ضمن احترام به کشاورزان و تلاشگران در سنگر تولید به همه دارندگان و رانندگان تراکتور و ماشین آلات سنگین و سبک در روستاواطراف روستا اخطار داده می شود؛
درصورت مشاهده و دریافت گزارش تخریب جاده های بین مزارع و یا ایجاد کانال کنار زمین و هرگونه حفاری در داخل روستا و یا جاده های مزارع و کانال و نهرهای کشاورزی و اقدام به پی کنی و یا خاک ریزی و ریختن مصالح چه در کنار جاده ها و رودخانه ویا کنار زمین های کشاورزی هیچگونه بهانه ایی مبنی بر عدم اطلاع از محل تخریب پذیرفته نشده و با تشکیل پرونده به مراجع قضایی به عنوان مشارکت در جرم تخریب و تصرف غیرقانونی اراضی و حریم جاده ها و تصرف در معابر ارجاع داده خواهد شد
فلذا از تمامی رانندگان ماشین آلات لودر،بیل میکانیکی ،کامیون ،تراکتور ،وانت نیسان وکلیه ماشین آلات قبل از هر گونه اقدام از دهیاری آغمیون استعلام و بعداز بلامانع بودن اقدام نمائید
https://eitaa.com/dehyariaghmiyun
دهیاری آغمیون
@Aghmiun
ارسالی دهیاری محترم آغمیون
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_شصتویکم
همراه اشک برای مامان حرف میزدم و هر چی میگفتم دلم باز هم پر از درد بود ،چقدر غم داشتم من ،چقدر درد کشیده بودم که با درد و دل هم اروم نمیشدم ،وقتی حرفام تموم شد حتی احساس خالی شدن هم نکردم ،وقتی چشمم به اشکای مامان افتاد حتی پشیمون هم شدم که چرا بهش گفتم و اونو هم ناراحتش کردم ،مامان بهم گفت چرا زودتر نگفتی چرا به محسن چیزی نگفتی ،کلی سرزنشم کرد که چرا به حرف سوسن گوش کردی چرا رفتی توی خونه ی یه غریبه و با یه نامحرم هم صحبت شدی ،اون هم دلش پر بود و خیلی حرف برای گفتن داشت ،اون راست میگفت ،من باید اونروز از خودم دفاع میکردم ،اشتباه کرده بودم ولی باید جریان رو براشون میگفتم که خواهرم به چشم یه زن هرزه بهم نگاه نکنه،مامان خیلی عصبی بود ،بیشتر از سوسن و هی خودش رو نفرین میکرد و میگفت مار تو آستینمون پرورش دادیم،بهش گفتم دیگه گذشته و رفته فقط بدونین که من گول خوردم نمیگم اشتباه نکردم ولی فکر میکردم باهام ازدواج میکنه ،مامان چیزی نگفت ولی همین سکوتش هم منو میترسوند ،از اینکه دوباره اون موضوع باز بشه میترسیدم و دوست نداشتم دوباره آبروریزی بشه.آخر هم مامان تحمل نکرد و به همه جریان رو گفت ،یه روز که یاسمین رو گذاشتم مدرسه و برگشتم دیدم که محسن و غفار اونجا نشستن ،با دیدنشون ته دلم خالی شد ،با دیدن غفار که با اخم نگام میکرد یاد اونروز توی خونه گلنار و کتک هاش افتادم ،آب دهنمو قورت دادم و همونجا کنار در روی پتو نشستم ،محسن سرش پایین بود و دستش رو مشت کرده بود ،اونا داشتن صحبت میکردن که با رسیدن کن حرفشون قطع شد ،مامان نگاهی به من انداخت و دوباره شروع کرد با محسن حرف زدن ،چیزایی که توی دل من سنگینی میکرد رو گفت و محسن هر لحظه صورتش قرمز تر میشد، با حالی که داشت پیش خودم میگفتم که سوسن رو امروز میکشه ولی اون برعکس تصوراتم برگشت به مامان و گفت دختر تو خودش رفته تو اون خونه و پیش اون مرد بوده ،زن من گناهی نداره و خیلی حرف های دیگه ،دوست داشتم محسن رو خفه کنم ولی حتی جرئت حرف زدن رو هم نداشتم.،غفار با عصبانیت به محسن گفت پس چرا هی به کیارش نگاه میکرد ،شب مهمونی من حواسم بهشون بود اون چشم از کیارش بر نمیداشت ،محسن دیگه سرجاش ننشست از جاش بلند شد و گفت برای زن من حرف در نیارین و از خونه رفت بیرون ،مامان از حرف های محسن اشکش در اومد و شروع کرد به نفرین کردن، غفار زیر لب غر میزد و بهشون ناسزا میگفت ،من تازه حالم داشت خوب میشد و نمیخواستم که با این حرف ها و بحث ها دوباره خودم رو مریض کنم ،از جام بلند شدم و به سمت اتاقم راه افتادم که غفار گفت چرا زودتر نگفتی ،شروع کرد به دعوا کردن منو هر چی عصبانیت داشت سر من خالی کرد ،بدون حرف رفتم توی اتاقم و یه گوشه نشستم ،سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم ،کی این بحث ها و سختی های من تموم میشد دیگه خسته شده بودم خیلی خسته بودم دیگه تحمل هیچ چیزی رو نداشتم،اگر یاسمین نبود خودم رو میکشتم ،از یه طرف بحث و دعوا و از یه طرف جواد که قید من رو زده بود.داشتم ذره ذره آب میشدم و فقط از خدا میخواستم که کمکم کنه ،از این بدبختی نجاتم بده ،دیگه کمآورده بودم.
مدتی از اون روزها گذشت.یاسمین جلوی چشمام قد میکشید و بزرگ میشد و من دلخوش به همون چشمای زیبا و لبخند مهربونش بودم ،چند باری رفتم سراغ جواد و تا خواستم باهاش حرف بزنم حتی نگاهی هم بهم نکرد و رفت اینقدر با من غریبه بود که خودمم گاهی شک میکردم مادرش باشم.همیشه میگفتم که اون بچست و فرشته توی گوشش بد من رو میگه و بزرگ که بشه خودش همه چیز رو میفهمه ،ولی اون بزرگ شد و نمیخواست که بفهمه و درک کنه ،اون دیگه بچه نبود و نمیخواست که من رو به عنوان مادرش قبول داشته باشه ،من حتی بچه خودم هم باهام سر ناسازگاری داشت ،از همه ی ادم ها ناامید بودم ،به هیچکسی تکیه نمیکردم و هیچ پشتی بانی جز خدا نداشتم ،و همون خدا بهم فهموند که من رو داشته باشی برات کافیه ،توی همه ی سال های تنهایی ها و زجر کشیدنام جز خدا هیچکسی همراهم نبود ،من این همه سال بخاطر ادم ها خودم رو زجر میدادم در حالی که یه خدایی داشتم که وقتی از همه ی دنیا بریده بودم دستمو گرفت و از همه ی سختی ها نجاتم داد ،بهم فهموند که زندگی زیباست و ادم های خوب هم هستن که منو خوشبخت کنن!یه روز که با مامان و یاسمین توی حیاط نشسته بودیم و داشتیم چای میخوردیم زنگ حیاطمون رو زدن ،یاسمین بلند شد و رفت درو باز کنه ،هنوزم وقتی صدای زنگ در میومد ته دلم خالی میشد و حالم دگرگون .یاسمین درو باز کرد و اول پسر عموم و بعد هم زنش اومدن تو.مامان با دیدنشون با اینکه زیاد حال خوشی نداشت ولی باز هم به احترامشون از جاش بلند شد و بهشون خوش امد گفت.
ادامه دارد....
@Aghmiun
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_شصتودوم
منم بلند شدم و با عروس عموم روبوسی کردم همونجا روی حصیر نشستن و من هم رفتم و با یاسمین براشون چای و میوه اوردیم.مامان خیلی خوشحال بود از دیدنشون خیلی دوستشون داشت و اون هم به یکی احتیاج داشت که باهاش حرف بزنه و چه کسی بهتر از پسر عموی مهربونم که از پسرهاش براش بهتر بود ،،همشون گرم اختلات و بگو بخند بودن ،من هم واقعا خوشحال بودم که مامان بعد از مدت ها خوشحاله و داره از ته دل میخنده ولی با حرفی که پسر عموم زد خنده از روی لب مامان رفت و من بودم که نفسم بند اومد
-راستش زن عمو برای یه عمر خیر مزاحمتون شدیم
سرم رو سمت مامان چرخوندم که اونم برگشت و نگاهم کرد ،تو چشم های اونم پر از ترس بود ،چرا اینقدر از این حرف متنفر بودم ،چرا این حرف اینقدر برام سنگین بود ....
با صدای پسر عمو از فکربیرون اومدم و خیره شدم به دهنش...!!
-زن عمو راستیاتش خوب میدونم چه اتفاقاتی برای نگار افتاده ،خوب میدونم که چقدر سختی و عذاب کشیدین ،ولی بدونین همه ی ادم ها بد نیستن ،درسته نگار دو بار انتخاب اشتباه داشت ،ولی اینم بدونین که واقعا اون انتخاب ها اشتباه بودن ،من بارها خواستم بیام سراغتون ولی نخواستم دخالت کنم چون اون خودش برادر داشت ،گذشته ها هم گذشته و نباید که باقی عمرمون رو با خاطرات قبل هدر بدیم ،میدونم که شاید از حرفم ناراحت بشین ،بترسین ،یا خیلی چیز های دیگه ،ولی من بدون فکر و مثل افکار غلام و محسن اینجا روبه روی شما ننشستم ،زن عمو ....نگار خانم.....! یکی از فامیل های خانم من هستن که من به اندازه چشمام قبولش دارم ،اینقدر اقا هست که من میتونم قسم بخورم نگارو خوشبخت میکنه ،اونم یه بار ازدواج کرده و زنش رو طلاق داده ،شما یه بار اجازه بده این دوتا جوون همو ببینن بعدش هر چی شما بگی...!
تموم مدت خیره بودم بهش ،چرا همه دست به دست هم میدادن که منو شوهر بدن،هر بار یکی سند بدبختیم رو مهر میکرد و اینبار هم پسر عمو میخواست اینکارو کنه ،منم دلم میخواست مثل مامان بمونم و از بچم مراقبت کنم ،نگاهم به مامان افتاد که سرش رو پایین انداخته بود و با پته ی روسریش اروم اشک هاشو پاک میکرد ،از روزی که از کیارش جدا شدم دیگه بهم نگفت که ازدواج کن ،مامان سرش رو بالا گرفت و به یاسمین اشاره ای کرد و گفت :
-نگار باید بشینه و دخترش رو بزرگ کنه
چقدر صداش بغض داشت ،من خودم مادر بودم و خوب میفهمیدم که چقدر دیدن عذاب فرزند سخته ولی من دیگه به هیچکسی اعتماد نداشتم ،دیگه نمیخواستم سکوت کنم تا بقیه برام تصمیم بگیرن.من از اون نگار ساکت و بی دست و پا که سرنوشتش دست بقیه بود حالم بهم میخورد،نیم نگاهی به یاسمین انداختم که زل زده بود به من دخترکم حرفی نمیزد ولی خوب میفهمیدم چقد ترسیده که منو توی این شرایط تنهاییش از دست بده ،اون به جز من هیچکسی رو نداشت و خداروشکر میکردم که یاسمین سد بزرگیه برای من در مقابل اشتباهاتم که وقتی میدیدمش بخاطرش از خیلی کارهایی که نباید دست میکشیدم!لبخندی به دخترکم زدم ،گلویی صاف کردم و رو به پسر عموم گفتم :
-پسر عمو من اصلا قصد ازدواج ندارم ،۲بار ازدواج کردم و دیگه هرگز نمیخوام اینکارو بکنم،از همه ی اینا مهمتر دخترمه ،من حاضر نیستم به هیچ عنوان یه لحظه هم بچمو تنها بزارم ،حتی اگر خوشبخت ترین زن روی زمین هم بشم ،هیچوقت از بچه هام دست نمیکشم.یاسمین با شنیدن حرفم خودش رو به سمتم کشید و دستش رو روی دستم گذاشت،دستی روی سرش کشیدم ،دخترکم دیگه بچه نبود و همه چیز رو درک میکرد ،پسر عموم هیچ حرفی نمیزد ،شاید اون هم حق رو به من داده بود ،و چقدر خوب بود که هیچ اصراری نمیکرد ،ولی اینبار به جای پسر عموم زنش بود که با لبخند و صدای مهربونی که داشت گفت:
-نگار جور عزیزم تو هم حق داری واقعا ،منم خودم یه زنم و حق رو به تو میدم ،ولی اقا پیمان واقعا مرده ،همه روش قسم میخورن ،با خداس و مردم دار و از همه لحاظی عالیه ،فقط تنها مشکلی که هست اون پولی نداره ،دستش جلوی کسی دراز نیست ولی خونه و ماشین نداره ...!عروس عموم اونروز چند ساعت توی حیاط با من و مامان حرف زد ،از همه چیز پیمان گفت و همه ی اتفاقاتی که اونم توی زندگیش براش افتاده ،اون هم یه پسر داشت که وقتی زنش ازش جدا میشه پسرش رو با خودش میبره و هنوزم پیمانه که ماه به ماه باید خرجش رو بده ،خیلی حرف ها برام زد و کلی نصیحتم کرد ،حرف هایی که تا به اونروز با اون همه تجربه و سنی که داشتم باز هم بلد نبودم، من خیلی اشتباهات توی زندگیم کردم ،خودم خوب میدونستم ،درسته ادم های خوبی اطرافم نبودن ،ولی خودم هم تصمیمات درستی برای سرنوشتم نمیگرفتم ،فقط دوست داشتم خودم رو از مشکلی که برام پیش اومده راحت کنم در حالی که از قبل بد تر میکردم، این من بودم که اجازه میدادم تو زندگیم دخالت کننهمه ی گل ها خاردار نبودن
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
حاج اکبر نوری پور و مهندس هاتف اشرف زاده در مراسم ختم امروز
@Aghmiun