4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز پرستار مبارک😍❣❣❣
@Aghmiun
سلام،،
صبح پنجشنبه تون بخیر
روزتون ختم به زیباترین خیرها،،
امیدوارم امروز حاجت دل پاک و
مهربو نتون با زیباترین حکمتهای خدا یکی گردد
آرامش نصیب حالتون ،،
@Aghmiun
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عومور یولداشیم👌👌👌
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیوچهارم سرم رو با دست گرفتم و با صدایی که بغض درش سنگینی می
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_سیوپنجم
بعد این همه سختی دوباره برگشتم پیش فرشته،ولی این بار از من کینه داشت،،. پسرش و بدبختیهاش کم بود که حالا خودش هم اضافه شده بود برای عذاب دادن من،، فقط زجر می کشیدم و دلم هم نمیومد که غلام رو نفرین کنم،، یه بار هم نیومد ببینه من چطور دارم زندگی می کنم ،،با دوتا بچه شده بودم کلفت فرشته، از صبح تا شب تموم کارهاشو میکردم که از خونش بیرونم نکنه،، رضا که هیچ پولی نداشت و من هم دیگه طلایی نداشتم که بفروشم و خودم رو از اون خونه نجات بدم ،،بچه هام آواره میشدن... یه روز که داشتم غذا درست میکردم رضا اومد خونه و رفت توی اتاق و چند دقیقه بعدش با جاروبرقی از اتاق اومد بیرون،، اصلا ازش نپرسیدم که جارو رو کجا میبری ؟ چرا میبری؟ چون خودم میدونستم که دوباره بی پول شده و میخواد ببره بفروشه،، من خودم رو وسط حیاط هم تیکه تیکه میکردم اون کار خودش رو میکرد،، چیزی نگفتم و فقط با نفرت و دلی پر از درد به رفتنش چشم دوختم...نمیدونستم که رضا چیکار میکنه،، پول وسایلی که می فروشه رو به کی میده ،،خیلی دوست داشتم بدونم با پول جاروبرقی چیکار میخواد بکنه،، تا اینکه شب شدو رضا اومد خونه ،،بچه هل خواب بودن و منم داشتم قرآن میخوندم که درو باز کرد و اومد تو،، سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم،، یه جوری بود ،،مثل همیشه نبود ،،یه پلاستیک مشکی هم توی دستش بود بی اهمیت چشم ازش گرفتم و به قرآن خوندنم ادامه دادم که اومد و روبه روم نشست و پلاستیک رو گذاشت جلوم،، به همه چیزش شک داشتم،، اول به پلاستیک و بعد هم به خودش نگاه کردم که چشماش قرمز شده بود ،سری تکون دادم و گفتم :
-این چیه رضا ؟
از جاش بلند شد و در حالی که پیراهنش رو از تنش بیرون می آورد گفت:
- ظرفه قرآن رو بوسیدم و روی طاقچه ی بالای سرم گذاشتم، پلاستیک رو برداشتم و درش رو باز کردم، دوتا بشقابه سبز و آبی توش بود ،بشقاب ها رو بیرون آوردم، از بوی بدشون حالم داشت بد میشد، بوی تریاک میداد و لبه هاشون شکسته بود ،گذاشتمشون توی پلاستیک و به رضا گفتم:
- اینها رو از کجا آوردی؟ چقدر بوی تریاک میده رضا روی تشک دراز کشید و گفت :
-بوی تریاک نیست ،تو هم خیالاتی شدی
چیزی بهش نگفتم، ولی من خوب میدونستم که بوی تریاک بود، توی خونه دو طبقه ای که مستاجر بودیم صاحبخونه معتاد بود و هر روز بوی تریاک توی دماغم بود،، به رضا نگاه کردم و گفتم :
-حالا چرا شکستن ؟از کجا آوردی؟
- بابا نگار بیا بخواب چقدر سوال میپرسی، اینارو یه معتاد به من داد به پول احتیاج داشت منم ازش خریدم،، دیگه فهمیدی؟ حالا خیالت راحت شد ....
با شنیدن این حرف جیگرم آتیش گرفت، رضا با اون معتاد چه فرقی داشت که وسیله هامو می فروخت، یعنی جاروبرقی من هم الان خونه یکی دیگست، ولی رضا چرا باید وسیله های من رو می فروخت....
صبح که بیدار شدم رضا از خونه بیرون نرفته بود ،تا ظهر خوابید... با صدای زنگ حیاط رضا هراسون از جاش بلند شد و به اطرافش نگاه کرد، با تعجب ایستاده بودم و نگاهش میکردم، کسی هم خونه نبود که در رو باز کنه،، دستی جلوی چشمای مات شده اش تکون دادم و گفتم :
-رضا برو درو بازکن، زنگو سوزوند
رضا به خودش اومد دستمو گرفت و گفت:
- نگار تو برو، اگه کسی با من کاری داشت بگو خونه نیست
- اما رضا چرا باید دروغ بگم، بیا برو خودت باز کن دیگه -برو نگار هیچی نپرس
پشت چشمی براش نازک کردم ،چادر رنگیمو از روی چوب لباسی برداشتم و رفتم در رو باز کردم، مرد میانسالی روی موتورش نشسته بود تا چشمش به من افتاد از موتورش پیاده شد و اومد جلوی در ایستاد.
از لای در که باز بود نگاهی به توی حیاط انداخت، گلویی صاف کردم و گفتم:
- بفرمایید؟ با کی کار دارین
مرد نگاهی بهم انداخت و گفت
-سلام حاج خانم رضا خونس ؟ -سلام ، نه نیستش
- حاج خانم اگر خونس بهش بگین بیاد کارش دارم به من دروغ نگین
با گفتن این حرف اخمی کردم و چشم غره ای بهش رفتم که سرش رو پایین انداخت و بدون اینکه چیزی بگم اومدم تو و درو محکم بهم کوبیدم در حالی که میرفتم سمت زیرزمین چادر رو از سرم در آوردم و زیر لب به رضا ناسزا میگفتم،، معلوم نبود باز چه دسته گلی به آب داده بود..
مدتی از اومدنمون به خونه فرشته میگذشت، اون روز هرچی به رضا گفتم و ازش سوال پرسیدم که مرده کی بود و چیکارت داشت ولی اصلا بهم نگفت، جواد رو به مدرسه نوشته بودم و یاسمین هم بزرگ شده بود،وقتی بزرگ شدن بچه هام رو میدیدم هرچی غم داشتم یادم میرفت،خودم رو با بچه هام سرگرم کرده بودم،صبح ها به عشق بردن جواد به مدرسه از خواب بیدار میشدم ،پسرکم وقتی میدید که من بیدار میشم میگفت مامانی بگیر بخواب،خودتو اذیت نکن من خودم میرم ،چقدر خوشحال میشدم وقتی میدیدم که حداقل یکی به فکر منه ،امیدوار میشدم و خوشحال بودم که جواد مثل رضا نیست و اخلاقش به خودم رفته.
ادامه دارد...
@Aghmiun
26.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘معنای واقعی ثروت
@Aghmiun
پنجشنبه ها
چه خوشحال می شوند
عزیزانی که
دستشان از دنیا کوتاه است
و منتظر مهرتان هستند
جایشان تا ابد در قلبمان خالیست
با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم
@aghmiun
سلام وقت بخیر
نمونه سوالات فصل دوم ریاضی نهم
برای تمرین در خانه