هر از گاهی همسرتان را غافلگیر کنید ...
با شاخه گلی ....
با یک دمنوشی ....
یا
هر آنچه که میدانید وی را خوشحال میکند ...
سخت نگیرید ...
قلب ما انسان ها خیلی نرمتر و مهربانتر از آنی هست که فکر میکنیم...
باور کنید هدیه همین یک شاخه گل از ته دل ، میتواند برکات و خوشحالی های بینظیری در زندگی تان پدید آورد ....
این شاخه گلی که روی دستگیره درب مشاهده میکنید همان (قِن قِن ) خودمان هست که در تمام زمین های کشاورزی آغمیون به وفور یافت میشود ....
ولی چقدر صحنه خوبی خلق شده است ....
برای تک تک تان لحظات زیبا و شادی آرزومندم...
@Aghmiun
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک صحنه فوق العاده زیبا از اتحاد مردم شهر والنسیا در اسپانیا ، برای تمیز کردن شهرشان در سیل اخیر .....
@Aghmiun
داستاننویسان بزرگ🌹🌹🌹
جمالزاده (به مناسبت ۱۷ آبان، سالروز درگذشت وی)
آغاز داستاننویسی به شیوهی نوین را میتوان از سال ۱۳۰۰ دانست که جمالزاده، مجموعهی داستان کوتاه خود را به نام "یکی بود یکی نبود" منتشر کرد. با نشر این کتاب، سبک نویسندگیِ واقعگرا در ایران آغاز گشت.
سید محمدعلی جمالزاده، در۲۳ دی سال ۱۲۷۰ شمسی در اصفهان زاده شد. تحصیلات مقدماتی را در تهران گذراند. سپس به بیروت رفت و دو سال بعد، عازم پاریس شد و در فرانسه، به دریافت لیسانس حقوق نایل گشت.
در همان سال آغاز جنگ جهانی، به برلن رفت و در کنار آزادیخواهان ایران قرار گرفت. مدتی بعد، همکاری قلمی خود را با روزنامهی کاوه آغاز کرد. نخستین داستانش "فارسی شکر است" را ابتدا در همین روزنامه منتشر کرد و بعد در مجموعهی یکی بود یکی نبود. این مجموعه، شامل شش داستان است: فارسی شکر است، رَجُل سیاسی، دوستی خاله خرسه، درد دل ملا قربانعلی، بیله دیگ بیله چغندر و ویلانالدوله که همه به زبان ساده و تا حدی عامیانه نوشته شده است.
جمالزاده با وجود سالها در خارج از وطن به سر بردن، در آثار خود بر زبان و فرهنگ و سنتهای خاص ایرانی تأکید داشت. با این همه، اقامت طولانی او در خارج، وی را از سیر تحولات زبان و فرهنگ ایرانی، بیخبر نگه داشته، در نتیجه، آثار بعدی او، نتوانسته است از اصالت موجود در آثار دیگر نویسندگان ایرانی و رنگِ زمانه برخوردار باشد. وی در ۱۷ آبان سال ۱۳۷۶ در ۱۰۵ سالگی، در یک آسایشگاه سالمندان در ژنو سوئیس در گذشت و در همان جا مدفون شد.
مهمترین آثار بعدی او عبارتند از: دارالمجانین، سر و ته یک کرباس، راهآبنامه، تلخ و شیرین، شاهکار، هفت کشور، شورآباد، قصههای کوتاه برای بچههای ریشدار و قصهی ما به سر رسید.
@Aghmiun
حسن عمی و دورنا خالا، روحشون شاد یادشون گرامی
این عکسهاراجناب آقای مهدی موتمن برامون فرستادند.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیوششم یاسمین هم با اینکه بچه بود و چیز زیادی نمیفهمید ولی و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_سیوهفتم
چقدر قیافش برام آشنا بودکمی که دقت کردم یادم اومدهمون مردی بود که یه بار دیگه اومده بود دم در خونه فرشته،کی میاد ؟اصلا از کجا معلوم خونه نباشه و شما دروغ نگین
با صداش از فکر بیرون اومدم -آقای محترم رضا خونه نیست چیکارش دارین چیزی شده ؟زهر خندی کرد به بقیه نیم نگاهی انداخت و گفت
-شوهر شما به من بدهکاره یه تلویزیون رنگی از من خریده و چک داده اصلاً چکش پاس نشده وقتی رفتم بانک فهمیدم که چکش سرقتی بوده، رفتم در خونه قبلیتون و آدرس اینجا رو بهم دادن خانم محترم شوهر شما یه دزد و کلاهبردار لطفاً بهم بگین کجاست حتی پلیس هم دنبالشه باورم نمیشد رضا تا این حد پست باشه اون چک کی رو دزدیده بود،خدایا چی میشنیدم،دستم رو به در گرفتم که روی زمین نیافتم پاهام میلرزیدن دوباره صدای مرده توی گوشم پیچید که گفت
-ما همینجا میشینیم تا بیادش
سری تکون دادم و در رو بستم و گوشه حیاط کنار دیوار سُر خوردم و روی زمین نشستم.دیگه کم آورده بودم،نمیدونستم چیکار کنم،، با صدای کفش های جواد و یاسمین سرم رو بالا گرفتم و نگاهشون کردم،، با دیدن اونا بغضم بیشتر شد اومدن کنارمو پیشم نشستن،نمیتونستم باهاشون حرف بزنم ،با صدای داد رضا از جام پریدم و به بچه ها نگاه کردم که اونا هم گریه میکردن ،در باز شد و رضا اومد تو ،،از جامون بلند شدیم که صدای یالله گفتن و بعدش هم اون مرد ها اومدن تو،، از ترس نمیتونستم تکون بخورم،یاسمین و جواد رو به سمت خودم کشیدم و آب دهنم رو قورت دادم ،خدایا رضا داشت چیکار میکرد، دستش رو به سمت ساختمون دراز کرد و تعارفشون کرد که برن تو،، مرد ها ببخشیدی به من گفتن و رفتن تو،پشت سرشون هم رضا رفت جواد سرش رو بالا گرفت و گفت :
-مامان اینا کین؟ چرا رفتن تو خونه ؟
با بغضی که توی صدام موج میزد گفتم
- نمیدونم مامان
چند دقیقه بعد یکی یکی اومدن بیرون و هر کدومشون چیزی دستش بود،اولی اومد بیرون و فرش دستبافی که مامان اونروز کلی بخاطرش گریه کرد روی شونش بود ،جلوی چشمهای مات شده ی من با فرش رفت بیرون،دوتاشون گاز دستشون بود و رفتن و یکیشون با تلویزیون اومد بیرون و پشت سرش هم رضا،، مرده دم در برگشت نگاهی به من انداخت، بهم نزدیک شد و گفت
-خواهر حلال کن ما مجبور بودیم این کار رو بکنیم، ما هم یه جای دیگه بدهکاریم و به پولمون نیاز داریم
نگاهی به رضا انداخت و گفت
- این رضا باید خجالت بکشه نمیدونم تاوان شما و این دو تا طفل معصوم رو چه جور پس بده خدانگهدار
تموم مدت بدون حرف فقط نگاه میکردم و اشک میریختم ،وقتی مرده در رو بست نگاهی به رضا انداختم که یه قدم بهم نزدیک شد و گفت :
-نگار
در حالی که می رفتم سمت خونه سرش داد زدم:
- فقط دهنتو ببند... هیچی نگو.... هیچی
رفتم توی خونه و درو محکم کوبیدم نگاهی به زیر پام انداختم که سیمان بود ،، برگشتم به جای خالی تلویزیون نگاه کردم که شدت گریه ام بیشتر شد،، پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشتن ،همونجا روی سیمان ها افتادم روی زمین و از ته دل زجه زدم،، دوست داشتم فقط بمیرم،، آخه این چه سرنوشتی بود که من داشتم ،،مگه چه گناهی کرده بودم.در باز شد و یاسمین و جواد اومدن و جلوم روی سیمان ها نشستن،، نگاهی به صورتشون انداختم که جفتشون گریه میکردن ،،با دست اشکاشونو پاک کردم،، بمیرم براشون آخه اونا چه گناهی داشتن که باید این روزها رو میدیدن، دستم رو باز کردم و جفتشون رو بغل کردم،، سرم رو روی سر یاسمین گذاشتم ،نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم ،،دلم خیلی گرفته بود ،،از همه چیز و همه کس گرفته بود،، کو اون پسر خوب و ورزشکاری که غلام ازش تعریف میکرد ،،کو اون پسر مهربون و کاری ای که غلام میگفت خوشبختت میکنه، پس چرا خوشبختم نکرد، چرا اون پسر ورزشکار چند ساله داره وسایلم رو میفروشه و دزدی میکنه ،چرا داره منو عذاب میده، رضا اومد تو و گوشه ای نشست و به دیوار تکیه داد و سرش رو با دست گرفت و شروع کرد به گریه کردن و توی سرش کوبیدن ،،بچه ها از ترس محکم بغلم کردن و شروع کردن بلند گریه کردن،، دستی روی سرشون کشیدم و گفتم:
- آروم باشین چیزی نیست
از بغلم آوردمشون بیرون ، از جام بلند شدم و بچهها رو هم بلند کردم، لباس هاشون که کمی خاکی شده بود رو تمیز کردم و به جواد گفتم:
- دست یاسمین رو بگیر و برین خونه مامان منیژه تا منم بیام ،فقط هیچی بهش نگین که ناراحت بشه ،اصلا حرفی نزنین باشه ؟
جفتشون سری تکون دادن و رفتن،، برگشتم و به رضا نگاه کردم که هنوز داشت گریه میکرد ،مردک روانی، چادرم رو با چادر مشکیم عوض کردم و راه افتادم سمت در که رضا از جاش بلند شد و اومد جلوم ایستاد و گفت :
-کجا میری
کلافه و عصبی نفسمو با صدا بیرون دادم و گفتم :
-بیا برو اونور رضا، نزار از این عصبی تر بشم که یه بلایی سر خودم میارم ،،،بیا برو کنار
-بزار برات توضیح بدم نگار
ادامه دارد..
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_4956258600201748804.mp3
زمان:
حجم:
76M
#قسمت_سی_و_ششم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun