🎥 روستای لکلکها
🔹تیرهای چراغبرق روستای لاوین در آذربایجانغربی میزبان لکلکهایی است که این روستا را در مسیر مهاجرت پاییزی خود انتخاب کردهاند.
@Aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سفری به درون تاریخ از دریچه هوش مصنوعی
ایران در دوران قاجار
@Aghmiun
باسلام و تشکر از همشهریان عزیزمان
سپاسگزاریم از مهر و محبت بی دریغتان که در این غم بزرگ همراهمان بودید و با حضور گرم و صمیمانه خود اندکی از سنگینی غم را از دوشمان برداشتید هرگز فراموش نخواهیم کرد که در غمناک ترین روز های زندگیمان شما عزیزان با حضور در مراسم خاکسپاری وپیام های تسلیت ابراز همدردی و بذل محبتتان مرهمی در زخم هایمان بودید
با تشکر خانواده های موجودی
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
1380 سال پیش در چنین روزی یک مرد پارسی به نام پیروز نهاوندی که اعراب به خاطر سپیدی پوستش بهش ابولؤلؤ به معنی (پدر مروارید) میگفتند، عمر بن خطاب خلیفهی دوم مسلمانان وقت را در مسجدی در مدینه به قتل رساند و خودش هم همانجا از دنیا رفت❗️
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_بیستم جای شکرش باقی بود که به اونا نگفته بودن بدون اینکه چیز
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_بیستویکم
فرشته نونها رو سر سفره گذاشته وتوی استکان ها رو چای ریخت و یکی یکی جلوی هممون گذاشت، بچه چایی هاشون را با شکر شیرین کردن و شروع کردن نان و چای شیرین خوردن، با تعجب و دهن باز نگاهشون میکردم، باورم نمیشد که اونا میخوان نون و چای شیرین بخورند، من اصلاً عادتی نداشتم اینجوری صبحانه بخورم ،چشم ازشون گرفتم و استکان چایم رو برداشتم که از بس کثیف بود و لک داشت حالم داشت بهم میخورد ،استکان رو توی نعلبکی گذاشتم و یه لقمه نون خالی خوردم ، حتی فرشته سرش رو بالا نگرفت که بهم بگه چرا صبحانتو نمیخوری، وقتی بچه ها صبحانشون رو خوردن ،سفره رو جمع کردم ،سینی استکان ها رو برداشتم و به فرشته گفتم :
- وایتکس کجاست ؟برای استکانها می خوام
- زیر سینک ظرفشویی
رفتم توی آشپزخونه همه چی نامرتب بود، وقتی چشمم به سینک افتاد دهنم از تعجب باز مونده بود، اینقدر کثیف و زرد بود که حالم به هم خورد وایتکس رو برداشتم و خالی کردم دورتادور سینک باورم نمیشد، یعنی زهرا تمام این ها را دیده بود و چیزی به من نگفت ،فکر می کردم که خودش اون شب تموم خونه رو تمیز کرده بود، نفسی از کلافگی کشیدم ،استکان ها رو هم توی وایتکس گذاشتم و شروع کردم به مرتب کردن آشپزخانه، باورم نمی شد که آدم توی این خونه زندگی میکرده همه چیز داغون بود زیر ظرف ها پر از مورچه و جیرجیرک هایی که مرده بودند ، سینک را با سیم ظرفشویی سابیدم و استکان ها رو با سینی چایی که از کثیفی زردیش به قهوهای میزد شستم ،شیر آب رو بستم و دستام رو با دو طرف چادرم خشک کردم، نگاهی به دور تا دور آشپزخانه انداختم که از تمیزی برق میزد، لبخندی از روی رضایت زدم ،خیلی گرسنه بودم ولی دوست داشتم همه جا رو تمیز کنم ، مامان من رو جوری بار آورده بود که هر روز همه جای خونه رو دستمال می کشیدم و تمیز میکردم ،با اینکه خونه ما از تمیزی برق میزد، جاروی ارزنی دسته بلند رو برداشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون ، بچه ها توی حیاط بازی می کردند اصلاً عادت به سر و صدا نداشتم، من که همیشه خونمون ساکت بود و تنها بودم، حالاباید میون این همه بچه قد و نیم قد زندگی میکردم ،رفتم توی اتاقو جارو بزنم که فرشته کوسن رو گذاشته بود و دراز کشیده بود پای تلویزیون ،- میشه بلندشین تا اتاق رو جارو بزنم ؟
سر جاش نیم خیز شد، سرش رو به سمت من چرخوند، اول نگاهی به جاروی توی دستم انداخت و بعد از جاش بلند شد و لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون، سری به تاسف تکون دادم و شروع کردم به جارو زدن، لبه فرش رو بالا زدم که زیرش پر از نون خشک و خاک هایی بود که مورچه ها بالا ریخته بودن، اگر مامان اینجا بود و اینها رو میدید نمیذاشت یک لحظه هم توی این خونه زندگی کنم، زنیکه خوابیده پای تلویزیون و پا نمیشه به زندگیش برسه، تمام کارها رو کردم و همه جارو برق انداختم.دیگه کمر برام نمونده بود، وقتی پدر رضا اومد براش چای بردم ،سلام کردم و جلوش گذاشتم، تشکری کرد، داشتم از اتاق میومدم بیرون که بهروز به فرشته گفت فرشته سینی جدید خریدی ،فرشته بهش گفت، نه همونه نگار تمیزش کرده،
از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم، چقدر راحت حرف میزد، اصلا براش مهم نبود، چادرم رو از سرم درآوردم و کمی دراز کشیدم و منتظر شدم که رضا ازسر کار بیاد، امشب باید بریم مادر زن سلام،هنوز چیزی نشده دلم برای غفار و مامان و خونمون تنگ شده بود، توی دوران نامزدی پیش خودم می گفتم با وجود رضا زیاد دلتنگ خانواده ام نمیشم ،نمیدونستم که رضا پشتیبان خوبی نیست، همون شب اول بهم فهموند که نمیشه بهش تکیه کرد ،من واقعاً رضا رو دوست داشتم، ولی با کارهایی که کرد همه ی علاقه ام نسبت بهش از بین رفت...عصر که رضا آمد با غرغر کردن هاش بالاخره راضی شد که بریم خونه مامانم، با ذوق بلند شدم لباسامو پوشیدم و کمی هم آرایش کردم، رضا وقتی لباساشو پوشید و چشمش به من افتاد که دارم آماده میشم بهم گفت وقتی رفتیم از پیش من تکون نمیخوری،چادرت هم از سرت در نمیاری ،از حرفهایی که زدخیلی تعجب کرده بودم ،چرا اینجوری می کرد، ولی بهش توجهی نکردم چون ذوق داشتم که دارم میرم به خونمون، سوار موتور شدیم و راه افتادیم،رضا بین راه حتی واینستاد که یه جعبه شیرینی بخره،دست خالی من رو آوردموتور رو جلوی خونه مامان اینا نگهداشت پیاده شدم و زنگ رو زدم، غفار اومد و در را باز کرد،جلو رفتم و باهاش روبوسی کردم، مامان جلوی در ورودی ایستاده بود، به خاطر ما سر کار نرفته بود، رفتم و با اون هم روبوسی کردم.مامان اصلاً اتفاقاتی که افتاده بود رو به روی رضا نیاورد، هممون رفتیم تو،کنار رضا نشستم، مامان رفت توی آشپزخونه که چای بیاره جرات نمی کردم که کمکش کنم می ترسیدم رضا یه چیزی بگه و با غفار بحثشون بشه ،از طرفی هم میرفتیم خونه روزگارم روسیاه می کرد،
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به کدبانوی خوش ذوق کانال مون
گوجه فرنگی آغمیون هم باشه که مزه اش دیگه محشر میشه .....
@Ahmiun