eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
امیدوارم فرصت پیدا کنم و از مرحوم حاج یوسف خاطراتی زیبا و شنیدنی برای مخاطبین گرامی تهیه کنم . حاج یوسف با جناب اقای حاج موسی محمدیان دوست و رفیق فابریک بودند و هر روز باهم در مغازه حاج موسی ساعت ها می نشستند و اوقات می گذراندند انشاالله این بار که به آغمیون رفتم حتما از خاطرات گذشته ی این دو نفر از زبان و قول جناب حاج موسی مطالبی تهیه خواهم کرد. ممنون و سپاس از پسر خاله عزیزم اقای حسین رضایی که با ارسال عکس از پدر گرامی و مزار ایشان یاد و نام و خاطر ایشان را گرامی داشتند . برای شادی روح تمام در گذشتگان مان ، والدین ، همسایه ها ، بد وارث و بی وارث و شهدای گرانقدر مان بخوانیم ذکر صلوات و فاتحه .... یاد و نام حاج یوسف رضایی در سیزدهمین سالگرد ش و فرزند عزیزشان مرحوم کربلای یعقوب رضایی در اولین سالگرد آسمانی شدن شان را گرامی میداریم با ذکر صلوات به محمد و آل محمد ..... ۱۴۰۳/۱۱/۱۱ محمود اسماعیلی @Aghmiun
سنگ مزار خاله ی مهربان مان مرحومه منّور آقاپور و فرزند دلبندش مرحوم حمداله طراری و دو فرزند دیگرشان مرحوم اصغر طراری پسر خاله عزیزمان که خیلی زود از میان ما رفت و آسمانی شد و سنگ مزار دختر خاله ی مرحومه مان خانم فاطمه طراری همسر مرحوم حاج یوسف رضایی... همه این عزیزان در امام زاده ...قرچک مدفون هستند.روح شان شاد انشاالله... الهم صل علی محمد و آل محمد @Aghmiun
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی مخاطب عزیزمان آقای کوهی اقای کوهی پیام دادند و فرمودند از طرف همه اعضای کانال نایب الزیاره هستند.. التماس دعا آقای کوهی @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نوزدهم میگفت مریم خودش کم کم خسته میشه و طلاق میگیره چند بار
روز چهارم بود که بهرام موقع ناهار اومد خونه خودمو زدم به خواب اومد تو خونه و صدام کرد جوابی ندادم اومد کنارم و گفت میدونم خواب نیستی پاشو بریم ناهار بیرون گفتم نه مریم خانوم میفهمه برات بد میشه گفت اذیتت. نکن خب شرایط من اینطوره دیگه فعلا بیخیال شده بلند شدم نشستمم و گفتم بهرام من اینطوری سختم هست واقعا همیشه تنهام گفت جبران میکنم الان خیلی گرسنه ام هست پاشو بریم دیگه گفتم نمیخواد پاشم یه نیمرو درست کنم بخوریم گفت نه بابا پاشو تنبلی نکن با اصرار بهرام بلند شدم و حاضر شدم و رفتیم جیگرکی و بعدش گفت بیا بریم آینه و شمعدون بخریم فرصت و غنیمت شمردم و رفتیم دوباره سمت بازار و آینه شمعدون خریدیم و منو برگردوند خونه و رفت آینه و شمعدون و گذاشتم رو طاقچه و رفتم دستمال اوردم تا پاکش کنم که پشت سرم دوباره اونو دیدم رنگم کامل پرید و خودمو. کنترل کردم گفتم اذیتم نکن واقعا حوصله ندارم اومد نزدیکتر صورتش دیگه اون قدرا هم زشت نبود زود برگشتم سمت دیگه تا نبینمش دوباره همون روال همیشگی زندگیم بود گاهی عصبی میشدم و گلایه میکردم به خدا بعد یاد روزهایی که داشتم میفتادم و شکر میکردم حداقل سقف بالا سرم دارم و تامین هستم دو سه ماهی گذشته بود چند روزی بود که حالم زیاد خوب نبود سرگیجه داشتم و حالت تهوع امونمو بریده بود گفتم شاید فشارم بالا رفته رفتم تزریقاتی نزدیک خونه یه خانم بود که کار تزریقات انجام میداد فشارمو گرفت و گفت چرا اینطور رنگ پریده ای گفتم نمیدونم حالم چند روزه خیلی بده سرگیجه دارم و نمیتونم اصلا کاری بکنم نگاهی بهم کرد و گفت صبر کن رفت با یه پیرزن اومد خانمه اومد نزدیک و گفت دستت و بده ببینم دستمو گرفت و انگشتشو گذاشت رو نبضم و یکم مکث کرد و نگاهی به چشام کرد و گفت مژه هات جفت هست انگار حامله ای گفتم نه امکان نداره‌ گفت چرا مگه نازایی؟اصلا الان چه وقت حامله شدن بود من هنوز تکلیف خودم مشخص نیست.بلند شدم و دوباره سرگیجه ام شروع شد به زور خودمو سر پا نگهداشتم و به خانمه گفتم چقد میشه و حساب کردم و اومدم بیرون تو راه ربابه رو دیدم سلامی دادم و رد شدم اومدم دنبالم که اُلفت چی شده چرا رنگت پریده گفتم چیزیم نیست انگار فشارم افتاده گفت فشار چیه داری تلو تلو میخوری بیا ببرمت خونه ربابه کمک کرد و منو برد خونه کلید و گرفت و در و باز،کرد و رفتیم تو رفت برام آب قند درست کرد وآورد و گفت چرا اینطور شدی تو که خوب بودی دلم داشت میترکید نتونستم خودم و کنترل کنم و بغضم ترکید ربابه دستامو گرفت و گفت چیزی شده چرا حرف نمیزنی بریده بریده و هق هق کنان گفتم من حامله ام یکی زد به دستم و گفت مبارکه این مگه عزا گرفتن داره گفتم اره داره بخدا عزا گرفتن داره وقتی هنوز تکلیف من تو این زندگی معلوم نیست ربابه تعجب کرد از حرفهام و گفت یعنی چی معلوم نیست تو که با شوهرت خوبی نتونستم بهش بگم من زن دوم یه مرد شدم که زن و بچه داره حرفمو قورت دادم و ادامه ندادم ربابه کلی نصیحتم کرد و رفت یه گوشه نشستم و زانوهامو بغل کردم و به حال خودم و اون بچه گریه کردم خودمو سرزنش میکردم که چرا حواسم نبود چرا مواظب نبودم خوابیدم و صبح همش تو این فکر بودم چطور بگم به بهرام هزار تا فکر به سرم میزد تصمیم گرفتم برم سقطش کنم بعد ترسیدم ظهر شد و بهرام اومد از حال و اوضاع من تعجب کرد گفت چته چرا اینطور هستی گیر داد که بیا بریم دکتر حتما مریض شدی گفتم نه خوبم سر سفره از بوی مرغ حالم بد شد خیلی خودمو کنترل کردم اما نشد و بلاخره بلند شدم و رفتم دستشویی و عق زدم بهرام دنبالم اومد و گفت چت شده حتما مسموم شدی میگم بیا بریم دکتر قبول نمیکنی حالم خیلی بد بود اومدم آشپزخونه و نشستم زمین بهرام همش داشت برا من نسخه میپیچیدانگار که یهو برق گرفته باشتش برگشت سمتم و گفت نکنه حامله ای با ترس زل زدم بهش اومد نزدیکتر و گفت تو اخرین بار اصلا یادته کی مریض شدی؟گفتم یادم نیست نشست جلومو و گفت واقعا حامله ای اُلفت سرم و انداختم پایین و گفتم اون پیر زنه گفت حامله ام گفت کدوم گفتم رفتم فشارمو بگیرم اونجا دیدم نشست جلومو و گفت من الان چطور تو رو تنها بزارم نگاهی به صورتش کردم تا حس واقعیشو درک کنم لبخند رو لبش بود گفتم من اصلا آمادگیشو ندارم بهرام خندید و گفت آمادگی نمیخواد که داری مامان میشی بعد هم رفت سفره رو جمع کرد و گفت بیا بریم استراحت کن منم برم برات یکم خوردنی بخرم فکر کنم تا یه مدت غذای گرم نتونی بخوری مریم که اینطور میشه بازم از شنیدن اسم مریم هم لجم گرفت هم عذاب وجدان اومد سراغم ولی به روی خودم نیاوردم و بلند شدم.بهرام برام جا انداخت اعتراض کردم که من چیزیم نیست واسه چی برم تو رختخواب ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_بیستم روز چهارم بود که بهرام موقع ناهار اومد خونه خودمو زدم
گفت خودت خبر نداری رنگ به رو نداری اصلا بیا دراز بکش دلمم میخواست بخوابم واقعا دراز کشیدم و بهرام هم لباس عوض کرد و رفت گفت زود میام.یکی دو ساعت بعد بهرام با دست پر از میوه و آجیل و لواشک و شیرینی برگشت گفتم وای این همه من یه نفرم تو این خونه خندید و گفت بعد این ۳ نفریم گفت تو بخواب من خودم جابجا میکنم و میرم فقط خواهشا حتما بلند شدی یه چیزی بخور گفتم چشمبهرام رفت آشپزخونه و نیم ساعتی مشغول بود و بعد اومد خداحافظی کرد و رفت دلم میخواست بخوابم لحاف و کشیدم سرم تا تاریک بشه و بخوابم اما حس کردم بهرام از تو آشپزخونه صدام میکنه بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه و گفتم مگه نرفتی نگاهم دوباره بهش افتادسریع برگشتم تو جام و صلوات فرستادم دیگه مثل قبل نمیترسیدم ازش اما برام عادی هم نشده بوددائم حرفهای اون فالگیر تو گوشم بود که همزادت هست دراز کشیدم و چشمام و بستم و شروع کردم به خوندن چهار قل سر درد داشتم و دلم میخواست بخوابم نفهمیدم کی خوابم برد با صدای اذان بیدار شدم و اول فکر کردم صدای اذان مغرب هست اما نگاهی به ساعت انداختم و متوجه شدم اذان صبحه پاشدم چراعها رو روشن کردم و رفتم سمت یخچال دلم میخواست همه میوه ها رو بخورم همونجا تو آشپزخونه یکم خوردم و برگشتم تو جام همش فکرم درگیر این بود که این بچه قراره چی بشه من زن صیغه ای بهرام بودم و آینده بچه چی میشد کسی قبولش میکرد آیا؟روزهام تکراری میگذشتن و من هنوز نمیتونستم چیزی بخورم بهرام سعی میکرد گاهی شبها هم بهم سر بزنه قبل رفتن به خونه دیگه با تنهایی خو گرفته بودم فکر کنم دوماهم شده بود و من همچنان جز میوه و نون خالی نمیتونستم چیزی بخورم بهرام دیگه ظهرها نمی اومد که غذا نپزم چون بوش اذیتم میکرد بعد ناهار می اومد و یکی دو ساعت کنارم بود و میرفت.دقیق نمیدونستم چند وقتمه اما از وقتی که فهمیده بودم ۲ماه و نیم گذشته بود اون روزم تا ظهر تو رختخواب بودم و حال و حوصله چیزی رو نداشتم ساعت حدودای ۳ بود که بهرام اومد پیشم و دید خیلی کلافه ام اصرار کرد که بیا بریم بیرون تو خونه زیاد تنها میمونی با اینکه حال نداشتم اما حاضر شدم و رفتیم تازه انقلاب شده بود و مردم شور شوق خاصی داشتن خیابونا شلوغ بود رفتیم سمت شهناز و بوی جیگرکی هوش از سرم برد به بهرام گفتم هوس جیگر کردم و رفتیم و برام چند سیخ جیگر گرفت انگار خوشمزه ترین غذای دنیا رو داشتم میخوردم از ولع خودم تعجب کردم و خجالت کشیدم بعدش رفتیم یکم لباس برام خرید و منو برگردوند خونه و خودش رفت درو باز کردم و همون اول حس سنگینی کردم تو فضای خونه محل ندادم گفتم حتما زیاد خوردم حالم بده رفتم لباسهایی که خریده بودم و یکی یکی پوشیدم و خودمو تو آینه نگاه کردم که دوباره اونو دیدم با حالت خیلی وحشتناکتر از قبل زبونم از،ترس قفل شد و نتونستم حتی یه کلمه بگم.اومد نزدیک و نزدیکتبا اینکه لبهاش تکون نمیخورد اما من اسم خودمو میشنیدم و وحشتم چند برابر میشد همونجا جلوی آینه میخکوب شده بودم که حس کردم با ناخنهاش داره دوباره خراش میده بدنمو التماس خدا و پیغمبر میکردم تو دلم که قفلم وا بشه و بتونم فرار کنم حس کردم دستی روی شکمم کشید و جیغ وحشتناکی کشید و مثل دود سیاه رفت هوا همونطور خوردم زمین رو شکمم بلاخره بدنم از قفلی دراومد و با ترس چادرمو برداشتم که برم خونه ربابه که حس خون روی پاهام میخکوبم کرد نگاهی به پاهام کردم و دیدم اره خون داره میریزه روی پاهام درد شدیدی توی کمرم پیچید و حالم خیلی بد بودرفتم سمت دستشویی متوجه شدم که بچه ام سقط شده خیلی حال بدی داشتم گریه امونم نمیداد اخه اون لعنتی چی بود که گرفتارش شده بودم درد خیلی بدی داشتم نفسم بالا نمی اومد به زور و کمک دیوار خودمو رسوندم تو اتاق و لباسهامو عوض کردم هر لحظه فکر میکردم الان پشتمه با خودم میگفتم ای کاش الان یکی پیشم بود و کمکم میکرد از درد داشتم پاهامو چنگ میزدم با هر سختی که بود جامو پهن کردم و رفتم زیر لحاف خیلی سردم بود انگار تو یه کوه یخ دفن شده باشم هر چی لحافو کشیدم رو سرم همچنان داشتم میلرزیدم دندونام به شدت بهم میخورد ادامه دارد... @Aghmiun
با احترام به استحضار مردم عزیز روستای آغمیون و روستاهای تابعه می رساند در مورخه 1403/11/14 یکشنبه بعد از ظهر ساعت18 پلیس راهور به همراه مسئول آموزشگاه رانندگی موتورسیکلت یکروزه از آن دسته از افرادی که تمایل به ثبت نام خواهند داشت و در سال گذشته نتوانستند ثبت نام کنند ثبت خواهند نمود مدارک لازم ‌ فقط اخذ احراز هویت از پلیس +10شهرستان با توجه به بین المللی بودن گواهینامه ها الزامی می باشد # لازم به ذکر است آن دسته از افرادی که به موتور سیکلت ثبت نام خواهند نمود فقط احراز هویت از پلیس 10 واقع در شهر سراب نموده و مدارک دیگری نیز لازم نمی باشد محل ثبت نام .مسجد حضرت ابوالفضل روستای آغمیون ارسالی جناب آقای حدادی @Aghmiun
. باید بهای هر چیزی را بپردازید..شما باید کاری کنید تا تغییری ایجاد شود برخی می خواهند کاری نکنند ولی زندگیشان تغییر کند.. تا شما ورزش نکنید بدنتان ورزیده نخواهد شد ... تا درس نخوانید نمیتوانید دانشگاه بروید... تا ارتعاش ندهید تا عبارت نگویید تا احساستان راخوب نکنید تا باورهایتان را تغییر نکنید اهداف شما به سرانجام نمی رسد.. احساستان را عالی کنید تا اتفاقات عالی بیافتد.... هیچ چیزی اتفاقی رخ نمیدهد...🦢🌸 @Aghmiun
عکسی از کوچه شهید سازنده تهرانچی ( خانی آباد قدیم ) کوچه ای که مسجد امام حسین ع ( اولین مسجد آغمیونی ها ) در این کوچه قرار دارد. شهید فاضل سازنده آغمیونی یکی از شهدای آغمیونی هست که این کوچه مزیّن به نام این شهید گردیده است. شهید فاضل سازنده فرزند مرحوم مقصود و برادر خانم آقای محمد طراری ( پسر خاله ام) هستند که از ساکنین قدیمی آن محل بودند. یاد آوری میکنم خانی آباد تهرانچی اولین محله ای بود که آغمیونی ها در آنجا سکونت داشتند و دارند . @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
"بیگ های آغمیون در زمان قدیم" زندگی روزمره انسان خیلی زودتر و با سرعت بیشتر از آنچه که فکرش را می کر
بدنبال جانمایی مطالبی در مورد بیگ های قدیم آغمیون عزیزی پیام داد و از مرحوم شادروان حیدر بیگ صداقت آغمیونی از اهالی همین خانی آباد تهرانچی بعنوان یکی از معدود انسانهایی نام برد که خیلی برای آغمیونی ها در محله تهرانچی زحمت کشیده و هیچ وقت از کمک و دستگیری و راهنمایی به آغمیونی ها کوتاهی نکرده است. حتی یکی از بانیان مسجد امام حسین ع مرحوم حیدر بیگ بوده اند. انشاالله در مجال های بعدی در مورد بیگ های آغمیون مفصل و کامل خواهیم نوشت. @Aghmiun