کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_یازدهم جلوی درمون یه وانت نگهداشته بود و داشتن وسایلمونو بار
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_دوازدهم
دیگه وقت داشت تموم میشد که جعفر اقا اومد که بعد تعطیلی صبر کن کارت دارم.دوباره استرس گرفتم حتما بهرام گفته منو اخراج کنه یا متوجه چیزیی شده بعد تعطیلی همه رفتن و منم رفتم سر میز اقا جعفر و گفتم کاری داشتید صدایی از پشت سرم گفت من کارت داشتم برگشتم و با بهرام چشم تو چشم شدم بهرام نگاهی به جعفر آقا کرد و جعفر بلند شد و رفت بیرون بهرام رفت پشت میز نشست خیره شد بهم.سرمو انداختم پایین گفت اُلفت خودتی دیگه؟حرفی برای گفتن نداشتم گفت چی به سرت اومده تو کجا اینجا کجا انقد بودن با من برات سخت و زجر اور بود که حاضری اینجا کار کنی اما با من زندگی نکنی کجاس اون اُلفت پر شر و شوراشک از گوشه چشمم چکید بلند شد و اومد جلوم وایساد و فت سرت و بالا کن نگام کن تو که اهل ترس نبودی سرمو بالا کردم و با ترس نگاهی بهش کردم باز هم همون چشمای مشکیش و دوخت به چشمام دلم میخواست همونجا از جا کنده بشه.گفت من مگه نگفتم بعد تو زندگیم برام معنی دیگه پیدا کرده مگه نگفتم امیدم برای اینکه سر به راه بشم تویی گفتم تو زن داری تو بچه دار شدی
پوزخندی زد و گفت مگه گناه کردم که میخوام دوباره ازدواج کنم گفتم اره من نمیخوام رو زندگی یکی دیگه اوار بشم گفت به خدا قسم قرار نیست به کسی لطمه بزنیم ما زندگی خودمونو میکنیم زن و بچه ام هم سرجاش بابا لامصب مریم نمیخواد منو بخدا نمیخوادشب و روزش بچه هاشه رفت پشت میز نشست و گفت فکر میکنی بچه اولم تازه دنیا اومده نه بچه دومم هست.گفت تا کی میخوای بیای اینجا کار کنی اخر سر هم با یکی از همینا میخوای ازدواج کنی دیگه گفتم من با کسی ازدواج نمیکنم گفت اهان پس چیکار میکنی تا اخر عمرت برای این و اون کار میکنی اخر سر هم از بس نشستی پشت دار قالی هزار تا مریضی میگیری گفتم کاری نداری من برم دیگه نگاه خیره ای بهم کرد و گفت اُلفت تو رو جون هر کی دوس داری عذابم نده بخدا این مدت که تو نبودی زندگی برام جهنم بود وقتی تو کنارمی حالم خوبه به مریم و بچه ها هم بیشتر میرسم من برا اون چیزی کم نمیزارم چه عیبی داره برا دل خودم هم زندگی کنم.مردد بودم از یه طرف دلم میخواست قبول کنم از یه طرف هم میترسیدم اه یه نفر پشتم باشه بلند شد و گفت من هفته بعد دوباره میام اینجا منتظر جواب اخرتم
اگه یکم دوسم داری رضایت بده میام با پدر و مادرت هم حرف میزنم راضیشون میکنم بهترین زندگی رو برات میسازم خیالت راحت خداحافظی کرد و رفت چادرمو مرتب کردم و پشت سرش از کارگاه بیرون اومدم حس میکردم همه نگاهم میکنن و میدونن همه چی رو سعی کردم تند تر راه برم و تو دید اونا نباشم رسیدم سر کوچه جلوی در خونمون شلوغ بود داشتن اساس می اوردن چه روزهایی رو تو اون خونه گذروندم آهی کشیدم و رفتم سمت خونه زهرا خانم در باز بود و رفتم تو زهرا خانم تو اتاق پشتی داشت قالی میبافت
سلام دادم و خسته نباشیدی گفتم دست از کار کشید و بلند شد و گفت تو هم خسته نباشی دیر کردی گفتم تو کارگاه یکم کارم طول کشید زهرا خانم گفت تنها بودی یا همه بودن گفتم تنها بودم برگشت سمتم و گفت هیچ وقت تنها تو کارگاه نمون حتی اگه بخوان اخراجت کنن بخاطر کم کاری تو نمیشناسی اینا روترسیدم و گفتم چشم زهرا خانم گفت بیا بریم آشپزخونه.دنبالش راه افتادم و رفت سر اجاق و برام غذا کشید و گذاشت جلوم و گفت من صلاحت و میخوام تو یه دختر تنهایی و کس و کارت هم سراغی ازت نمیگیرن مردمم بیکارن و هزار تا حرف در میارن
هم سن و سالای خودتو ببین همشون چند تا بچه دارن سرم و انداختم پایین خیلی بهم برخورد همین مونده بود زهرا خانم ترشیدگی منو بزن تو صورتم گفت اگه ازدواج کنی دیگه کسی جرات نمیکنه چپ نگات کنه حس کردم چیزی فهمیده گفتم زهرا خانم مگه من چه اشتباهی کردم که اینطور میگی صبح میرم سر کار و عصر میام.گفت اینا رو نمیگم که تو رو محکوم کنم میگم که حرفمو به اینجا برسونم که خواستگار داری گفتم چی خواستگار ؟!کی هست؟گفت ببین اُلفت من نمیتونم که همیشه تو خونم نگهت دارم مردم حرف در میارن چون دوتا پسر مجرد دارم تو خونه بخدا اگه از حرف مردم نمیترسیدم و از آبرومون اینطور نمیگفتم پسر عموی من میخواد زن بگیره زنش مریض شده دختراش بهش میرسن کلا یه خونه جدا میگه میگیره برات انگار چیزی ته دلم داشت میشکست یه حسی بهم دست داد که نمیدونم چی بود اسمش اما دلم میخواست از اونجا هم برم تحمل این همه بی احترامی رو نداشتم.سرمو بالا کردم و گفتم دستت درد نکنه زهرا خانم من برم زن دوم یکی بشم که دختراش هم سن یا شاید بزرگتر از خودم باشن گفت وا خب چه عیبی داره زنش راضی هست بعد هم فکر میکنی الان کی میاد سراغ تو خیلی دلم به درد اومد یه دختر بی کس و کار بودم که کم کم اون روی زندگی هم داشت خودشو نشونم میداد
ادامه دارد....
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_دوازدهم دیگه وقت داشت تموم میشد که جعفر اقا اومد که بعد تعطی
#سرگذشت
بشقاب و هل دادم سمت جلو و گفتم ممنون از محبتت جبران میکنم حتما. یکی دو روز مهلت بده جایی رو پیدا میکنم و میرمبلند شدم و رفتم اتاق پشتی دلم میخواست انقدر داد بزنم و گریه کنم که خفه بشم جرات اینکه خودمو خلاص کنم هم نداشتم یه گوشه تو خودم جمع شدم حس کردم دستی روی بازوم نشست و چشم باز کردم کسی نبود اما بازم حسش میکردم گفتم میبینی روزگار منو الان دیگه برام شوهر پیر و هم غنیمت میدونن چون سربارشون هستم نفسهاش نزدیک گوشم بود حسش میکردم انگار واقعا دیوانه شده بودم داشتم با کی حرف میزدم تصمیم گرفتم فردا برم سراغ بهرام و بگم که راضی ام حداقل بهرام پول داشت میدونستم که قرار نیست در حق زن و بچه اش ظلم کنه و کم بزاره براشون وقتی تقدیر من داشت سمتی میرفت که من حتما زن دوم بشم حداقل با کسی ازدواج کنم که دوسش دارم بالش و گذاشتم و روی گلیم دراز کشیدم و به خواب رفتم صبح شده بود با صدای اذان بیدار شدم.بدنم مثل چوب خشک شده بودخیلی دلخور بودم از آدمای دور و برم یکم با خدای خودم راز و نیاز کردم و التماسش کردم نزاره راه غلط برم هرچی صلاحم بود و جلو پام بزاره دستمزدی که بهم داده بودن و گذاشتم روی تخته جلوی قالی و بقچه ام و برداشتم و آروم رفتم بیرون صبح زود بود و کسی تو کوچه نبود همه جا خلوت بود آروم آروم راه افتادم و رفتم سمت بازار مغازه ها بیشترش بسته بود و تک و توک چند نفری داشتن جلوی مغازه اشونو آب و جارو میکردن و از جلوی هر کدوم رد میشدم با تعجب نگام میکردرسیدم جلوی مغازه بهرام بسته بود رفتم یه گوشه پیدا کردم و نشستم اونجا حالم از خودم داشت بهم میخورد ای کاش آقام اینطور نمیکرد ای کاش حداقل یه سر پناه داشتم چادرمو کشیدم جلوی صورتم تا کسی نشناسدم بلاخره بهرام اومد و مغازه اشو باز کردبلند شدم و رفتم جلو سلام دادم برگشت با تعجب سمتم و گفت اینجا چیکارمیکنی بیا تو رفتم تو مغازه کر کره رو کامل بالا نداد گفت چیزی شده گفتم نه گفت پس چرا اینطور پریشونی گفتم اومدم بهت بگم که قبول میکنم لبخندی زد و گفت ممنونم واقعا کی بیام خونتون برا خواستگاری صندلی و کشیدم سمت خودمو و نشستم و گفتم کجا بیای خواستگاری نگاهی به بقچه های تو دستم کرد و گفت فرار کردی؟گفتم نه صبر کن برات تعریف کنم هر چی سرم اومده بود و گفتم براش خیلی ناراحت شد سرشو انداخت پایین و گفت خدا رحمت کنه مادرتو چرا زودتر نیومدی پیشم گفتم نمیخواستم یکی بشم مثل زن بابام
گفت بخدا من کم نمیزارم من بدون تو انگار تو قفسم کاری نمیکنم که مدیون کسی بمونم گفت پاشو بریم یه جایی گفتم کجا گفت بیا بریم بعدا میگم بهت
بقچه هامو همون جا تو مغازه گذاشتم و باهاش راهی شدم رفتیم سمت همون ماشین کادیلاک که اومده بود جلوی مدرسه سوار شدیم و اول رفت برام صبحونه سر شیر و عسل و نون تازه گرفت و اومد تو ماشین و روند یه جای سر سبز و گفت بیا صبحونه بخوریم و بعد بریم سراغ کارامون گفتم چه کاری بهرام گفت یه خونه قدیمی دوستم داره چند بار بهم پیشنهاد داد ازش بخرم اما من نیازی نداشتم الان برم پیشش اونجا رو بخرم که بشه خونه من و تو حس گناه داشتم ولی مجبور بودم ادامه بدم نمیتونستم به خودم بقبولونم که باید زن یکی بشم که هم سن پدرمه امان از بی کسی امان صبحونه رو خوردیم و راه افتادیم سمت خیابان عباسی جزو محله های خوش نام تبریز بود جلوی یه بنگاهی نگهداشت و به من گفت تو بشین الان میام رفت تو بنگاه و با یه پسر جوون سلام و علیک کرد و یکم حرف زدن و خندیدن گاهی بهرام نگاهی به من میکرد و لبخند میزدبعد چند دقیقه بهرام بلند شد و پسر جوون یه کلید داد دستش و بهرام و آورد بدرقه کرد
بهرام اومد تو ماشین و کلید و گرفت سمت من و گفت مبارکه عروس خانم اینم خونه جدید لبخندی زدم و تشکر کردم اما خدا میدونه ته دلم چه خبر بودگفت بریم خونه رو ببینیم و وسایل بخریم براش ماشین و استارت زد و رفت سمت خونه خونه های اینجا خیلی خوشگل و بزرگتر از محله ما بود از سر و وضع ادماش معلوم بود وضعشون خوبه جلوی یه در سفید رنگ ماشین و نگهداشت و پیاده شد و گفت اره همینجاس کلید و انداخت و در و باز کرد و اشاره کرد بهم که پیاده بشم.حیاط دلبازی داشت و یه خونه صد متری بود با دو تا اتاق حموم و دستشویی و آشپزخونه هم اونور حیاط بودن بهرام نگاهی بهم کرد و گفت میپسندی گفتم از سرمم زیاده برای منی که سقفی بالا سرم ندارم بهرام اخمی کرد و گفت اینا چه حرفیه که میزنی هر کی یه سرنوشتی داره شاید این اتفاقها افتاده که تو رو سمت من هل بده حرفو عوض کرد و گفت خب این از خونه بریم وسیله بخریم لبخندی زدم و باهم دوباره سوار ماشین شدیم.بهرام رفت سمت بازار و گفت عروس که بدون حلقه و طلا نمیشه جلوی بازار زرگرها ماشین و پارک کرد.
ادامه دارد...
@Aghmiun
لوازم خانگی آقای ولی غفوری آغمیونی
در شهرستان سراب با شرایط ویژه در خدمت شما عزیزان میباشد
جنب موبایل خانی
شماره تماس ۰۹۱۴۸۰۶۳۵۱۷
چقدر قشنگ.....
چقدر ساکت و آرام...
آرامش از درو دیوار میبارد......
قیمت هر دقیقه این آرامش چند ؟؟؟
@Aghmiun
✅سبزیجاتی که سلامت شما را متحول میکند :
🟢بهترين سبزى براى سلامت قلب : چغندر
🔴بهترين سبزى براى عملكرد مغز : اسفناج
🟢بهترين سبزى براى سلامت پوست : هويج
🔴بهترين سبزى براى سلامت كليه : گل كلم
🟢بهترين سبزى براى بهبود گردش خون : سير
🔴بهترين سبزى براى سلامت توليد مثل : مارچوبه
🟢بهترين سبزى براى سم زدايى كبد : كنگر فرنگى
🔴بهترين سبزى براى مقابله با پيرى : كلم بنفش
🟢بهترين سبزى براى كاهش كلسترول : باميه
🔴بهترين سبزى براى بهبود سلامت ريه : تربچه
🟢بهترين سبزى براى خواب بهتر : كاهو
🔴بهترين سبزى براى افزايش توليد كلاژن :
كدو تنبل
🟢بهترين سبزى براى تقويت سيستم ايمنى بدن : فلفل دلمهاى قرمز
🔴بهترين سبزى براى سلامت دستگاه گوارش :
سيب زمينى شيرين
🟢بهترين سبزى براى پيشگيرى از سرطان :
كلم بروكلى
@Aghmiun
چلومرغی که همه رو بیهوش میکنه🍗🤤
مواد لازم :
زرشک
مرغ ۳ تیکه
نمک و فلفل سیاه
آب پرتقال ۴ لیوان
آب ۱ عدد لیموترش تازه
نصف ۱ عدد فلفل دلمه ای
پیاز متوسط یک عدد
خلال پسته و بادام
پودر زنجبیل
@Aghmiun
زیبایی های خلقت ......
سراب . طبیعت روستای میرکوه سلطان
@Aghmiun
گویند صبر کن که بیاید نگار تو
آن روز صبر رفت که رفت از برم نگار
- قاآنی