا به‌عنوان برترین بازیکن قرن بیستم معرفی شد شاید بشه گفت در دنیای ورزش زندگی هیچ ورزشکاری اندازه زندگی مارادونا حاشیه نداشته و یاغی گری های مارادونا حوادث عجیبی رو در زندگی براش رقم زد داستان زندگی مارادونا، داستان زندگی دوست داشتنی ترین یاغی دنیاست❗️ 🎧داستان زندگی مارادونا رو در اپیزود دو قسمتی بشنوید.