eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_پنجاهودوم با صدای عاقد که بله رو ازم می خواست از فکر بیرون ا
خاک بوددلم می خواست همه جا رو تمیز کنم و خودم رو سرگرم کنم هنوز یک ساعت هم نگذشته بود که حوصلم داشت سر میرفت،همه جا رو تمیز کردم و شام هم درست کردم آخر شب بود و خبری از کیارش نشد به ساعت نگاه کردم که ۱۲ رو نشون میدادازجام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و زیر غذا رو خاموش کردم و رفتم توی اتاق و روی تخته چوبی دراز کشیدم دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و به سقف خیره شدم امشب شب اول ازدواج ما بود و من و تو این موقع شب تنها گذاشت. اون شب انقدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم بردصبح که بیدار شدم بازم خبری از کیارش نبود تا نزدیکای ظهر خونه نیومد با اینکه دوستش نداشتم ولی نگرانش شده بودم نکنه براش اتفاقی افتاده باشه به سمت تلفن رفتم که زنگ بزنم به محسن و بهش بگم آخه شماره ای از خودش نداشتم گوشی تلفن رو برداشتم و شمارشو گرفتم و گوشی رو دم گوشم گذاشتم که همون موقع در باز شد و کیارش اومد تو با لباس های دیروزش بود درو بستو برگشت سمتم تلفن رو سر جاش گذاشتم و بهش سلام کردم با چشمهای ریز شده بدون اینکه جواب سلامم رو بده نزدیکم شد و گفت - با کی حرف میزدی؟ نگاهی اول به تلفن و بعد به کیارش انداختم و گفتم - با هیچکس نمی دونم چرا از دیدنش و اخم بین ابروهاش هُل کرده بودم ابرویی بالا انداخت و گفت: - آها پس چرا من اومدم تلفنو قطع کردی؟ اینقدر خصوصی بود؟اصلا چیزی از حرفاش متوجه نمیشدم راه افتادم سمت آشپزخونه و گفتم -نگرانت شدم شمارتو هم نداشتم زنگ زدم به محسن ببینم خبری ازت داره یا نه که همون موقع خودت اومدی.با صدای بلندش سر جام ایستادم و با تعجب برگشتم نگاهش کردم تو خیلی بیجا کردی مگه من باید به شماها جواب پس بدم که کجا میرم و کی برمیگردم، اصلا به تو چه ربطی داره؟!! اون چی میگفت ولی من که منظوری نداشتم فقط نگران شده بودم، دهن باز کردم چیزی بگم که انگشتش رو به نشونه تهدید بالا گرفت و گفت: - فقط یه بار دیگه ببینم از این غلطا کردی، یا توی رفت و آمد من دخالت کردی ، من میدونم با تو روزگارتو سیاه میکنم ،،بلایی به سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن، فهمیدی چی گفتم؟؟ با ترس خیره شدم تو چشماشو سرم رو تکون دادم ،خدایا اون چش بود،، چرا یهو با یه تلفن اینقدر بهم ریخت، کتش رو از تنش بیرون آورد و گوشه ای پرت کرد و به سمت اتاقی رفت که درش قفل بود کلید رو از جیبش بیرون آورد و قفل در رو باز کرد و رفت تو،، چشم از درِ بسته گرفتم و روی صندلی میز تلفن نشستم و سرمو با دست گرفتم شاید مقصر من بودم شاید از چیزی ناراحت بوده و دیشب مشکلی براش پیش اومده که نیومده خونه و الانم اینجور بهم ریخته بود! ~~~ چند ماه از ازدواجم با کیارش گذشت چند ماهی که از همه ی روزهای عمرم بدتر بود، توی این مدته همخونه بودنم با کیارش تازه فهمیدم که از بد بدتر هم هست، میگم همخونه چون من و کیارش فقط همخونه ی هم بودیم من فقط توی خونه کیارش یه خدمتکار بودم، یه همخونه،همخونه ای که هر موقع دلش می خواست سرش داد بزنه و ناراحتی و عصبانیتش رو سرش خالی کنه هر روزم رو با گریه می گذروندم با غصه و ناراحتی میگذروندم، شاید تا روز اول ازدواجم با کیا مقصر بدبختی هام رو ادم های اطرافم میدیدم به خودم میگفتم اونا بدبختم کردن ،ولی از اون روزی که پا تو خونه کیارش گذاشتم تازه فهمیدم که این سرنوشته منه بخت سیاه منه که بد رقم خورده.آدمای اطرافم تقصیری نداشتن ،این زندگی من بود که مشکل داشت. خیلی پشیمون بودم، از اینکه از رضا جدا شده بودم خیلی پشیمون بودم ،من نباید جدا میشدم باید میموندم و به خاطر بچه هام زندگی میکردم زندگی کردن کنار رضا و آوارگی کنارش بهتر از زندگی با کیارش بودکیارشی که یه مریض روانی بود که با قرص و دارو زندگی میکرد کیارشی که اگر داروهاشو نمیخورد تموم وسایل خونه رو میشکوند و منو تا حد مرگ کتک میزد از همون شب اول ازدواجمون دیر اومدن هاش شروع شد، تا نصف شب پشت پنجره می نشستم و منتظر میموندم تا بیاد... نه این که دلتنگش باشم یا چیزی نه فقط از تنهایی و تاریکی می ترسیدم وقتی میومد خونه میدید که پشت پنجره ایستادم و نگاش میکنم ،ولی عین خیالش هم نبود و می رفت تو اتاقش و اصلاً کاری با من نداشت ،من زن اون بودم ولی یک بار هم پیش من نیومد فقط موقعی میومد توی اتاقم که بازهم قرصاشو نخورده بود و می اومد تموم وسایل اتاقم رو به هم می ریخت و دنبال یه چیزی میگشت سرم داد میزد و مثل دیوونه ها در حالی که همه جای اتاق رو بهم می ریخت میگفت کجاست؟ کجا قیامش کردی؟ منم گوشه ای می ایستادم و بی صدا اشک می ریختم و از ترس اینکه یه وقت بلایی سرم نیاره می لرزیدم از ترس اون روانی که کارهاش دست خودش نبود و یه موقعی بلایی به سرم می آورد من حتی نمی دونستم که چرا اینجوریه چرا این رفتارها روباهام داره. ادامه دارد.... @Aghmiun
4_5981273393163407711.mp3
زمان: حجم: 53M
🥰 پادکست «بوسه زندگی» اپیزود پنجم: از تعارضات به سوی شفقت و مهربانی ... روابط همیشه درجاتی از تعارضات رو دارند، اما فراوانی، شدت و مدت اونهاست که متغیره و این نکته مهمه که زوجین در کنار هم تلاش کنند تا متوجه بشن مشکل کجاست و راه حل‌های اونها چیه. در نتیجه آروم آروم از تعارضات به سمت شفقت و مهربانی هم نسبت به خودشون و هم نسبت به طرف مقابل حرکت میکنند و صمیمیت و رضایتمندی در زندگی زناشوییشون افزایش پیدا میکنه. پس این اپیزود از پادکست "بوسه زندگی" رو از دست ندید ... @Aghmiun
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی وقتها به بارون نیاز داری... تا بدونی چقدر دلتنگ آفتابی! @Aghmiun
ازعزراییل پرسیدند: تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟ عزرائیل جواب داد: یک بارخندیدم، یک بارگریه کردم و یک بارترسیدم. ."خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم،اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم وجانش راگرفتم.. "گریه ام"زمانی بود که به من دستور داده شدجان زنی رابگیرم،او را دربیابانی گرم وبی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود..منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم..دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت وگریه کردم.. "ترسم"زمانی بودکه خداوندبه من امرکردجان فقیهی را بگیرم نوری ازاتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشترمی شد وزمانی که جانش را می گرفتم ازدرخشش چهره اش وحشت زده شدم..دراین هنگام خداوند فرمود: میدانی آن عالم نورانی کیست؟.. او همان نوزادی ست که جان مادرش راگرفتی. من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که باوجودمن،موجودی درجهان بی سرپناه خواهد بود... 📲جناب اقای بهروز باهوش @Aghmiun
🟡دلایل چین و چروک پوست که هیچ ربطی به افزایش سن نداره چیه؟ ▫️نور خورشید ▫️آلودگی ▫️کمبود خواب ▫️استرس ▫️شکر ▫️جمع کردن چشم ها ▫️خوردن نوشیدنی با نی ▫️پوست خشک ▫️استعمال دخانیات‌ 📲جناب آقای سیدجبارمصطفوی @Aghmiun
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥ابزارهای جدید با سرعت عمل بالا و کارایی بیشتر!! 📲جناب آقای جبرائیل حضراتی @Aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😅😍این پسر آخرِ استعداده یکی از بهترین اجراهای صداتو همین بود😅. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
,,یادی از مرحوم فریدون گلچین و آقای صادق رهنورد ,, در ضلع جنوبی قلعه قاباغی, مغازه ای بود , که متعلق به مرحوم حاج محمود محمدی, فرزند مرحوم حاج علی اصغر, حاج علی اصغر پدر بزرگ پدری برادران محمدی که در میدان گمرگ مغازه دار هستند و کارشان خرید و فروش لوازم موتور و دوچرخه هست, که نسبت فامیلی نزدیک هم باهم داریم , و برادران زینالی نوه های دختری مرحوم حاج علی اصغر میباشند.مغازه حاج محمود محمدی را در قلعه باغی, در قدیم پسرشان علی آقا , که فردی دوست داشتنی و بسیار مهربان بود , میچرخانید.علی اقا که همه ما , از محبت زیاد , ایشان را علی عمو می گفتیم. مغازه علی عمو , شب ها پاتوق چند نفر از دوستان و فامیل همسن و سال میشد. میدانید از قدیم مرسوم است که در مغازه های بقالی روستا, یک عده پاتوق میکنند و تا پاسی ازشب در انجا گپ می زنند, شاید الان هم باشد. دو نفری که پای ثابت قضیه بودند, یکی مرحوم فریدون گلچین, و دیگری صادق رهنورد بودند , اینها می آمدند و ما هم دور و برشونو می گرفتیم. این دو نفر , فهم و شعور بنده می گوید, می توانستند برای همیشه در یاد و خاطره آغمیون بمانند! آن موقع این دو نفر یه کارهایی انجام میدادند که همه متحیر و انگشت به دندان می ماندیم, بقول امروزی:پانتومیم, و چشم بندی, و حرکت های آکروباتیک, الان چقدر , در آمد و چقدر طرفدار دارد؟این دو نفر اگر آن زمان تحت تعلیم کسی قرار میگرفتند و یا در کلاسی یا جایی آموزش می دیدند, شاید الان یکی از مشهورترین های , زمانه بودند, ولی افسوس و صد افسوس.....اگر در جمع کسانی که شاهد هنرنمایی های, خاموش و نشناخته انها بودید گفته های بنده را تصدیق می کردید, خیلی از آن افراد هستند میتوانید بپرسید, مثلا اقای قادر محمودی, یک شاهد حی و حاضر. اگر فقط از خاطرات این دو نفر بخواهم بنویسم , خیلی وقت و حوصله میخواهد ,شاید هم در اینده این کار را بکنم, اقای رهنورد, را خیلی سالهاست ندیده ام , خیلی دوست دارم ببینمشون, اقای رهنورد اولین نفری بودند دوربین عکاسی را به آغمیون اوردند, از همه عکس می گرفتند و من هنوز در البوم عکسی را دارم که ایشان گرفتند. شاید اولین گواهینامه بین المللی را ایشان از آغمیونی ها گرفتند و من یادمه , گواهینامه را اورده بود به همه نشان میداد, آدم بسیار مهربان و شاد و شوخ طبعی بودند , تیپ های روز سینما را ان موقع , میزد, عینک دودی با سبیل قیطونی. کیف سامسونت بدست. کت و شلوار چهار خانه درشت با کراوات , موهای فرفری , اقا فریدون خدا بیامرز هم همینطور. با قیافه مهربان و چهره معصوم و خندان, جفت عجیبی بودند , بدون هیچ عیب و نقصی, نمی دانم بنده خدا فریدون چرا و کجا فوت کرد, ولی دردناک بود , همه ناراحت بودند , آخه همه خاطرات خوبی ازش داشتتد, روحش شاد. و اما می دانید که اقای رهنورد یکی از برادران , سایری هستند , بلی حاج سایری ها. ایشون برادرمرحوم حاج حسن، حاج علی اکبر و حاج اقبال هستند ولی ناتنی هستند. مخلص:محمود اسماعیلی @Aghmiun