7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❣خوشبختی یعنی
هر روز صبح یکی
ساز دلت را
چنان بنوارد که؛
تمام قرارهایت را
با کائنات
فراموش کنی!!!🍃🍃
روزتون سرشار از عشق و خوشبختی بهترین ها😍
@Aghmiun
اتفاق خوب.... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
صبح 15 آبان
@Aghmiun
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاد و پر انرژی باشین🌸🌹🍃
@Aghmiun
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 سواری با بوگاتی شیرون🚘
#بوگاتی_شیرون
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_بیستوهشتم چادرم رو از سرم درآوردم و رفتم روی تشک دراز کشیدم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_بیستونهم
وقتی رفتیم سالن همه بزن و برقص میکردن و من جرعت نداشتم از جام تکون بخورم، همش میترسیدم که یکی به گوشه رضا برسونه و برام دردسر بشه،هنوز شام رو نداده بودن که یکی اومد و گفت آقا رضا دم در کارت داره ،بچه رو دادم به مامان و سریع رفتم توی رختکن و لباسم رو با مانتوشلوارم عوض کردم، چادرم رو روی سرم انداختم و رفتم دم در، رضا جلوی در ایستاده بود و با پاش روی زمین ضرب گرفته بود، نزدیکش شدم و گفتم:
_ بله رضا چی شده؟
سرش رو بالا گرفته و نگاهم کرد :
- جواد و بیار بریم
با تعجب گفتم:
- کجا بریم هنوز که تموم نشده جشن
- میدونم تموم نشده ولی بپوش بریم
- ولی آخه...
یه قدم بهم نزدیک شد و از لابلای دندون هاش با حرص گفت:
- آخه چی؟ وقتی میگم بریم یعنی بریم
اشکام که روی گونه هام بود و با پشت دست پاک کردم و با ناراحتی برگشتم توی سالن ،مامان وقتی منو دید با ترس گفت -چی شده ؟
سری بالا انداختم و گفتم:
- هیچی مامان رضا میگه بریم.
در حالی که کیفم رو برمیداشتم گفتم
- نمیدونم مامان، تا کسی حواسش به من نیست بیا بریم ،ساکمم توی رخت کنه بعد برش دار و ببرش خونه
مامان با ناراحتی سری تکون داد و با هم رفتیم بیرون ،کسی حواسش به ما نبود ،همه مشغول رقصیدن بودن، مامان به رضا گفت -چرا میخواین برین آقا رضا؟خب بمونین شام بخورین اینجور که زشته
رضا بچه رو از بغل مامان گرفت و گفت:
- بریم دیگه ،سرم درد میکنه.
با ناراحتی از مامان خداحافظی کردم و برگشتیم خونه، اینم از عروسی داداشم که کلی آرزو داشتم هیچی ازش نفهمیدم و فقط به خاطر رضا بود.. رضا روز به روز اخلاقش بدتر میشد، اینقدر که از دستش کلافه بودم و فقط به خاطر جواد باهاش زندگی می کردم، اون اصلا به فکر زندگی نبود، به فکر آینده جواد هم نبود خدا میدونست که من تا چقدر باید سختی و بدبختی میکشیدم، با صدای گریه جواد از فکر بیرون اومدم، از روی تشک برش داشتم و بغلش کردم ،از سر جام بلند شدم و شروع کردم دور اتاق راه رفتن و پشت کمرش دست کشیدن ،صدای در حیاط به گوشم خورد ،به سمت پنجره رفتم و لبه ی پرده رو بالا زدم، جواد اومد تو و با عجله رفت سمت انبار گوشه حیاط که وسایلم رو اونجا گذاشته بودم ،بعد از چند دقیقه با ظرفهای مسی که مامان بهم داده بود اومد بیرون و به سمت در حیاط رفت ،در باز بود و وانت باری جلوی در بود، رضا وسیله ها رو گذاشت عقب وانت، مرد قد بلندی با شکمی بزرگ اومد و جلوی رضا ایستاد ،دست کرد توی جیب شلوارش و دسته ای پول بیرون آورد و جلوی رضا گرفت ،رضا دسته پول رو گرفت و باهاش دست داد و اومد تو ،تموم مدت پشت پنجره خشکم زده بود، اون داشت چیکار میکرد، وسایل من رو میفروخت ،پرده رو ول کردم و از پنجره فاصله گرفتم که همون موقع رضا درِ حال رو باز کرد و اومد تو ،بهش نزدیک شدم و با اخم گفتم: -داشتی چیکار میکردی؟ وسایلم رو به کی دادی؟ هلم داد و رفت سمت آشپزخونه
- به تو ربطی نداره
- یعنی چی به من ربطی نداره ؟میدونی مامان چقدر پول برای این مس ها داده ؟چرا فروختی شون
رضا از آشپزخونه بیرون اومد و داد زد -مال خودم بود اختیارشون رو داشتم ،خفه شو دهنتو ببند وگرنه میزنم همینجا لهت میکنم نگار.خدایا من دست کی افتاده بودم ،یه روانی، اون داشت چیکار میکرد، کی بود ، چیکاره بود، غلام منو دست کی سپرد، دسته یه مشت آدم عوضی که معلوم نبود چی بودن، حتی مادرش هم به این کارها تشویقش میکرد، به اذیت کردن من تشویقش میکرد ،خدا من چیکار کنم ،چه جوری خودم رو نجات بدم ،اگر مامان بفهمه ....نه.... نباید بزارم اون بویی ببره، خیلی غصه میخوره... خیلی به رضا مشکوک شده بودم، گاهی نصف شب از خونه بیرون میزد و صبح میومد ،به سمت انبار میرفت و درش رو قفل میکرد ،نمی دونستم چرا این کارا رو می کنه، تا اینکه اون شب رفته بودم خونه مامان، ساعت ۱۰ شب بود و منتظر رضا که بیاد بریم خونه، وقتی صدای زنگ اومد رفتم در رو باز کردم که دیدم رضا جلوی در ایستاده و پشت سرش یه پیکانه، با تعجب گفتم، نمیای تو، این مال کیه ،رضا لبخندی زد و گفت، بپوش بریم یه دوری بزنیم و بریم خونه،بهش گفتم تا نگی این مال کیه من هیچ جایی نمیام، رضا هم زیر لب به درکی گفت و گذاشت و رفت.خیلی توی فکر بودم، رضا توی این سال ها اصلاً هیچ ماشینی نداشت، رفیقی هم که بهش قرض بده نداشت، وقتی اومدم تو مامان گفت پس شوهرت کو، موضوع رو براش گفتم، اونم تعجب کرد ،چشمام به ساعت سفید شد و رضا نیومد، ساعت ۲ شب بود که غفار رو صدا زدم و موضوع رو بهش گفتم، اونم لباساشو پوشید و از خونه بیرون رفت، مامان و زن غفار پا به پام بیدار موندن ،همش دلداریم میدادن، یک ساعتی طول کشید تا غفار برگشت ،خیلی ناراحت بود اینقدر ترسیده بودم که پاهام جونی نداشت بلند بشم،
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
اطلاعیه #استخدام در وزارت کشور
(استانداری، فرمانداری و بخشداری)
✴️✴️✴️
فرمانداری شهرستان سراب
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازار شیر فروشان هند و تست کیفیت شیر توسط مشتریان 😐
@Aghmiun
ابراهیم
از پروانه نجاتی
زمین ز بُتکدهها پر شدهست، ابراهیم
دوباره دور تفاخُر شدهست، ابراهیم
گرفته هرزِ تجمل، حصار حوصله را
که نان سادگی آجر شدهست، ابراهیم
دمیده بر ریهی شهر، دودِ تلخ ریا
وَ روزگار تظاهر شدهست، ابراهیم
مَذاق اهل محبت، در این زمانهی بد
اسیر طعمِ تَکاثُر شدهست، ابراهیم
چه زود گم شده در کوچههای عادت، عشق
زمین دچار تنفر شدهست، ابراهیم
ببین تو عزّت لات و مَنات و عُزّا را
تبر ز دست تو دلخور شدهست، ابراهیم
تبر به دوش، چرا از سفر نمیآیی؟
زمین ز بتکدهها پر شدهست، ابراهیم
بهانهها، پروانه نجاتی، ص ۳۱ و ۳۲.
#ابراهیم
@Aghmiun