eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیشتر بدانیم یک ساعت به قدمت ۱۰۰۰ سال برج طغرل @Aghmiun ارسالی آقای اکبر تنهایی
از صدای گذر آب چنان میفهمی تندتر از آب روان، عمر گران می گذرد... زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست آنقدَر سیر بخند که ندانی غم چیست ! @Aghmiun
🍏افرادی که ترس و دلهره دارند، به بخورند ! به قلب را تقویت و انسان را تیزهوش می‌کند. سنگینی قلب، سینه و غم را برطرف، ذهن و حافظه را زیاد کرده و حکمت را زیاد و افراد ترسو را شجاع می‌کند + پس برای افرادی که ترس و دلهره دارند، مفید است @Aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال و هوای طبیعت پائیزی تنکابن ، جاده دو هزار ارسالی آقای داود ساعدی ایرانگرد @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیونهم بگو ببینم چی شده اشکامو با روسریم پاک کردم و گفتم: -
با ترس آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - بچه‌هامو کجا میبری؟ خنده ای کرد و حرص زده گفت -بچه هات تو هیچ بچه ای نداری.. اگه به فکر بچه ها بودی باید با پسرم زندگی میکردی، پس بچه ها پیش من میمونن اومدم برم سمتش که مامان دستامو گرفت، عصبی سرش داد زدم: - اونا بچه های منن، تو نمیتونی از من بگیریشون بهروز دست جواد رو گرفت و به زور از حیاط بردش بیرون،، باورم نمیشد اونا داشتن چیکار میکردن اگه بچه ها رو ببرن من چطور بدون اونا زندگی کنم جلو رفتم و بازوی فرشته رو گرفتم و گفتم : -خواهش میکنم این کارو نکن،بچه هامو نبر،، من بدون اونا میمیرم،خواهش میکنم بازوش رو از دستم بیرون کشید و به سمت در رفت یاسمین گریه میکرد و سعی داشت که دستشو از دست فرشته بیرون بیاره،به مامان نگاه کردم و زدم زیر گریه -مامان ترو قرآن یه کاری کن مامان نزار بچه هامو ببرن، من چیکار کنم بدون اونا سر جام روی زمین نشستم و شروع کردم گریه کردن با مشت روی پاهام میکوبیدم و به مامان التماس میکردم که نزاره بچه هامو ازم بگیرن مامان اومد بازومو گرفت و از روی زمین بلندم کرددر حالی که منو به سمت حال میبرد گفت: - نگار میریم از دستشون شکایت میکنیم،، ولی مادر ،،جواد ۷سالشه تو فقط میتونی یاسمینو ازشون بگیری اونم تا ۷ سالگیش با شنیدن این حرف سر جام ایستادم و ناباورانه به مامان نگاه کردم،باورم نمیشد نه من نمی تونم غید بچه هامو بزنم نمیتونم بزارم زیردست فرشته بزرگ بشن اومدم چیزی بگم که دوباره صدای زنگ حیاط اومد،مامان رفت که درو باز کنه، فکر کردم که پشیمون شدن و بچه ها رو برگردوندن ولی وقتی مامان درو باز کرد و غلام‌ اومد تو، تموم خوشحالیم از بین رفت.بدون اینکه چیزی بگم سرم رو انداختم پایین و رفتم توی حال،، غلام پشت سرم اومد و شروع کرد به داد زدن: - دختره ی آشغال به چه حقی طلاق گرفتی،خودسر شدی آره ،با اجازه کی رفتی از رضا جدا شدی ،خاک بر سرت کنن عوضی، اون یه اشتباهی کرد تو باید خودتو مطلقه کنی با دو تا بچه، آره؟ روزگارتو سیاه میکنم نگار عصبی برگشتم سمتش و شروع کردم با مشت توی سرم کوبیدن و داد زدم: -چیکار میخوای بکنی ،چیکار میخوای بکنی دیگه، از این سیاهتر بشه روزگارم؟ هیچ میدونی با من چیکار کردی ؟هیچ میدونی چه بلایی سرم آوردی؟دیدی چیطوری رفیق ورزشکارت خوشبختم کرد، هنوزم داری طرفشو میگیری،دیگه چی از جونم میخواین، چرا دست از سرم بر نمی دارین، ولم کنین دیگه.جونی توی تنم نبود، بی حال سر جام افتادم و شروع کردم به گریه کردن، مامان گریه افتاد و بازوی غلام رو گرفت و از خونه بیرونش کرد، غلام دم در برگشت و گفت -تو لیاقتت بدتر از ایناست ،حالا میفهمی چیکار میکنم ،بزار رضا آزاد بشه خودم براش زن میگیرم.گفت و رفت بیرون، باورم نمیشه اون برادر من باشه، خدایا چی ازش میشنیدم ،وقتی هم خونِ خودم این حرفارو بهم میزنه من چه توقعی از غریبه ها داشتم .دنیا برام سیاه شده بود ،،امیدم به بودن بچه ها بود که اونا رو هم ازم گرفتن،مامان راست می گفت، وقتی رفتم دادگاه که از دستشون شکایت کنم بهم گفتن فقط یاسمین رو اونم تا هفت سالگی میتونی پیش خودت نگه داری،ولی به یه شرطی میتونستم جفتشون رو برگردونم اونم این بود که اصلاً ازدواج نکنم ،،خیلی خوشحال شدم من زندگیم بچه هام بودن و هیچوقت فکر ازدواج رو نمیکردم،من جونمم برای بچه هام میدادم با خوشحالی رفتم در خونه فرشته اینا کلی زنگ زدم تا در رو به روم باز کردن،فرشته اومد دم در و تا منو دید اخمی کرد و گفت - تو اینجا چی میخوای؟ لبه ی چادرم رو توی دستم مشت کردم و گفتم - اومدم دنبال بچه هام همون موقع جواد و یاسمین اومدن توی کوچه با دیدنشون انگار دنیا رو بهم دادن، چقدر دلتنگشون بودم ،دستامو باز کردم و روی پاهام نشستم یاسمین دوید سمتمو محکم بغلم کردسرم رو لابه لای موهاش بردم و نفس عمیق کشیدم،دلم براش یه ذره شده بودنگاهم به جواد افتاد که با اخم پیش فرشته ایستاده بود و به ما نگاه میکرد یاسمین از بغلم بیرون اومد از جام بلند شدم و برای جواد سری تکون دادم و لب زدم - بیا مامان جواد دستشو بالا برد و سرم داد زد - برو از اینجا برای چی اومدی دنبالمون، تو مامان ما نیستی تو بابای ما رو انداختی زندان بهش گفتی بره دزدی کنه تا خودتو راحت کنی من با تو هیچ جایی نمیام دیگه دوستت ندارم با گفتن حرف‌های جواد قلبم به درد اومد،اون پسرک من بود؟ باورم نمیشدچطور میتونستن این حرف‌ها رو بهش بزنن جلو رفتم که باهاش حرف بزنم ولی جواد جیغی زد و در حالی که به سمت در حیاط دوید گفت : -از اینجا برو.قطره اشکی از گوشه ی چشمم بیرون اومد نگاهی به فرشته انداختم که لبخند غلیظی روی لبش بودسری براش تکون دادم و برگشتم که نگاهم به یاسمین افتاد با چشمام التماسش می کردم که حداقل اون باهام اینکارو نکنه. ادامه دارد... @Aghmiun
سلام عرض میکنم خدمت شما زحمت کشان عزیز یه خواهشی ازتون درمورد تابلو نماز میت تو عکس که ملاحظه میفرمایین رنگ نوشته ها ب رنگ مشکی هستش که موقع خوندن نماز نوشته ها قابل رؤیت نیس وصدای روحانی رو نمی شنویم، خواستم درمورد این موضوع یه رسیدگی جزئی بفرمایین تشکر فراوان 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 عین درخواست یکی از مخاطبین گرامی کانال مون ضمن تشکر از بانی نصب این تابلوی ارزشمند ، انشاالله یک بازنویسی انجام شود تا مراجعین به آرامستان بتوانند استفاده بفرمایند. @Aghmiun
همه جای ایران سرای من است. پل زیبای خشتی لنگرود @Aghmiin
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا