1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی مخاطب گرامی مان
@Aghmiun
این ویدیو مربوط به حدود شصت سال پیش هست و خانم فیلیس لوملی رو نشان می دهد که با وجود معلولیت مادرزادی و نداشتن دست ازدواج کرد و صاحب هفت فرزند شد و اینطور عشق رو به فرزندانش هدیه کرد. فیلیس با اینکه دست نداشت اما یک مادر به تمام معنا بود و نشان داد اگرچه معلولیت محدودیت می آورد، اما عشق مادرانه می تواند از دیوار بلند این محدودیت ها عبور کند.
@Aghmiun
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروزمون رو 🌺🍃
باگفتن یه صبح بخیــر☺️
زیبا و عاشقانه💖
به اونهایی ڪه
دوستشون داریم💖
آغاز میڪنیم🌺🍃
سلام دوستان😊✋
🍃🌺 صبحتون بخیر☕️
دلتون غرق شادی 🌺💖🌺
@Aghmiun
متفاوت باش.... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
امروزمون رو 🌺🍃
باگفتن یه صبح بخیــر☺️
زیبا و عاشقانه💖
به اونهایی ڪه
دوستشون داریم💖
آغاز میڪنیم🌺🍃
سلام دوستان😊✋
🍃🌺 صبحتون بخیر☕️
دلتون غرق شادی 🌺💖🌺
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_پنجاهم یه لحظه با دیدنش به خودم لعنت فرستادم که چرا ناراحتش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_پنجاهویکم
چادرم رو سرم کردم سینی رو از دستش گرفتم و از آشپزخونه رفتم بیرون چای رو جلوی همشون گرفتم و کنار مامان نشستم چادرم رو جلوتر کشیدم و زیر چشمی نگاهی به پسره انداختم که داشت با محسن حرف میزد پسری قد بلند و چهارشونه با قیافه ای متوسط چهره اش خوب و جذاب بود ولی به دل من ننشست شاید هم من از کاری که علی باهام کرد دیگه به کسی میلی نداشتم .اونشب تموم حرفها زده شد و تموم قرار مدار ها گذاشته شد حتی کسی ازمون نخواست که با هم حرف بزنیم محسن مجلس رو دست گرفته بود و خودش برامون تصمیم میگرفت قرار شد که فردا برای آزمایش بریم و بعدش هم عقد کنیم وقتی مهمون ها رفتن باز هم هیچکس از من نپرسید که نظرم چیه از پسره خوشم اومده یا نه همشون ذوق کرده بودن و از النگوهای توی دست خواهر و مادرش حرف میزدن و از مال و ثروتی که خود کیارش داشت وقتی سوسن داشت با محسن درباره عقد حرف میزد یه لحظه از کوره در رفتم و اومدم چیزی بهش بگم که چشمم به مامان افتاد که ذوق کرده بود و داشت با لبخند به حرفهای سوسن گوش میکردمن باید به خاطر مامان هم که شده ازدواج میکردم شاید اون خوشحال بشه و دیگه غصه منو نخورِ.فرداش به همراه مامان و کیارش و مادرش رفتیم آزمایش و برگشتیم،، عصر که شد محسن اومد گفت که برای دو روز دیگه قرار محضر گذاشتیم و به غفار و گلنار خبر بدین. همه چیز خیلی زود داشت اتفاق می افتاد و من قرار بود دوباره بدون هیچ شناختی وارد یه زندگی بشم فقط از خدا می خواستم که کمکم کنه که خوشبخت بشم چون دیگه نمی تونستم سختی بکشم، مامان زنگ زد به غفار و گلنار هم گفت و اونا هم قرار شد که بیان،محسن گفت کیارش گفته من خودم وسیله همه چی دارم و خونم کامله و نیازی به هیچ چیزی ندارم که نگار با خودش بیاره مامان هم وقتی این چیز هارو میشنید همش از مردونگی کیارش حرف میزد و اینکه من دارم خوشبخت میشم. باید قبل از ازدواج با یاسمین حرف میزدم باید بهش میگفتم که میخوام ازدواج کنم لباسامو پوشیدم و با تاکسی رفتم در خونه رضا اینا سر کوچشون که رسیدم یه لحظه پشیمون شدم و خواستم برگردم ولی نمیتونستم بدون اینکه به بچم بگم ازدواج کنم اون حق داشت که بدونه.با تردید جلو رفتم و در خونشون رو زدم که چند دقیقه بعد یه خانمی اومد و درو برام باز کرد،، نمیشناختمش حتی یه بار هم ندیده بودمش اول تعجب کردم ولی یهو یاد حرف محسن افتادم که گفت رضا زن گرفته نگاهی به سر تا پاش انداختم که دستش رو به کمرش زده بود و با چشمهای خمار شده خیره ی من بود،پته های روسریشو بالای سرش گره زده بود و موهای حناییش کمی از روسریش زده بود بیرون صورتی لاغر و سیاهی داشت با چشم هایی که به زور باز نگهشون داشته بود چشم از صورتش گرفتم و به لباساش نگاهی انداختم چقدر لاغر و شلخته بود انتخاب برادر من رو ببین،چقدر رضا رو خوشبخت کرده بود، زهر خندی کردم و گفتم،با یاسمین کار دارم،، بدون اینکه چیزی بگه برگشت و رفت و چند دقیقه بعدش یاسمین اومد دم در خم شدم و محکم بغلش کردم و با هم رفتیم توی پارک نزدیکیهای خونه از یاسمین پرسیدم که اون زن کی بود اول سکوت کرد و بعد با ناراحتی گفت که زن بابامه، اسمش ملوکه یاسمین خیلی ناراحت بود از اینکه رضا ازدواج کرده،یه لحظه خواستم که موضوع ازدواج رو بهش نگم که از اون بیشتر ناراحتش نکنم، ولی آخرش که چی ؟از زبون خودم می فهمید بهتر بوددست به کمرش کشیدم و موضوع رو بهش گفتم، اول شوکه شد و با تعجب نگام کرد ولی یهو زد زیر گریه و هیچ جوری نمیتونستم که آرومش کنم فقط بدون حرف اشک میریخت سعی کردم با حرفام آرومش کنم و یه جوری قانعش کنم که مجبورم ازدواج کنم، با کلی بدبختی بالاخره آروم شد و لبخند زد و گفت بهم قول بده اگر ازدواج کردی زود به زود بیای به دیدنم،، ای کاش جواد هم کمی مثل یاسمین دل رحم بود و فقط یه بار میومد تا ببینمش،، ولی اون مثل فرشته بود و مثل خود رضا بویی از انسانیت نبرده بود ،،خدا رو شکر میکردم که حداقل یاسمین قلب پاکی داره و به فکر منه ،،روز عقد رسید و هممون رفتیم محضر،، گلنارو غفار هم اومده بودن، خیلی دلم شور میزد و از ازدواج دوبارم خیلی میترسیدم، هیچ حسی به کیارش نداشتم ،چطور میخواستم یه عمر زندگی کنم،، کیارش هم همراه خانوادش اومده بود،، سر سفره عقد نشستیم و عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد ،،نگاهی به مامان انداختم که دستاشو بالا گرفته بود و داشت دعا میکرد ،،محسن خیلی خوشحال بود و غفار مثل قبل اخم کرده بود،، حتی اینبار هم نیومد درباره ازدواجم نظری بده،، مثل غریبه ها اومد و نشست که شاهد عقدم باشه ،،شاهد ازدواجم با مردی که هیچی ازش نمی دونستم و نمیشناختمش و حتی نمیدونستم چند تا خواهر و برادر داره و شغلش چیه ،،حتی دربارش از محسن هم هیچ سوالی نپرسیده بودم اون هم هیچ چیزی بهم نگفته بود...
ادامه دارد....
@Aghmiun
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه تا آخر تماشا کنید😂
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_5051111093213069665.mp3
زمان:
حجم:
88.7M
#قسمت_سی_و_نهم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادش به خیرررر
آواز زیبا و دلنشین 🌹
@Aghmiun