بنفشه طاهریان1_5185901589461729621.mp3
زمان:
حجم:
65.6M
#قسمت_سی_و_چهارم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایات زیبا و شنیدنی
@Aghmiun
مطلع شدیم دوست ارجمندمان جناب آقای برات بیسرایی ( پور امجد ) وارد هفتاد و یکمین سال عمر شریف شان شده اند .
از خداوند منان عمری دراز و با عزت توام با سلامتی و شادابی برای ایشان خواستاریم.
عکس های زیبا از لحظات خوش و خرم زندگی ، تنها یادگاری گویای تاریخ خواهند بود .
شما مخاطب گرامی هم از لحظات خوش زندگی تان برای مان عکس ارسال بفرمایید .
تا بماند بیادگاری در کانال آنا وطن آغمیون
جناب بیسرایی تولدتان مبارک🌺🌺
@Aghmiun
از سمت راست:
آقایان:
کریم ساعدی. مسلم بهرمانی. حاج صادق پرنده. علی خودی. علی آتیه دان. حاج بشیر خلیلی. محمود اسماعیلی. حاج جلیل قاهری
عکس یادگاری در حاشیه ختم مرحوم حاج احمد حاجی زاده۱۴۰۳/۴/۱۳
تهران. حسینیه ائمه اطهارع
@aghmiun
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
بارگذاری مجدد
عکسی از آرشیو کانال آنا وطن آغمیون
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سی مامان نزدیکش شد و گفت -چی شده غفار نگاهی به جواد که خواب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_سیویکم
همون روز ماشین گرفت و اسباب کشی کردیم وقتی اومدیم خونه رو دیدم اشک تو چشمام جمع شد نفسم رو با آه بیرون دادم و مشغول چیدن خونه شدم، یه اتاق ۱۸ متری بود با یه اتاق ۹ متری که سینک ظرفشویی و یه آبگرمکن داشت، دورتادورش سیمان سفید و گچ های اتاق ریخته بود،سقفش تیرچوبی بود که از دیدنش وحشت کردم ،فقط نمی دونستم چه جوری وسایلم رو جا بدم ، توی آشپزخونه فقط تونستم گازم رو بذارم و بقیه وسایلم رو روی هم توی اتاق چیدم تا جا بشه.نمیدونستم چقدر خونه رو اجاره کرده و من چه جوری میتونم توی این اتاق خرابه زندگی کنم، فقط از خدا میخواستم که بهم صبر بده که بتونم به خاطر جواد تحمل کنم .چند سال از ازدواجمون گذشت ،جوادم سه ساله شده بود و راه میرفت و حرف میزد ،توی این سه سال سختی های زیادی کشیدم، ولی وقتی بزرگ شدن بچه ام رو میدیدم از فکر می اومدم بیرون، دیگه کمتر خونه مامانم میرفتم ،نه اینکه رضا نخواد.نه .همینکه خونمون فاصله داشت و از یک طرف هم حوصله بیرون رفتن رو نداشتم، این چند سال توی یه اتاق ۱۸ متری زندگی کردم، خونه اینقدر کوچیک بود که جواد نمیتونست راه بره و بازی کنه ،آخه همه جا پر از وسیله بود و فقط یه جا برای خوابیدن داشتیم ،چندماه بود که باردار بودم، وقتی شنیدم حامله ام تا چند روز گریه میکردم،نمیخواستم یه بچه معصوم دیگه پاش به این زندگی باز بشه ،زندگی ای که هیچ چیزش معلوم نبود و هیچ خوشی توش نداشتم، وقتی فرشته فهمید که حامله ام و از این موضوع ناراحت ،بهم میگفت من ۱۴ تا شکم زایمان کردم، تو برای بچه دوم ناراحتی ،خیلی اذیتم میکرد مخصوصاً از روزی که محسن ازدواج کرد، آخه خیلی دلش می خواست که محسن دامادش بشه، همش به من میگفت که سمیه رو بگیرین برای محسن، حتی یه بار هم من به محسن گفتم، ولی محسن قبول نکرد و گفت من یکی دیگه رو می خوام ،روزی که محسن عقد کرد فرشته وسط حیاط شروع کرد به جیغ و داد کردن ،حتی رفت در خونمون و وایساد مادرم رو نفرین کرد که تو نذاشتی محسن سمیه رو بگیره، بعدش هم از روی لجبازی دختر ۱۲ ساله رو داد به پسر خواهرش، هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که توی حیاط سمیه گریه میکرد و میگفت من پسر خاله رو نمیخوام و فرشته موهاشو گرفت و سرش رو به دیوار میکوبید که باید حتماً قبول کنی ،دختر بیچاره رو به اجبار سر سفره عقد نشوندن و فرستادنش روستا ،اونا به دختر خودشون هم رحم نمیکردن،روز عروسی سمیه بود که رضا رفته بود و برای من النگو خریده بود ،خیلی تعجب کردم و ازش پرسیدم که پول از کجا آوردی ،برگشت و بهم گفت که تو کاری نداشته باش و دستت کن ،خیلی بهش شک داشتم سر مسئله دزدی دیگه نمیتونستم بهش اعتماد کنم، ولی جلوی مادرش دستم کردم و دیگه چیزی نگفتم، تا اینکه چند ماه بعدش خواهرم اومد خونمون و گفت چرا شوهرت پول از عباس قرض گرفته و پس نمیده ،خدا رو خوش نمیاد که به ما بدهکار باشین و تو طلا داشته باشی، اونروز خیلی غرورم شکست ،رضا منو جلوی خواهرم کوچیک کرد ، من این همه سال جلوی همه با آبرو زندگی کردم و حالا برای چند تا النگو.النگوها رو از دستم در آوردم و به گلنار دادم و ازش معذرت خواهی کردم، وقتی به رضا گفتم اصلا به روی خودش نیاورد که پول قرض کرده، گاهی شک میکردم که عقلی توی سرش هست یا نه .چند روزی بود که صاحب خونه گیر داده بود که خونه رو خالی کنین، رضا یه خونه اجاره کرد و من دوباره با یه بچه توی شکمم و یکی بغلم آواره یه خونه دیگه شدم .. ولی وقتی خونه رو دیدم بازم خیالم راحت شد که از اونجا بزرگتره ،اونجا هم خرابه بود و چیزی نداشت و فقط یه حال و اتاق داشت که توی بالکنش حصیری گرفتم واونجا رو آشپزخونه کردم ،شکمم هر روز بزرگتر میشد و کارهام سخت تر، بر عکس حاملگی اولم که لاغر بودم و شکم نداشتم، سر این یکی هر روز ورمم بیشتر میشد، یه روز که آبگوشت بار گذاشته بودم رفتم زودپز و از روی گاز برداشتم و روی زمین گذاشتم ،که گازش بیرون بره ،همون موقع زودپز ترکید، دستم رو جلوی صورتم گرفتم که نسوزم ولی دیر شد و تمام آب های زودپز پاشید بهم ،تموم جونم آتیش گرفته بود ،با صدای در با گریه رفتم و در و باز کردم ،صاحب خونمون بود، وقتی منو دید خیلی ترسیده بود اومد جلو و گفت
- خدا مرگم بده چی شده نگار ؟صدای چی بود اومد ،صدای انفجار بود؟سوزش صورتم هر لحظه بیشتر میشد ،با التماس بهش گفتم
- دارم میمیرم خواهش می کنم یه کاری کن.. با عجله رفت توی اتاق و چادرم رو آورد و روی سرم انداخت
- کجا میریم ؟دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت
- باید بریم بیمارستان، زودباش زن صورتت داغونشده -پسرم چی تنهاست -نگران نباش به پریسا دخترم میگم میاد پیشش نگاه آخرم رو به جواد انداختم و با هم رفتیم بیمارستان، انگار که روی آتیش ایستاده بودم وقتی رسیدیم دوتا پرستار خوابوندم روی تخت.
ادامه دارد...
@Aghmiun
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حس میکنم از وقتی این پاکی و سادگی رفت، برکت هم رفت...💔
@Aghmiun