25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال دلمون خوش
@Aghmiun
1_9277649286.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
بریم یه انرژی ❤️
@Aghmiun
امنیت کائناتی.ogg
حجم:
35.9M
💠 امنیت کائناتی
🎙سید محمد عرشیانفر
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_بیستوپنجم غفار و مامان هم خیلی خوشحال بودند و من از خوشحالی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_بیستوششم
غفار واقعا عذاب کشید، بچگیش رو با محسن توی پرورشگاه گذروندن ،واقعا لایق خوشبختی بود، نه تنها اون بلکه مامان بیشتر از اونها عذاب کشید ،بچه بودم ولی میدیدم که مامان اشک میریزه و اسمشون رو صدا میزنه ،ولی من هیچ وقت فکرشو نمیکردم که یه روز برگردن پیشمون و مامان بخواد زنشون بده، خلاصه که رفتن خواستگاری ،اونا هم که غفارو کامل می شناختن، سریع بله رو دادن،۷ ماهگی بارداریم بودم که مامان سیسمونی رو کامل کرده بود و با زهرا و گلنارو دخترهاش سیسمونی رو آوردن خونمون ،یکی از اتاق ها رو گذاشته بودم برای بچه، زهرا و گلنار وسایل رو توی اتاق چیدن مامان سنگ تموم گذاشته بود ،از همه چی هم دخترونه و هم پسرونه خریده بود، آخه سونوگرافی نرفته بودم، رضا دکتر هم من رو نمیبرد، مامان حتی سرویس سماور و تفلون هم برام خریده بود،
دور هم نشسته بودیم که فرشته و صنم هم اومدن ،یه جعبه شیرینی هم با خودشون نیاورده بودن و خیلی سرد با خانوادم تعارف کردن، که مامان بلند شد از توی کیفش پول درآورد و محسن رو صدا زد توی آشپزخونه و بهش پول داد که بره میوه و شیرینی بخره ،رضا تا شب خونه نیومد و مامان هم از جاش بلند شد و رفت برای شام نموند بقیه هم پشت سرش بلند شدن و رفتن، فقط هم خدا خدا میکردم که نمونن، چون هیچی توی خونه نداشتیم، وقتی رضا اومد نشست میوه و شیرینی خورد و به روی خودش هم نیاورد که کجا بوده ،خودم بهش گفتم مامان پول داد محسن رفت خرید که برگشت بهم گفت خوب چیکار کنم ،میخواست نره بخره،
ماه ها و روزها گذشت و ماه آخر بارداریم رسید، شکمم بزرگ شده بود و تازگی ها نفس تنگی امانم رو بریده بود، دل درد های زیادی سراغ میومد، توی این همه مدت رضا اصلا من رو دکتر نمیبرد و من فقط برای مراقبت میرفتم بهداشت، چیزی به نام هوس کردن برای من وجود نداشت، وقتی دلم چیزی میخواست خجالت می کشیدم به مامانم بگم، رضا هم که بهش نمیگفتم بهتر بود، خودش هم که انگار نه انگار زن حامله توی خونش داشت، غذای خوبی که من میخوردم فقط خونه مامان بود ،حتی فرشته هم یه شب نشد برام غذایی درست کنه.یه شب که رفته بودیم خونشون همسایشون برنج و ماهی آورده بود، تا آخر شب که بلند شدیم و اومدیم چشمم توی غذا موند و ذرهای از غذا رو به من ندادند ،فقط تنها کار خوبی که در حق من میکردند این بود که شب هایی که رضا شیفت شب بود ،صنم میومد و پیشم میخوابید، اون هم شوهرش روی ماشین سنگین کار میکرد و زیاد خونه نبود،
با دردی که توی دلم پیچید دستم رو روی شکمم گذاشتم و سر جام نشستم ،به ساعت نگاه کردم که ۲ رونشون میداد، از سر شب تا حالا دل دردام زیادتر شده بود، چشمم به صنم افتاد که پتو رو روی سرش کشیده بود و خوابیده بود، از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم، یه لیوان آب خوردم، عرق سردی روی پیشونیم نشست، دل دردم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد،درد تمام وجودم رو گرفته بود، دستم رو به کمرم گرفتم و با دردی که توی پاهام پیچیده بود و قدمهای آروم اومدم بیرون، بالای سرصنم ایستادم و اسمش رو صدا زدم، صنم پتو رو از روی سرش کنار زد و هراسون سر جاش نشست، از لای چشمهای نیمه بازش نگاهی بهم کرد و گفت:
- چی شده زن داداش ؟
-دلم درد میکنه صنم،پاشو به همسایه بگو بره به مامانت اینا بگه بیان ؛پاشو صنم دارم میمیرم.صنم با عجله از جاش بلند شد لباس هاشو پوشید و رفت و چند دقیقه بعدش اومد وگفت همسایه رفت به بابا اینابگه، انقدر دلدردام زیاد شده بود که صدای ناله هام توی خونه پیچیده بود نیم ساعت طول کشید تا فرشته با بهروز اومدن، با کمک صنم لباس هام رو پوشیدم و از خونه اومدیم بیرون، سوار تاکسی شدیم و رفتیم بیمارستان مهدیه،از یه طرف درد داشتم و از طرفی وقتی رفتیم توی زایشگاه و چشمم به زن هایی که روی تخت خوابیده بودن افتاد استرسم بیشتر شد، دکتر معاینم کرد و گفت باید راه بری، از جاش بلند شد و به پرستاری که اونجا بود گفت ببرش توی سالن راه بره، با خانومه رفتیم توی یه سالن که راه برم، وقتی رفتم تو چند تا زن حامله داشتن راه میرفتن ، با دیدنشون خشکم زده بود، پرستار بهم گفت چادرتو در بیار راه برو ،ولی من نمیتونستم راه برم، رفتم روی صندلی نشستم و بهش گفتم خیلی درد دارم نمیتونم راه برم دارم میمیرم.خانوم سری تکون داد وگفت ،خیلی خوب بشین تا برم به دکتر خبر بدم، رفت و چند دقیقه بعد با یه خانم که لباس قهوه ای پوشیده بود که فکر کنم بهیار بود اومد، بهیاره بهم گفت، بلند شو و دنبالم بیا ،به زور از جام بلند شدم و باهاشون رفتم توی یه اتاق، یه دست لباس صورتی از توی قفسه های کمدی بیرون آورد و دستم داد و گفت لباساتو در بیار و اینا رو بپوش،هر کاری که گفت کردم و روی تختی که اونجا بود نشستم، از درد لبه ی تخت رو توی دستم فشار میدادم و اشک میریختم،
ادامه دارد....
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_5156874576977723622.mp3
زمان:
حجم:
64.5M
#قسمت_سی_و_سوم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
قهوه خانه کربلای یعقوب زاهد
آغمیون مرداد ۱۴۰۳
جانمایی مجدد بدرخواست دوستان
@Aghmiun
فیلمها وعکسهای مربوط به مراسم کفن پوشان عاشورا هیئت عاشقان حضرت ابالفظل آغمیونیهای مقیم اسلامشهر ارسالی از محمدباهوش نوه مرحوم حاج حسین باهوش آغمیونی
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
یاد آوری میکنم عکس ها و فیلم های فوق قبلا ارسال شده بود که الان خدمت مخاطبین تقدیم میگردد.
@Aghmiun