eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
118 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام روز بخیر تو ساختمان اداری ، در یافت آباد به یک نگهبان باز نشسته سرحال نیازمند هستن ، ساعت کاری ۸ صبح تا ۸ شب ، حقوق ماهانه ۱۰میلیون تومان، اگر تو همشهریان کسی بود اطلاع بدید 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 ارسالی حاج ناصر ملایی در صورت تمایل با شماره بنده ۰۹۳۶۶۹۵۳۱۴۱ هماهنگی بفرمایید. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_شصتوپنجم پیر شده بود و بخاطر تموم زحماتی که توی جوونیش کشید
اروم رفتم توی اتاق و به تخت نزدیک شدم ،کنار تخت که ایستادم پام رفت روی چیزی که صدای بدی داد ،نگاهی به مامان انداختم و بعد هم به زیر پام ،چشم هام از تعجب گشاد شدن ،مامان داروی اعصاب مصرف میکرد ولی الان ...این همه پاکت دارو ....خدای من .خم شدم و پاکت دارو هارو از روی زمین برداشتم ،موهام که افتاد روی صورتم رو با دست کنار زدم و نگاهی به پاکت های خالی انداختم ،با دیدنشون ته دلم خالی شد ،زمان همونجا برام متوقف شد ،حتی نمیتونستم به سمت مامان برم ،نمیخواستم باور کنم که مامان دارو هارو خورده باشه ،به صورتش نگاه کردم که سفیده سفید بود ،اصلا رنگ به رو نداشت ،به خودم اومدم و پاکت هارو روی زمین انداختم و با پاهای بی جونم به سمتش رفتم،روی تخت کنارش نشستم و دستای لرزونم و به سمتش دراز کردم و تکونش دادم ،هر چی صداش میکردم اصلا جوابمو نمیداد ،گریه میکردم و با صدای بلند اسمشو صدا میزدم ،از صدای داد من سارا هم بیدار شده بود و از ترس دم در ایستاده بود و در حالی که دستش روی چشمش بود و خیره ی من با صدای بلند اشک میریخت ،با صدای گریه ی سارا به خودم اومدم و از جام بلند شدم و با قدم های بلند از کنارش گذشتم و از اتاق بیرون رفتم ،دور خودم تاب میخوردم و دنبال تلفن میگشتم اینقدر حالم بد بود که مغذم کار نمیکرد و حتی جای تلفن رو هم یادم رفته بود ‌.. اشک جلوی چشمامو تار کرده بود و به زور میتونستم اطرافمو ببینم ،خدایا اگه برا مامانم اتفاقی بیفته من چیکار کنم ،چشمم به تلفن افتاد به سمتش رفتم و نفس عمیقی کشیدم و شماره بابا پیمان رو گرفتم ،بعد از چند بوق صداش توی گوشم پیچید ،اون هم ترسیده بود که این موقع شب بهش زنگ زدم ،،هول کرده بودم ،نمیدونستم چی بهش بگم و از کجا بگم که نترسه ،نمیتونستم که جلوی اشکامو لرزش صدامو بگیرم ،بابا هم از اونطرف تلفن هی الو الو میکرد و من بیشتر اشک میریختم ،نفس عمیقی کشیدم و بهش ماجرا رو گفتم و گفت که الان زنگ میزنه به بیمارستان و خودش رو میرسونه.بابا همراه امبولانس خودش رو رسوند و مامان رو بردن بیمارستان ،چون سارا تنها بود بابا نذاشت که منم همراهشون برم ،سارا رو بغل کرده بودم و روی مبل نشسته بودم و بی صدا اشک میریختم ،اگه برای مامان اتفاقی می افتاد ما چیکار میکردیم ،دیگه تحمل نداشتم ،تحمل رفتن یه عزیز دیگرو نداشتم ،نگاهی به سارا انداختم که سرش رو روی پام گذاشته بود و چشماشو بسته بود ،دستی توی موهای لختش کشیدم که چند تا تارش روی صورتش افتاده بود ،دخترک ۳ساله چقدر معصوم بود ،خوش بحالش که بدون فکر اینقدر اروم خوابیده .. من همه ی سعیمو میکردم که سارا خوشحال باشه و بچگی کنه ،مثل من بچگیش تباه نشه ،گاهی پیش خودم فکر میکردم که چرا من به دنیا اومدم ،چرا مامان که میدید اینقدر مشکلات داره منو هم وارد این بازی زندگی کرد ،دلم پر میشد از همه ی نداشته هام و اذیت شدن هم ولی هیچی نمیگفتم ،چی میگفتم ؟ به کی میگفتم ؟مامان اینقدر غرق مشکلاتش بود که من نمیخواستم غصه منو هم بخوره و بابا رضایی که اصلا توجهی به من نمیکرد .... با همه ی بچگی که داشتم دلم برای مامان خیلی میسوخت،گاهی فکر میکردم که یه ادم چقدر میتونه تحمل کنه ،شاید مسخره باشه ولی من با سن کمم خیلی زود وارد سختی هایی شده بودم که منو از دنیای بچگیم دور کرده بود ،بعضی وقتا ما خود ادم هاییم که باعث زجر کشیدن هامون میشیم ،مامان همیشه همه ی مشکلات رو به پای سرنوشت و تقدیر میزاره ،ولی من میگم همش به دست خود ادم بستگی داره ،چون اینجوری فهمیده بودم و زندگی اینو بهم ثابت کرده بود ،مامان وقتی که با بابا رضا ازدواج کرد شاید سرنوشت بود ولی من و جواد رو به این دنیا اوردن دیگه سرنوشت نبود ،نمیدونم سادگی بود یا اعتماد ،من تو دل مامان نبودم ،ولی میدیدم که چطور عذاب میکشه و فقط اشک میریزه ،همیشه صحنه ای که اون اقاها اومدن و وسایلمون رو بردن و مامان گوشه ی حیاط نشسته بود و گریه میکرد جلوی چشممه ،بچه بودم ،خیلی بچه،ولی توی ذهنم اشک ها و اون صحنه ها نقش بست.من مامان رو از بابا هم همیشه بیشتر دوست داشتم ،وقتایی که با بابا دعوا میکردن و من از صدای بلند بابا میترسیدم تنها آغوش مامان بود که بهش پناه میبردم و احساس امنیت میکردم ،ولی روزی که مامان طلاق گرفت ... نمیدونستم طلاق یعنی چی ،نمیدونستم که بچه طلاق بودن یعنی چی ،فقط یه چیز هایی اطرافم اتفاق می افتاد و من با همون بچگیم ازشون میگذشتم و تموم میشد ...حتی نمیدونستم که بابا رضا رو زندان کردن یعنی چی ،فقط خوشحال بودم که دیگه با مامانم دعوا نمیکنن و اشک مامانمو در نمیاره ،خوشحال بودم که پیش مامان بزرگیم و من و جواد خوشحالیم ،اما خوشحالی من و جواد فقط همون چند وقتی بود که خونه مامان بزرگ بودیم. ادامه دارد.... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun