eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
@ArshianFa4_5821370725646209093.mp3
زمان: حجم: 7.8M
مواظب افکارت باش تو باید دست به بزرگترین تغییر زندگی ات بزنی، تغییر افکار.. @Aghmiun
پنجشنبه ها چه خوشحال می ‌شوند عزیزانی که دستشان از دنیا کوتاه است و منتظر مهرتان هستند جایشان تا ابد در قلبمان خالیست با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم @aghmiun
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام جاده سهیون دزفول. 📲جناب آقای داود ساعدی
امروز سیزدهمین سالگرد درگذشت پدری مهربان و همسری وفادار و مردی بسیار نازنین و خونگرم مرحوم شادروان حاج یوسفعلی رضایی بزرگ خاندان خانواده های مخترم رضایی بود. مهربانی و مردم داری و تدین مرحوم حاج یوسف رضایی را خیلی از اهالی آغمیون و بخصوص همسایه های گرامی شان بخاطر دارند هر چند بیشتر همسایه های سال های دور دار فانی را وداع گفته اند ولی فرزندان آنها هرگز خوبیهای این مرد را فراموش نمی کنند . کسانی که با حاج یوسف معاشرت داشتند اخلاق نیک ایشان را متوجه بودند. بنده شخصا بخاطر فامیل سببی بودن ( ایشان همسر دختر خاله ی بنده بودند یعنی داماد مرحوم مشهد یداله طراری)و رفت و آمد با این خانواده که ماهی چند بار حتما به خانه ی دختر خاله می رفتیم با اخلاق و گشاده رویی و مهربانی حاج یوسف آشنا شده بودم . امکان نداشت کسی به خانه اینها بیاید و دختر خاله ی مرحوم ام سفره نان را پهن نکنند و اگر یه موقع دختر خاله سفره یادش میرفت و یا دیر میکرد حاج یوسف پشت سر هم تکرار میکرد آی بالا چورح سالون....مگر میشد خانه حاج یوسف بروی عصرانه نخورده بیرون بیایی....خدا شاهد است غلّو نمی کنم عین حقیقت را می نویسم . این زن و شوهر نماد مهربانی بودند و چقدر دوست داشتنی .... آن ایام مثل الان نبود که رفت و آمد ها با نزدیکترین فامیل قطع شده یا کم رنگ و بیرنگ شده است آن ایام هفته ای چند بار فامیل ها بهم سر میزدند. از حال هم با خبر میشدند . در این مجال نمیشود کل مطالب مورد نظر را نوشت . فقط بخاطر سالگرد درگذشت حاج یوسف خواستم یادی از وی بشود . خیلی جالب هست اولین سالگرد فرزندش کربلای یعقوب مقارن شده با سیزدهمین سالگرد پدر....
امیدوارم فرصت پیدا کنم و از مرحوم حاج یوسف خاطراتی زیبا و شنیدنی برای مخاطبین گرامی تهیه کنم . حاج یوسف با جناب اقای حاج موسی محمدیان دوست و رفیق فابریک بودند و هر روز باهم در مغازه حاج موسی ساعت ها می نشستند و اوقات می گذراندند انشاالله این بار که به آغمیون رفتم حتما از خاطرات گذشته ی این دو نفر از زبان و قول جناب حاج موسی مطالبی تهیه خواهم کرد. ممنون و سپاس از پسر خاله عزیزم اقای حسین رضایی که با ارسال عکس از پدر گرامی و مزار ایشان یاد و نام و خاطر ایشان را گرامی داشتند . برای شادی روح تمام در گذشتگان مان ، والدین ، همسایه ها ، بد وارث و بی وارث و شهدای گرانقدر مان بخوانیم ذکر صلوات و فاتحه .... یاد و نام حاج یوسف رضایی در سیزدهمین سالگرد ش و فرزند عزیزشان مرحوم کربلای یعقوب رضایی در اولین سالگرد آسمانی شدن شان را گرامی میداریم با ذکر صلوات به محمد و آل محمد ..... ۱۴۰۳/۱۱/۱۱ محمود اسماعیلی @Aghmiun
سنگ مزار خاله ی مهربان مان مرحومه منّور آقاپور و فرزند دلبندش مرحوم حمداله طراری و دو فرزند دیگرشان مرحوم اصغر طراری پسر خاله عزیزمان که خیلی زود از میان ما رفت و آسمانی شد و سنگ مزار دختر خاله ی مرحومه مان خانم فاطمه طراری همسر مرحوم حاج یوسف رضایی... همه این عزیزان در امام زاده ...قرچک مدفون هستند.روح شان شاد انشاالله... الهم صل علی محمد و آل محمد @Aghmiun
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی مخاطب عزیزمان آقای کوهی اقای کوهی پیام دادند و فرمودند از طرف همه اعضای کانال نایب الزیاره هستند.. التماس دعا آقای کوهی @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نوزدهم میگفت مریم خودش کم کم خسته میشه و طلاق میگیره چند بار
روز چهارم بود که بهرام موقع ناهار اومد خونه خودمو زدم به خواب اومد تو خونه و صدام کرد جوابی ندادم اومد کنارم و گفت میدونم خواب نیستی پاشو بریم ناهار بیرون گفتم نه مریم خانوم میفهمه برات بد میشه گفت اذیتت. نکن خب شرایط من اینطوره دیگه فعلا بیخیال شده بلند شدم نشستمم و گفتم بهرام من اینطوری سختم هست واقعا همیشه تنهام گفت جبران میکنم الان خیلی گرسنه ام هست پاشو بریم دیگه گفتم نمیخواد پاشم یه نیمرو درست کنم بخوریم گفت نه بابا پاشو تنبلی نکن با اصرار بهرام بلند شدم و حاضر شدم و رفتیم جیگرکی و بعدش گفت بیا بریم آینه و شمعدون بخریم فرصت و غنیمت شمردم و رفتیم دوباره سمت بازار و آینه شمعدون خریدیم و منو برگردوند خونه و رفت آینه و شمعدون و گذاشتم رو طاقچه و رفتم دستمال اوردم تا پاکش کنم که پشت سرم دوباره اونو دیدم رنگم کامل پرید و خودمو. کنترل کردم گفتم اذیتم نکن واقعا حوصله ندارم اومد نزدیکتر صورتش دیگه اون قدرا هم زشت نبود زود برگشتم سمت دیگه تا نبینمش دوباره همون روال همیشگی زندگیم بود گاهی عصبی میشدم و گلایه میکردم به خدا بعد یاد روزهایی که داشتم میفتادم و شکر میکردم حداقل سقف بالا سرم دارم و تامین هستم دو سه ماهی گذشته بود چند روزی بود که حالم زیاد خوب نبود سرگیجه داشتم و حالت تهوع امونمو بریده بود گفتم شاید فشارم بالا رفته رفتم تزریقاتی نزدیک خونه یه خانم بود که کار تزریقات انجام میداد فشارمو گرفت و گفت چرا اینطور رنگ پریده ای گفتم نمیدونم حالم چند روزه خیلی بده سرگیجه دارم و نمیتونم اصلا کاری بکنم نگاهی بهم کرد و گفت صبر کن رفت با یه پیرزن اومد خانمه اومد نزدیک و گفت دستت و بده ببینم دستمو گرفت و انگشتشو گذاشت رو نبضم و یکم مکث کرد و نگاهی به چشام کرد و گفت مژه هات جفت هست انگار حامله ای گفتم نه امکان نداره‌ گفت چرا مگه نازایی؟اصلا الان چه وقت حامله شدن بود من هنوز تکلیف خودم مشخص نیست.بلند شدم و دوباره سرگیجه ام شروع شد به زور خودمو سر پا نگهداشتم و به خانمه گفتم چقد میشه و حساب کردم و اومدم بیرون تو راه ربابه رو دیدم سلامی دادم و رد شدم اومدم دنبالم که اُلفت چی شده چرا رنگت پریده گفتم چیزیم نیست انگار فشارم افتاده گفت فشار چیه داری تلو تلو میخوری بیا ببرمت خونه ربابه کمک کرد و منو برد خونه کلید و گرفت و در و باز،کرد و رفتیم تو رفت برام آب قند درست کرد وآورد و گفت چرا اینطور شدی تو که خوب بودی دلم داشت میترکید نتونستم خودم و کنترل کنم و بغضم ترکید ربابه دستامو گرفت و گفت چیزی شده چرا حرف نمیزنی بریده بریده و هق هق کنان گفتم من حامله ام یکی زد به دستم و گفت مبارکه این مگه عزا گرفتن داره گفتم اره داره بخدا عزا گرفتن داره وقتی هنوز تکلیف من تو این زندگی معلوم نیست ربابه تعجب کرد از حرفهام و گفت یعنی چی معلوم نیست تو که با شوهرت خوبی نتونستم بهش بگم من زن دوم یه مرد شدم که زن و بچه داره حرفمو قورت دادم و ادامه ندادم ربابه کلی نصیحتم کرد و رفت یه گوشه نشستم و زانوهامو بغل کردم و به حال خودم و اون بچه گریه کردم خودمو سرزنش میکردم که چرا حواسم نبود چرا مواظب نبودم خوابیدم و صبح همش تو این فکر بودم چطور بگم به بهرام هزار تا فکر به سرم میزد تصمیم گرفتم برم سقطش کنم بعد ترسیدم ظهر شد و بهرام اومد از حال و اوضاع من تعجب کرد گفت چته چرا اینطور هستی گیر داد که بیا بریم دکتر حتما مریض شدی گفتم نه خوبم سر سفره از بوی مرغ حالم بد شد خیلی خودمو کنترل کردم اما نشد و بلاخره بلند شدم و رفتم دستشویی و عق زدم بهرام دنبالم اومد و گفت چت شده حتما مسموم شدی میگم بیا بریم دکتر قبول نمیکنی حالم خیلی بد بود اومدم آشپزخونه و نشستم زمین بهرام همش داشت برا من نسخه میپیچیدانگار که یهو برق گرفته باشتش برگشت سمتم و گفت نکنه حامله ای با ترس زل زدم بهش اومد نزدیکتر و گفت تو اخرین بار اصلا یادته کی مریض شدی؟گفتم یادم نیست نشست جلومو و گفت واقعا حامله ای اُلفت سرم و انداختم پایین و گفتم اون پیر زنه گفت حامله ام گفت کدوم گفتم رفتم فشارمو بگیرم اونجا دیدم نشست جلومو و گفت من الان چطور تو رو تنها بزارم نگاهی به صورتش کردم تا حس واقعیشو درک کنم لبخند رو لبش بود گفتم من اصلا آمادگیشو ندارم بهرام خندید و گفت آمادگی نمیخواد که داری مامان میشی بعد هم رفت سفره رو جمع کرد و گفت بیا بریم استراحت کن منم برم برات یکم خوردنی بخرم فکر کنم تا یه مدت غذای گرم نتونی بخوری مریم که اینطور میشه بازم از شنیدن اسم مریم هم لجم گرفت هم عذاب وجدان اومد سراغم ولی به روی خودم نیاوردم و بلند شدم.بهرام برام جا انداخت اعتراض کردم که من چیزیم نیست واسه چی برم تو رختخواب ادامه دارد...