zohre-jomeh-1.mp3
زمان:
حجم:
11.8M
قصه ظهر جمعه
قصه گو:محمدرضا رهگذر
⭐️نوستالژی
@Aghmiun
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیدونم چرا با دیدنش قلبم میریزه❤️
@Aghmiun
22.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘کودک نابغه.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_بیستوچهارم بهرام برای ناهار اومد و بهش گفتم که حامله ام.بهرا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_بیستوپنجم
چادرمو برداشتم و رفتم دم در ماشین بهرام بود و یه آقای چهارشونه بلند قد پشت من تکیه زده بود به ماشین و یه خانوم هم تو ماشین بود سلام دادم و برگشتم سمتم کپی بهرام بود اما جا افتاده تر جواب سلامم و داد و گفت من بهروزم برادر بهرام وسایلتو جمع کن بریم گفتم کجا گفت خونه بهرام مگه تو زنش نیستی سری به تایید تکون دادم گفت آقام گفته بیام دنبالت خوش نداره زن بهرام خونه غریبه باشه اون خانومه هم پیاده شد و سلام دادم جوابی نداد و گفت زود باش دو ساعت نمیتونیم معطل تو بشیم نمیدونستم چیکار باید بکنم اما هر چی بود دلم گواه بد میداد بتول خانوم اومد نزدیکم و گفت نری ها شاید ببرن بلایی سرت بیارن خانمه حرفهای بتول خانوم و شنید و گفت نترس وقتی زن بهرامی باید بیایی بالا سر بچه هاش باشی خب مریم رفته خونه باباش پس وظیفه تو هست به زندگی بهرام برسی گفتم بهرام خودش کجاس داداش گفت بیمارستان یکی دو روزه مرخص میشه نمیدونم با چه منطق و عقلی رفتم بالا و لباسهامو جمع کردم فقط میخواستم بهرام و ببینم.برگشتم پایین و خانمه رفت جلو نشست و منم عقب و راه افتادیم.تا برسیم خونه کسی حرفی نزد اصلا و رسیدیم جلوی یه خونه که معلوم بود خیلی بزرگ بود بهروز در و وا کرد و ماشین و برد داخل حیاط پیاده شدم از ترس فقط دستا و پاهام میلرزیدن خانمه پیاده شد و از حیاط صداشو بالا برد و گفت آنا بیا اوردیمش انگار وارد یه کوچه شده باشم تو حیاط چند تا خونه دیگه بود که جدا از هم بودن حدس زدم خونه پسراش هست.فقط یه خونه بزرگتر از بقیه انتهای حیاط بود که خواهر بهرام رفت تو و یه زن میانسال قد بلند اومد بیرون خیلی با ابهت و ترسناک بنظرم اومد سلام دادم و سرمو انداختم پایین از پله ها اومد پایین و اومد نزدیکتر انقد نزدیک که دیگه کاملا روبروم بود چونه ام و گرفت و گفت تو صورتم نگاه کن میترسیدم واقعا گفت با خودت چی فکر کردی که آویزوون پسر من شدی.حرفی نزدم اصلا یعنی جراتشو نداشتم سرمو انداختم پایین شروع کرد به تحقیر و توهین به من هزار تا نسبت بهم داد و رو کرد به دخترش و گفت فعلا ببرش زیر زمین تا بیام از اسم زیر زمین رعشه به جونم افتاد خودمو انداختم رو پاهاش و گفتم تو رو خدا اینطور نکنید من چه گناهی کردم اخه من اصلا نمیدونستم زن و بچه داره من حامله ام خدا رو خوش نمیاد.خواهر بهرام که اسمش فاطمه بود
اومد بلندم کرد و گفت صداتو ببر دیگه
منو کشید و برد سمت زیر زمین
با تمام وجود فقط جیغ میزدم اما انگار هیچ کس تو اون خونه نبوداز پله ها پایین رفتیم و یه زیر زمین نمور
پر از خرت و پرت و وسیله بودبرگشت در و هم بست و رفت.محکم میکوبیدم به در و میگفتم منو بیرون بیارید بعد کلی داد و بیداد داداشش اومد و گفت داد نزن ساکت باش تا بتونم راضیشون کنم ولت کنن
گفتم اخه مگه من چه گناهی کردم
بهرام کجاست.گفت دعا کن بهرام برگرده فقط اون میتونه تو رو نجات بده واقعا از این همه وحشی گری در تعجب بودم.نگاهی به دور و برم کردم یه قالی کهنه ته زیر زمین افتاده بودرفتم اونو با زحمت کشیدم بیرون و گذاشتم رو زمین که باز کنم یه موش بزرگ از وسطش بیرون اومد و جیغ بلندی کشیدم جایی برای فرار کردن نبود که پناه بگیرم.شانس اوردم و موش رفت ته زیر زمین.کنار در فرش و پهن کردم و نشستم روش.بدنم خیلی درد میکردکمرم و شکمم بدجور درد داشت انگار دارن از وسط نصف میکنن اشکام راه افتادن انگار تو یه دنیای دیگه گیر کرده بودم حس بی کسی و تنهایی از همه چی بدتر بودگاهی یه سوسک پیداش میشد و یکم جلوم رژه میرفت و بعد میرفت تو وسایل گم میشدخسته بودم دلم میخواست بخوابم اما میترسیدم به زور خودمو بیدار نگهداشتم هوا تاریک شد و زیرزمین ترسناکتر چشام و تا اخر باز کرده بودم تا یه وقت موشی، سوسکی بیرون اومد ببینم دیگه چشام به تاریکی عادت کردن.نمیدونم ساعت چند بود که صدای ماشین تو حیاط اومد و صدای چند تا مرد اومد و بعد صداها قطع شدن.زمان از دستم در رفته بود حسابی هم گرسنه ام بود ولی چیزی اون پایین نبودچادرمو کشیدم سرم و خودمو پیچیدم تو چادر تا اگه موشی سوسکی اومد روم حداقل چادر محافظم باشه.جنین وار تو خودم جمع شدم و خوابیدمبا حس چیزی روی صورتم بیدار شدم.دستمو فوری بردم سمت صورتمو با حس پاهای درازش با تمام وجود جیغ زدم و پرتش کردم زمین عنکبوت بود با همه وجودم داد زدم خدا در زیر زمین یه در فلزی سیاه رنگ بود که به شیشه مشبک کوچیک داشت فاطمه زود اومد پایین و زد به شیشه و گفت چخبرته همه رو بیدار کردی گفتم تو رو جون هر کی دوس داری منو از اینجا بیرون بیارگفت نمیتونم آنا نمیزاره صبر کن بهرام برگرده فقط اون میتونه جلوی حاجی و آنا وایسه گفتم یعنی چی گناه من چیه اخه گوش نکرد به حرفمو دوباره رفت
ادامه دارد.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_بیستوپنجم چادرمو برداشتم و رفتم دم در ماشین بهرام بود و یه آ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_بیستوششم
هوا روشن شده بود صبح فاطمه یه سینی که توش یدونه نون لواش بود و با یه تکه پنیر برام آورد و با یه لیوان آب.سینی رو جلوم گذاشت رو زمین دستشو و گرفتم و گفتم تو رو جون عزیزت منو از اینجا ببر اخه لامصب من چه گناهی کردم
گفت صدات در نیاد اینجا آقام بفهمه تو اینجایی و ماجرا لو بره زنده از اینجا نمیری بیرون گفتم یعنی چی، چی میگی ؟گفت فعلا آقام خبر نداره بهرام چه گندی زده گفتم بهرام کی میادبهرام کجاس گفت به تو مربوط نیست حسابی کفری شده بودم گفتم زنشم چرا به من مربوط نیست.دستشو محکم کشید و بی اعتنا به من رفت بیرون و در و قفل کردخیلی اعصابم داغون بود کاش به حرف بتول خانم گوش میکردم و باهاشون نمی اومدم.سینی رو کشیدم جلومو و لقمه گرفتم و خوردم.هر یه دقیقه تو اون زیر زمین لعنتی یه روز برام میگذشت دیگه به موش و سوسک عادت کرده بودم دو روزی میشد که من اونجا بودم شب بود که ماشین ها اومدن داخل حیاط و از پنجره نگاه کردم و دیدم چند تا مرد. پیاده شدن و دنبال یه پیرمرد قد بلند راه افتادن و رفتن تو خونه صدای داد و بیداد بدجور می اومدصدای فاطمه هم می اومد که داد میزد داداش تو رو خدا نزار بزنه صداها خیلی آزار دهنده بودن گوشهامو گرفته بودم تا نشنوم صدای جیغ و گریه کل ساختمونو برداشته بودصدای مردی رو شنیدم که اومد تو حیاط داد میزد من میکشم این ناخلف و آبروی منو تو بازار بردین شما سوار ماشینش شد و رفت.صدای نفسهاشو میشنیدم کنار گوشم برگشتم سمتی که صداش می اومد دیدم زل زده بهم ترسیدم و عقب رفتم نگاه خیره ای بهم کرد و گفت مراقب باش
دوباره دود شد و رفت هوا دلم میخواست داد بزنم واقعا اون حجم از ترس و اضطراب منو از پا انداخته بودصدای پا شنیدم که داشت می اومد سمت زیر زمین.بلند شدم تا ببینم کی هست که در بشدت باز شد و از ترسم رفتم کنار دیوار
مادرشوهرم بود که با حرص اومد تو
در و محکم بست با کمربندی که تو دستش بود افتاد بجونم بازم لال شده بودم و لمس با حرص محکم میزد و میگفت بی آبرومون کردی خدا لعنتت کنه حرومزاده کلی فحش میداد و میزدفاطمه اومد تو و چراغ اونجا رو روشن کردکلیدش از حیاط بود چون من اصلا اونجا کلیدی پیدا نکردم که روشن کنم اونجا رونگاهم به صورت کبود مادرشوهرم افتاد وفاطمه اومد به زور کشیدش کنار که چیکار میکنی حامله اس.انگار با شنیدن دوباره این حرف حرصش چند برابر شده باشه فاطمه رو انداخت بیرون و درو قفل کرد و با پا فقط میزد تو شکمم انقد زد و زد تا خودش خسته شد و رفت.فقط اروم اشک میریختم و دیگه متوجه چیزی نشدم.چشم باز کردم و مادرم و بالای سرم دیدم.آروم نشست کنارم و سرم و گذاشتم رو پاشو و گریه میکردم بهش گفتم چرا منو زاییدی اصلا چرا من باید اینطور زجر بکشم این چه سرنوشتی بود اخه اروم موهامو نوازشم میکرد که با صدایی که از بیرون می اومد بیدار شدم.دیدم باز خونریزی کردم و فهمیدم بازم بچم سقط شددرد بدی داشتم و توان تکون خوردن نداشتم.فقط صداهای نامفهوم میشنیدم صداها رفته رفته واضحتر میشد صدای یک زن و میشنیدم که میگفت شما دین و ایمون ندارید گناهکار اصلی یکی دیگه اس صدا آشنا نبود اصلا برام اومد تو زیر زمین گفت خانوم خانوم توان اینکه جواب بدم نداشتم فقط صداها رو میشنیدم.تکونم داد و انگار که متوجه چیزی شده باشه محکم گفت وای خدا چیکار کردین داد زد آقا بهروز آقا بهروز بیا کمک خبری نشد و کلی فحش داد به بهرام و خاندانش.صدای رفتنشو شنیدم رفت بیرون و بعد کمی که گذشت صدای پاها بیشتر شد
توان باز کردن چشامو نداشتم صداشو میشنیدم که میگفت پتو رو باز کنید اینجا بعد هم اوند نزدیک و از شونه هام بلندم کرد و سر دادم سمت پتو بعد پاهامو گذاشت.صدای دوتا مرد جوون و میشنیدم
که گفتن مامان آنا بفهمه بد میشه
خانمه گفت بفهمه نمیبینید زن بیچاره داره میمیره.لای پتو منو پیچیدن و بلندم کردن و بردن خانمه میگفت زود باشید صدای باز شدن در ماشین شنیدم منو گذاشتن پشت ماشین و خانمه سوار شد و گفت زود باش حالش خیلی بده صدای بوق زدن و گاز دادن ماشین و فقط میشنیدم بلاخره رسیدیم بیمارستان و خانمه پیاده شد و داد میزد پرستار پرستار
دیگه متوجه چیزی نشدم و از هوش رفتم
با صدای همهمه بیدار شدم صداها نامفهوم بودن برام به زور لای چشامو باز کردم.تو یه اتاق بزرگ بودم که پر تخت بود و چند تا مریض دیگه هم اونجا بودن و ناله میکردن یا خوابیده بودن چشام و اصلا نمیتونستم کامل باز کنم درد بدی تو کل بدنم پیچیده بود.نگام سمت در رفت یه دختر ریز نقش با مانتو و مقنعه سفید اومد سمتم گفتم خانم اینجا بیمارستان هست؟گفت عه به هوش اومدی ؟گفتم درد دارم خیلی زیادگفت طبیعیه با این وضعی که تو داری بایدم درد داشته باشی
ادامه دارد.....
@Aghmiun
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز ۱۲ بهمن سالگرد درگذشت مرحوم شادروان حاج موسی فدایی اصل بود. برای شادی روح خود ش و همسر بزرگوار شان و دختر گرامی شان بخوانیم ذکر صلوات و فاتحه .....
الهم صل علی محمد و ال محمد
@Aghmiun
ممنون از نوه ی گرامی مرحوم حاج موسی فدایی که با ارسال این کلیپ یاد و خاطر پدر بزرگ عزیزش را گرامی و یاد آوری کردند.
🍂🌼🍂
📜 #حکایت_آموزنده
در سال قحطی ، عارفی غلامی را دید که شادمان بود.
پرسید: چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟
گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد.
عارف گفت : از خودم شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمیدهد و من «خدایی» دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.
@Aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها جایی که راحت بتونی کتاب بخونی و خوابت نره و کسی مزاحمت نشه.....
@Aghmiun
#شعر
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پُر دلهره است
گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"
سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق، پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز.
@Aghmiun
تندیس حاج حسن نعلچگر ( امانت دار معروف زنجانی ) در زنجان نصب شد.
حاج حسن نعلچگر، متولد ۱۳۱۶ بود، قصه حسن با یک دوچرخه ۲۸ ساده و فرسوده شروع شد، محل اتفاق این قصه راسته مسگری بازار پایین زنجان بود، که زمانی نه چندان دور صدای چک چک چکش های مسگری رونقی به کسب و کار زنجانیها میداد.
حدود ۴۵ سال پیش وقتی ماموران شهرداری زنجان برای ساماندهی محله مسگرها میآیند، یکی از این ماموران، دوچرخهاش را که خراب بود در گوشهای جا گذاشت و رفت که بعدا بیاید دنبالش.
حاج حسن ۴۵ سال به امید برگشت دوباره آن مامور، از دوچرخهاش نگهداری کرد. اما آن مامور شهرداری هرگز نیامد. دوچرخهای که بعد از گذشت ۴۵ سال حتی یک بار هم کسی سوار آن نشد.
حاج حسن امانتدار آن وقتها گفته بود روزگاری که ما جوان بودیم، روزگار یک رنگی و صداقت بود هر چند این روزها هم خوب است، ولی روزگار بی انصافی است.
گفتنی است حاج حسن امسال در سن ۸۱ سالگی دارفانی را وداع گفت و به همین جهت شهرداری استان زنجان المان تندیسی از امانت دار معروف زنجانی در خیابان نصب کرد.
@Aghmiun