کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سی مامان نزدیکش شد و گفت -چی شده غفار نگاهی به جواد که خواب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_سیویکم
همون روز ماشین گرفت و اسباب کشی کردیم وقتی اومدیم خونه رو دیدم اشک تو چشمام جمع شد نفسم رو با آه بیرون دادم و مشغول چیدن خونه شدم، یه اتاق ۱۸ متری بود با یه اتاق ۹ متری که سینک ظرفشویی و یه آبگرمکن داشت، دورتادورش سیمان سفید و گچ های اتاق ریخته بود،سقفش تیرچوبی بود که از دیدنش وحشت کردم ،فقط نمی دونستم چه جوری وسایلم رو جا بدم ، توی آشپزخونه فقط تونستم گازم رو بذارم و بقیه وسایلم رو روی هم توی اتاق چیدم تا جا بشه.نمیدونستم چقدر خونه رو اجاره کرده و من چه جوری میتونم توی این اتاق خرابه زندگی کنم، فقط از خدا میخواستم که بهم صبر بده که بتونم به خاطر جواد تحمل کنم .چند سال از ازدواجمون گذشت ،جوادم سه ساله شده بود و راه میرفت و حرف میزد ،توی این سه سال سختی های زیادی کشیدم، ولی وقتی بزرگ شدن بچه ام رو میدیدم از فکر می اومدم بیرون، دیگه کمتر خونه مامانم میرفتم ،نه اینکه رضا نخواد.نه .همینکه خونمون فاصله داشت و از یک طرف هم حوصله بیرون رفتن رو نداشتم، این چند سال توی یه اتاق ۱۸ متری زندگی کردم، خونه اینقدر کوچیک بود که جواد نمیتونست راه بره و بازی کنه ،آخه همه جا پر از وسیله بود و فقط یه جا برای خوابیدن داشتیم ،چندماه بود که باردار بودم، وقتی شنیدم حامله ام تا چند روز گریه میکردم،نمیخواستم یه بچه معصوم دیگه پاش به این زندگی باز بشه ،زندگی ای که هیچ چیزش معلوم نبود و هیچ خوشی توش نداشتم، وقتی فرشته فهمید که حامله ام و از این موضوع ناراحت ،بهم میگفت من ۱۴ تا شکم زایمان کردم، تو برای بچه دوم ناراحتی ،خیلی اذیتم میکرد مخصوصاً از روزی که محسن ازدواج کرد، آخه خیلی دلش می خواست که محسن دامادش بشه، همش به من میگفت که سمیه رو بگیرین برای محسن، حتی یه بار هم من به محسن گفتم، ولی محسن قبول نکرد و گفت من یکی دیگه رو می خوام ،روزی که محسن عقد کرد فرشته وسط حیاط شروع کرد به جیغ و داد کردن ،حتی رفت در خونمون و وایساد مادرم رو نفرین کرد که تو نذاشتی محسن سمیه رو بگیره، بعدش هم از روی لجبازی دختر ۱۲ ساله رو داد به پسر خواهرش، هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که توی حیاط سمیه گریه میکرد و میگفت من پسر خاله رو نمیخوام و فرشته موهاشو گرفت و سرش رو به دیوار میکوبید که باید حتماً قبول کنی ،دختر بیچاره رو به اجبار سر سفره عقد نشوندن و فرستادنش روستا ،اونا به دختر خودشون هم رحم نمیکردن،روز عروسی سمیه بود که رضا رفته بود و برای من النگو خریده بود ،خیلی تعجب کردم و ازش پرسیدم که پول از کجا آوردی ،برگشت و بهم گفت که تو کاری نداشته باش و دستت کن ،خیلی بهش شک داشتم سر مسئله دزدی دیگه نمیتونستم بهش اعتماد کنم، ولی جلوی مادرش دستم کردم و دیگه چیزی نگفتم، تا اینکه چند ماه بعدش خواهرم اومد خونمون و گفت چرا شوهرت پول از عباس قرض گرفته و پس نمیده ،خدا رو خوش نمیاد که به ما بدهکار باشین و تو طلا داشته باشی، اونروز خیلی غرورم شکست ،رضا منو جلوی خواهرم کوچیک کرد ، من این همه سال جلوی همه با آبرو زندگی کردم و حالا برای چند تا النگو.النگوها رو از دستم در آوردم و به گلنار دادم و ازش معذرت خواهی کردم، وقتی به رضا گفتم اصلا به روی خودش نیاورد که پول قرض کرده، گاهی شک میکردم که عقلی توی سرش هست یا نه .چند روزی بود که صاحب خونه گیر داده بود که خونه رو خالی کنین، رضا یه خونه اجاره کرد و من دوباره با یه بچه توی شکمم و یکی بغلم آواره یه خونه دیگه شدم .. ولی وقتی خونه رو دیدم بازم خیالم راحت شد که از اونجا بزرگتره ،اونجا هم خرابه بود و چیزی نداشت و فقط یه حال و اتاق داشت که توی بالکنش حصیری گرفتم واونجا رو آشپزخونه کردم ،شکمم هر روز بزرگتر میشد و کارهام سخت تر، بر عکس حاملگی اولم که لاغر بودم و شکم نداشتم، سر این یکی هر روز ورمم بیشتر میشد، یه روز که آبگوشت بار گذاشته بودم رفتم زودپز و از روی گاز برداشتم و روی زمین گذاشتم ،که گازش بیرون بره ،همون موقع زودپز ترکید، دستم رو جلوی صورتم گرفتم که نسوزم ولی دیر شد و تمام آب های زودپز پاشید بهم ،تموم جونم آتیش گرفته بود ،با صدای در با گریه رفتم و در و باز کردم ،صاحب خونمون بود، وقتی منو دید خیلی ترسیده بود اومد جلو و گفت
- خدا مرگم بده چی شده نگار ؟صدای چی بود اومد ،صدای انفجار بود؟سوزش صورتم هر لحظه بیشتر میشد ،با التماس بهش گفتم
- دارم میمیرم خواهش می کنم یه کاری کن.. با عجله رفت توی اتاق و چادرم رو آورد و روی سرم انداخت
- کجا میریم ؟دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت
- باید بریم بیمارستان، زودباش زن صورتت داغونشده -پسرم چی تنهاست -نگران نباش به پریسا دخترم میگم میاد پیشش نگاه آخرم رو به جواد انداختم و با هم رفتیم بیمارستان، انگار که روی آتیش ایستاده بودم وقتی رسیدیم دوتا پرستار خوابوندم روی تخت.
ادامه دارد...
@Aghmiun
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حس میکنم از وقتی این پاکی و سادگی رفت، برکت هم رفت...💔
@Aghmiun
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🙂قدیما خبری از گوشی و اینترنت و فضای مجازی نبود
آدما کنار هم حقیقی بودن، ی تلویزیون سیاه و سفید بود با دوتا شبکه، که ساعت ده به بعد تعطیل بود، دورهمیا پر از خنده و صحبت بود...
@Aghmiun
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😍لوکیشن کارگاه کفاشی سریال خانه به دوش
@Aghmiun
*چه آنهایی که مادر دارند و چه آنهایی که مادر ندارند 👵🧕
این متن را بخوانید تاثیرگزار خواهد بود :👇
در زمانهای قدیم مردمی صحرا نشین زندگی میکردند که در بین آنها مردی بود که مادرش دچار فراموشی شده بود و فقط پسرش را می شناخت و مدام میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد .
اين درخواست مادر" پسر را آزار میداد و فكر میكرد در چشم مردم حقیر و کوچک شده است .
هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت :
* مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا به زودی طعمه درندگان شده و برای همیشه از شرّش راحت شویم *
همسر مرد گفت :
آنچه میگویی انجام میدهم .
همه آماده کوچ شدند زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری آب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند .
آنها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود : ! ؟
مرد به پسرش علاقه فراوانی داشت و اوقات فراغت با او بازی میکرد و از دیدنش شاد میشد .
وقتی مسافتی را رفتند و هنگام ظهر برای استراحت ایستادند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردن شدند
مرد به همسرش گفت :
پسرم را بیاور تا با او بازی کنم .
زن به شوهرش گفت :
او را پیش مادرت گذاشتم : ! ! ؟ ؟
مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا این کار را کردی : ؟
همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعدها او هم همانطور که تو مادرت را تنها گذاشتی و رفتی
او هم من را تنها خواهد گذاشت تا بمیرم : ! ؟
حرف زن شجاع و اندشمند مانند صاعقه به قلب مرد نشست و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادر و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ" همیشه گرگها به سمت آنجا میآمدند تا از باقیمانده ی وسایل جامانده شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند .
مرد وقتی به محل زندگی مادرش رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگها دور آنها حلقه زده اند و پیرزن به سمت گرگها سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند که کودک را از گرگها در امان بدارد .
مرد گرگها را دور کرد و مادر و فرزندش را باز گرداند و از آن به بعد به وقت کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد و خود با اسب دنبال مادرش روان میشد و از مادرش مانند چشمان خود مواظبت میکرد و مقام همسرش نیز در نزد مرد بالا رفت .
انسان وقتی به دنیا میآید"بند نافش را میبرند ولی جایش همیشه میماند تا فراموش نکند که برای حیات و تغذیه و زندگی به یک زن بزرگ وصل بوده است .
اگر مادری در قيد حيات داريد حد اقل روزانه يک تماس با او گرفته و جویای حال او باشید تا صدای كودكی كه سالها عاشقانه بزرگش كرده است را بشنود و از ته دل شاد شود .
و اگر مادران آسمانی داريد : ؟
برای شادی و آرامش روح آنان فاتحهای بخوانید .
لطفا مادرانتان را از یاد نبرید زیرا هر گز نخواهید توانست حتی کوچکترین زحماتی را که در دوران حمل و کودکی و بیماری برای شما تحمل کرده اند را جبران کنید .
امیدوارم با نیکی به پدر و مادر خیر و برکت همیشگی در زندگی ما ماندگار شود .
عزیزان مراقب باشیم چون خیلی زود
دیر میشود : !!!!!؟؟؟؟؟
@Aghmiun