eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهلوهشتم یعنی چی، یعنی سوسن به من دروغ گفته بود ،یعنی همه ی
دیگه نه علی بود که آرومم کنه و نه سوسنی که براش درد دل کنم ،خیلی احساس تنهایی میکردم ،مشکلاتم تمومی نداشت و پشت سر هم برام میبارید ...از اونروز دیگه سوسن رو ندیده بودم ،تا اینکه یه شب محسن زنگ زد و گفت که میخوایم بیایم خونتون ،مامان براشون شام درست کرد و کلی خوشحال شد از اینکه حالا سوسن میاد و من رو از اون حال و روز بیرون میاره ،نمیدونست که باعث حاله بدم خود سوسنه ،دائم هم سراغش رو میگرفت و میگفت که چرا با سوسن بیرون نمیری ،ولی من هر بار بهانه ای میاوردم که حوصله ی بیرون رفتن رو ندارم ،شب شد و محسن و سوسن اومدن ،اصلا دلم نمیخواست که باهاش رو به رو بشم ولی چاره ای نداشتم چون مامان بهم شک میکرد ،به اجبار رفتم پیششون ،ولی توی صورت سوسن نگاه نمیکردم ،نمیتونستم نگاش کنم ،وقتی که حرف میزد دستامو مشت میکردم و حالم بد میشد ،با شنیدن صداش یاد روزهایی میفتادم که بهم دروغ میگفت و من رو وارد اون بازی کثیف کرد، از جام بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه که براشون چای ببرم ،دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم ،به سمت شیر آب رفتم و یه لیوان آب خوردم تا کمی آروم بشم ،با صدای مامان که گفت چیکار میکنی برگشتم و نگاهش کردم ،لبخند کجی زدم و سری بالا انداختم چشم ازش گرفتم و به سمت سماور رفتم و چای ریختم مامان هم ظرف میوه رو برداشت و با هم از آشپزخونه اومدیم بیرون ،سینی رو جلوشون گذاشتم و سر جام نشستم ،مامان هم رو به روشون نشست و میوه هارو توی بشقاب گذاشت ،محسن گلویی صاف کرد و گفت : -مامان زحمت نکش ،من و سوسن امشب اومدیم اینجا که یه موضوعی رو بهتون بگیم با شنیدن این حرف سرم رو بالا گرفتم و با ترس زل زدم به دهن محسن ،داشتم سکته میکردم ،نکنه سوسن موضوع رو بهش گفته باشه ،ولی اگه گفته بود که محسن اینقدر آروم نمی نشست ،خونمو میریخت ،توی افکار خودم بودم که مامان گفت : -خیر باشه پسرم ،بگو مادر محسن لبخندی زد ،نیم نگاهی به من انداخت و به مامان گفت : -خیره مامان، یکی از دوستام چند وقتیه که نگار رو دیده و عاشقش شده ،خیلی وقت پیش به من گفت که میخواد بیاد خواستگاری ،منم دیدم پسر خوبیه گفتم بهت اطلاع میدم،مامان پسره رو من خیلی وقته میشناسمش و خیلی خوبه ،از لحاظ مالی هیچی کم نداره ،نگارو خوشبختش میکنه،بگم بیادش ؟ مامان سری تکون داد و گفت : -چی بگم مادر ،من که پیر زنم و کسی رو نمیشناسم ،خوب بودنش مثل رضا نباشه ،تعریف کردنت مثل غلام نباشه ،خودت میدونی این دختر چه ضربه ای خورد ،دیگه تحمل نداریم که دوباره سختی بکشه ... محسن لبخندی زد و اومد دهن باز کنه که سوسن زودتر ازش گفت : -مادر جون منم کیارش دوست محسن رو میشناسم خیلی وضع مالیش خوبه . با شنیدن حرفای سوسن ته دلم خالی شد ، یاد روزی افتادم که از علی تعریف میکرد ،با عصبانیت از جام بلند شدم و سر محسن داد زدم : -خواهشن برای من شوهر پیدا نکن ،من نه شوهر میخوام و نه به توجه و دلسوزی شما نیاز دارم راه افتادم سمت اتاقم ،حالم از ترحم و دلسوزی بهم میخورد ،دستم روی دستگیره بود که صدای عصبی محسن توی گوشم پیچید. . -اره شوهر نکن ،با اون برادری که داری اصلا شوهر نکن ،غلام برای رضا کار پیدا کرده و خودش براش رفته خواستگاری و زن گرفته که بچه های خواهرش بی مادر بزرگ نشن،هه...اصلا ازدواج نکن بمون تو خونه .دست سوسن رو گرفت و از جاش بلند شد و از خونه رفتن بیرون،، مامان به زور بلند شد و پشت سرشون رفت و شروع کرد به صدا زدن محسن،، تموم مدت با دهن باز زل زده بودم بهشون،، بالاخره غلام کار خودشو کرد،،بلاخره زهری که گفت رو ریخت و پشت منو خالی کرد و طرف رضا رو گرفت ، دستگیره رو پایین کشیدم و با سری افتاده وارد اتاق شدم، مگه من با غلام چیکار کرده بودم،،اون چرا با من بد بود،، آدم چطور میتونه اینقدر بد ذات باشه،، حالا به سر بچه هام چی‌ میاد،، اگر اون زن بچه هامو اذیت کنه چی،اونوقت چیکار کنم ... تکیه امو از در گرفتم و رفتم سمت قاب عکس جواد و یاسمین ،از روی طاقچه برش داشتم و سرجام نشستم ،با انگشت روی صورتشون کشیدم و قاب عکس رو بوسیدم ،دلم خیلی گرفته بود ،با دیدن چشم های معصوم یاسمین و لبخند زیبای جواد اشک از چشمم بیرون اومد ،چقدر دلتنگشون بودم ،چقدر دلم برای پسرکم تنگ شده بود ،خیلی وقت بود که ندیده بودمش ،صدای هق هقم توی اتاق پیچیده بود ،بدون اینکه به مامان فکر کنم بلند بلند گریه میکردم و خدارو صدا میزدم ،اینقدر ناراحت و دلگیر بودم که دلم فقط گریه میخواست ...مامان اونشب اصلا سراغم نیومد و گذاشت توی حال خودم باشم ،خوب میدونستم که چه حالیه و پا به پای من گریه میکنه ،اینو از چشمای پف کردش فهمیدم.،صبح که از اتاق بیرون رفتم ،کنار در اتاق نشسته بود و چشماش قرمز و متورم شده بود. ادامه دارد... @Aghmiun
سلام وقت شما بخیر و خوشی ی موضوعی پیش اومده میخواستم اگه امکانش هست لطف کنید تو کانال مطرح کنید مدرسه راهنمایی پسرانه در آغمیون خیلی وضعیت بدی داره سقفش موقع بارندگی به شدت چکه می‌کنه دیوارها رنگ می‌خوان پله ورودی خیلی ناجوره آبخوری دیگه انقدر وضعیتش خرابه که کلا دورش مشمبا کشیدند تا هیچ کس اونجا نره مدیر امروز جلسه گذاشته بودند و گفتند که مردم آغمیون کمک کنند تا حداقل سقف رو درست کنیم تا نیومده پایین لطفاً این مطلب رو بزارید تا ی فکری به حال بچه های آغمیون بشه از شورا و دهیار بپرسید که اینطور مدرسه ای در شأن آغمیون هست؟ 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 عین مرقومه یکی از مخاطبین گرامی انشاالله با همکاری مسئولین و اهالی محترم رفع مشکل میگردد. @Aghmiun
اعضای کانال وطن آغمیون سالگرد در گذشت مرد نازنین مرحوم کربلای اژدر سلیمانپور را به عموم بازماندگان تسلیت عرض میکند. @Avghmiun
روزهای اناری.... فصل انار .... انار یکی از میوه های خوشمزه و ارزشمند که خاصیّت دارویی اش ، آنرا از سایر میوه ها متمایز میکند ... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهلونه دیگه نه علی بود که آرومم کنه و نه سوسنی که براش درد د
یه لحظه با دیدنش به خودم لعنت فرستادم که چرا ناراحتش کردم ،همونجا کنارش نشستم و سرم رو گذاشتم روی زانوهاش و دراز کشیدم مامان دستش رو روی موهام کشید که بغضم بیشتر شد ،با صدایی که غم و ناراحتی توش موج میزد شروع کرد باهام حرف زدن.از صداش میشد فهمید که چقدر خسته و درموندس چقدر غمگینه و کم آورده ،از زندگیش با بابا برام میگفت از سرنوشتش از همه ی سختی هایی که به تنهایی تحمل کرده بود ،از بدبختی هایی که تا بوده برای خودش و حالا هم برای من داشت میکشیدتموم مدت صدای بغض دارشو گوش میکردم و قلبم به درد میومد،با شنیدن اون حرفا از خودم بدم اومد، از اینکه باعث عذابش شدم ،مامان تازه میخواست طعم خوشی رو بچشه ولی من نذاشتم این همه سال با بدبختی زندگی کرد که آبروش حفظ بشه ولی من چیکار کردم رفتم توی خونه ی یه نامحرم.حالم از خودم بهم میخورد ،دلم میخواست زمان به عقب برگرده و برای مامان جبران کنم ،بتونم که کمی خوشحالش کنم و این همه ناراحتی رو ازش دور کنم مامان هیچوقت برای کسی از درداش نمیگفت ولی اینقدر دلش گرفته بود که از همه ی زندگیش برام گفت ،کاش میتونستم کاری کنم ،ولی افسوس که من فقط برای مامان بدبختی بودم ،ای کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم مامان همیشه وقتی کاری انجام میداد میگفت هی مادر ای کاش منو به دنیا نیاورده بودی ،حالا میفهمیدم که چرا مامان همیشه اون حرفو میزد ،ای کاش مامان هیچوقت منو به دنیا نمیاورد،ای کاش من جای بابام مرده بودم،با شنیدن درد و دل های مامان غمم بیشتر شد ،من فقط نصف سختی هایی که مامان میکشید رو دیده بودم ،اونم فقط توی بچگیم که هیچی درک نمیکردم ،درک نمیکردم که چرا مامان شبا توی تنهایی میشینه و تا صبح اشک میریزه ولی حالا تازه درک میکردم و میفهمیدم که چقدر برای یه زن سخته که با چند تا بچه بیوه و آواره و تنها بشه ،تازه میفهمیدم که میگفتن سرنوشت مادر و دختر مثل همه،من هم مثل مامان سختی میکشیدم،روی خوش رو نمیدیدم و از بچه هام دور بودم و همیشه توی تنهایی هام برای خودم اشک میریختم،مامان ازم خواست که درباره اون خواستگاری که محسن گفت فکر کنم ،بهم میگفت دلم نمیخواد مثل من یک عمر تنها باشی و سرگردون ،آرزو دارم که شوهر کنی و یه زندگی خوب داشته باشی،اون لحظه بدون فکر فقط قبول کردم،با لبخندی زورکی سری تکون دادم و گفتم باشه ،بگو بیان خواستگاری و من باهاش ازدواج میکنم ،فقط بخاطر خوشحال کردن مامان قبول کردم ،اصلا حالم خوب نبود و فقط میخواستم یه جوری مامان رو خوشحال ببینم ،حاظر بودم تموم عمرم رو بدم ولی لبخند رو روی لبش بیارم و کمی از غم هاش کم کنم ،من خودم رو باعث این چشم های پر از درد میدیدم ،اون فقط برای من بود که عذاب میکشید ،مامان لبخندی زد و سرش رو پایین اورد و پیشونیم رو بوسید،، سرم رو از روی پاهاش برداشتم و سر جام نشستم ،مامان از جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت و زنگ زد به محسن ،تموم مدت خیره بودم بهش که با ذوق با محسن حرف میزد و میگفت که من قبول کردم.محسن خیلی سریع اومد خونمون و زنگ زد به کیارش قرار گذاشت که همون شب بیان برای خواستگاری مامان دوباره به محسن گفت که دربارش تحقیق کنه و مطمئن بشه از همه لحاظ خوبه،، ولی باز هم محسن گفت که پسر خیلی خوبیه و نگارو خوشبخت میکنه،محسن رفت و سوسن رو با خودش آورد که کمکم کنه سوسن هی خودش رو بهم نزدیک میکرد و میخواست سر صحبت رو باهام باز کنه،، ولی من اصلا بهش توجهی نمی کردم و از کنارش بدون حرف و حتی نگاهی رد می شدم رفتم تو اتاق و لباسهامو عوض کردم و چادر رنگیمو سرم کردم هیچ حسی نداشتم اصلا خوشحال نبودم و فقط به خاطر خوشحال کردن مامان داشتم اون کارو می کردم ،،نمیدونم چطور می خواستم با اون مرد زندگی کنم فقط از خدا میخواستم کمکم کنه که بتونم دلش رو شاد کنم. مهمونا اومدن استرسم بیشتر شده بود،، خودم هم نمیدونستم که چیکار میکنم،، از یه طرف هم نمیتونستم که به حرف‌های محسن هم اعتماد کنم این روزها به همه بی اعتماد و بد بین شده بودم خوب هر کسی هم جای من بود همین جور میشد محسن رفت و در رو باز کرد و مهمونا یکی یکی اومدن تو مامان و سوسن دم در ورودی ایستاده بودن و بهشون خوش آمد میگفتن سه تا خانم و یه آقا و پشت سرشون هم پسری با یه دسته گل اومدن تو،، بدون این که لبخندی بزنم به همشون سلام کردم پسره دسته گل رو به دستم دادگل رو ازش گرفتم و تشکری کردم،به سمت آشپزخونه رفتم و گل رو روی کابینت گذاشتم دور آشپزخونه چرخی زدم به دیوار کنار یخچال تکیه دادم و انگشتم رو توی دهنم کردم وشروع کردم به جویدن ناخن‌ هام با اومدن سوسن توی آشپزخونه پشت چشمی براش نازک کردم و به سمت میوه ها رفتم و اونارو توی ظرف میوه خوری چیدم سوسن سینی چای رو جلوم گرفت دختره ی خودشیرین فکر کرده با این کارها من میبخشمش. ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بد دردیه عزیز😂😂 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌😂, @Aghmiun