eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام 😊✋ روز زیباتون بخیر☕️🍂 امروز را با يک لبخند😊 آرامش خيال 😇 و قلبی سرشار از ياد خدا🧡 آغاز كن شک نكن روزت زيبــاست...🥰 صبحتون پر از یاد و مهر خدا☺️🙏 @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_بیستودوم مثل مهمون نشسته بودم و مادر بیچارم ازمون پذیرایی م
به پدرشوهرم نگاه کردم که اونم زنش را می‌شناخت و جرئت حرف زدن بهش رو نداشت، بدون اینکه چیزی بگم یا چایم رو بخورم، بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون ،به دیوار توی ایوون دم در اتاق تکیه دادم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم ،بغضم شکست و اشک صورتم رو خیس کرد ،این زن از خدا نمی ترسید،بدون اینکه روی حرف هاش فکر کنه هر چی به زبونش میومد میگفت، صدای داد و جیغش به گوشم خورد که گفت من خسته شدم با این همه بچه صبح تا شب باید توی این خونه کار کنم،خونه رو برق بندازم ،به بچه‌هات برسم، حالا یعنی عروس آوردم، این همش خوابه اونوقت تو جلوش چای میزاری ،خدایا این زن نبود شیطان بود.. بهروز از اون شب که این حرفها رو شنید دیگه کمتر خونه میومد و این باعث شده بود که فرشته بیشتر سر من تلافی کنه، تا چشمش به رضا می افتاد می گفت همه زن گرفتند تو هم زن گرفتی خیر سرت، یه پاره استخونه اینقدر بدبختن که مادرش صبح تا شب توی بیمارستان کار میکنه، هرچی می گذشت و من بیشتر از کاری که کردم پشیمون میشدم و خسته، دیگه واقعاً تحمل این اوضاع برام سخت شده بود، رضا هم از مادرش بدتر بود که دلم به اون خوش باشه، گاهی می زد به سرم برم خونه مامانم و طلاقم رو بگیرم، ولی یاد مامان می افتادم که اون از غصه ی من نابود میشه، مینشستم و به خودم میگفتم نگار به خاطر مامانت طاقت بیار، اون غصه میخوره ،چشم از بچه‌ها گرفتم و از لب ایوون بلند شدم وقتایی که حوصلم سر میرفت و دلم میگرفت میومدم مینشستم و بازی کردن بچه ها رو نگاه میکردم، راه افتادم سمت آشپزخونه که یه چایی بخورم ،دم در آشپزخانه داداش رضا همزمان با من اومد بیرون ،چون خیلی ناگهانی بود خوردیم بهم، ببخشید گفتم و کنار رفتم تا رد بشه، تا اومدم برم توی آشپزخونه رضا از توی اتاق اسمم رو صدا زد ،کلافه برگشتم و رفتم توی اتاق ،رضا برگشتم سمتم که قیافش خیلی عصبی بود، با تعجب گفتم: - چیزی میخوای؟ صدام زدی ؟ -انقدر عوضی شدی که خودتو میمالی به داداش من ؟ با گفتن حرفش چشمام گشاد شدن و ناباور گفتم: - رضا چی میگی ؟حواسمون نبود که تازه یکم بازوش خورد بهم... - ببند دهنتو نگار، میدونم تو از قصد این کارو کردی خیلی عصبی شده بودم ،اینقدر از حرف هاش خسته بودم که دیگه هیچی برام مهم نبود، دیگه چقدر جلوشون کوتاه بیام و چیزی نگم ،از عصبانیت دستامو مشت کردم و یه قدم بهش نزدیک شدم،- بسه دیگه.... بسه ....خسته شدم.... چرا اینجوری می کنی؟ تا که آبرو داری کنم و چیزی نگم رضا ؟من به خاطر حرف مردم به خاطر مامانم دارم‌ حرف های تو رو تحمل می کنم ،وقتی یاد روزایی میفتم که با چه عذابی برامون جهیزیه خرید، وقتی به این فکر می کنم که اگر من مطلقه بشم چه حرف هایی باید بشنوه، چقدر عذاب میکشه فقط سکوت می کنم، یکم وجدان داشته باش یکم مرد باش رضا... یکم مرد باش .... دستم رو جلوی دهنم گرفتم ،حالم داشت بهم میخورد ،از اتاق اومدم بیرون و خودم رو به دستشویی رسوندم، حالم خیلی بد شده بود،آبی به صورتم زدم و از دستشویی بیرون اومدم، صورتم رو با پته ی روسریم خشک کردم ،با پاهای بیجون اومدم و لب ایوون نشستم.سرم رو با دست هام گرفتم و آرنج هام رو روی زانوهام گذاشتم،از بس حرص خوردم و غم و غصه هام رو توی دلم ریختم مریض شدم ،صدای دمپایی‌های فرشته میومد که هر لحظه بهم نزدیکتر میشد ،خدایا حوصله این یکی رو دیگه ندارم ،سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم نور خورشید چشمم رو زد ،اومد و کنارم نشست و گفت : -چی شده ؟ سری تکون دادم و گفتم : -نمیدونم حالم به هم خورد ،یکم سرگیجه دارم چیزی نیست خوب میشم، زهر خندی کرد و از جاش بلند شد در حالی که به سمت اتاق می‌رفت گفت: - حامله ای.. برای همونه... از رنگ و روتو چشمات معلومه ،شوک زده به رفتنش نگاه کردم،ما تازه سه ماه از ازدواجون می گذشت و .دستم رو روی شکمم گذاشتم و چشم هام رو بستم ، یعنی یه بچه تو شکممه، یعنی من دارم مامان میشم، قطره اشکی از گوشه چشمم بیرون اومد ،زیر لب خداروشکر کردم، این خیلی خوب بود شاید با اومدن بچه رفتارشون باهام عوض بشه ،شاید رضا بیشتر هوای من رو داشته باشه، فرشته هم دست از رفتارش برداره، خیلی ذوق داشتم، از اینکه مادر میشم،موضوع رو به رضا گفتم و با هم رفتیم آزمایش، فرشته درست می‌گفت من حامله بودم ،بس که زایمان کرده بود برای خودش دکتر شده بود،رضا وقتی شنید داره پدر میشه ذوق کرد ولی نه اونقدر که من فکر میکردم ،برعکس تمام تصوراتم که اونا با اومدن بچه خوب میشن اوضاع تغییری نکرد، حتی فرشته بدتر هم شد،حال و روز خوبی نداشتم، به خاطر خوراکی که داشتم بدنم ضعیف شده بود و سرگیجه امانم رو بریده بودنمیتونستم از اتاق بیام بیرون و به کارها برسم، و همین هم کافی بود که فرشته بهانه‌ای داشته باشه برای اذیت کردن من. ادامه دارد... @Aghmiun
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنگام تماشای این ویدیو، نفس خود را حبس کنید!😱😱😱 @Aghmiun
🔘عرض سلام و وقت بخیر عرض میکنم خدمت شماهمراهان عزیز. سلسله پادکستهایی باعنوان بوسه زندگی به تعداد یازده اپیزود باموضوعات روانشناسی ازدواج ازسرکارخانم دکترالهام محمدی تقدیم خواهدشد که دراین ساعت اولین قسمت باعنوان غارتگر عشق جانمایی میشود. لطفابشنوید 🙏بااحترام، محمدفرازی @Aghmiun