eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سی عصر بود که بهرام اومد دنبالم و گفت وسایلت و جمع کن بریم .
منم همونجا کنار حمید نشستم پشتش و کرد به من و نشست گفتم آقا حمید من میدونم الان عصبانی هستی چون مامانت و اینجا ندیدی منم وقتی مامانمو ندیدم اینطور عصبانی بودم حق داری هیچ کس تو این دنیا برا ادم مامانش نمیشه تو حق داری اما تو الان مرد شدی پرسیدم چند سالته آقا حمید؟جواب نداددوباره گفتم من فکر میکنم ۴ سالت باشه همونطور که پشتش به من بود گفت نخیر ۶ سالمه گفتم واقعا؟تو که ۶ سالته پس بزرگ شدی دیگه میتونی بفهمی که مامانت حالش خوب نیست و باید استراحت کنه.گفت نخیر حالش خوبه فقط از بابا بهرام قهر کرده گفتم خب دیگه بلاخره حالش از دست بابا بهرام خوب نیست بازم با عصبانیت گفت بله بابا بهرام خیلی بده.گفتم اینا حرفهای پسر بزرگی مثل تو که نیست،تو میفهمی بعضی وقتا آدما با هم قهر میکنن اما بعدش آشتی میکنن مگه تو با دوستات قهر نمیکنی،برگشت سمتم و گفت چرا قهر میکنم،گفتم خب بعد هم آشتی میکنی تا اخر عمرت که نمیتونی قهر باشی،انگار که نرمتر شده باشه گفت نه بلاخره فرداش آشتی میکنم گفتم مطمئن باش مامانت هم وقتی آروم شد با بابا بهرام آشتی میکنه گفت از کجا میدونی گفتم از تو چشمات میبینم.لبخند یواشکی زد و باز سعی کرد اخماش و تو هم کنه گفتم الان هم داداشت گرسنه اس هم بابا بهرام بیا بریم شام بخوریم گفت نمیخوام.گفتم باشه منم همینجا میشینم کنار تو بزار داداش حامدت گرسنه بمونه.حرفی نزدگفتم :ولی گناه داره ها داداشت کوچولو هست،راستی تو میدونی حامد چند سالشه،انگار که کشف مهمی کرده باشه زود با شوق گفت اره ۴ سالشه،گفتم خب تو که داداش بزرگشی باید هواشو داشته باشی دیگه،الانم بیا بریم داداشت دلش برات تنگ شده ببین داره از پنجره نگات میکنه،حامد طفلی نیم ساعتی میشد که نشسته بود پشت پنجره و چشمش به حمید بود برگشت نگاهی به داداشش کرد و بلند شد و گفت باشه بیا بریم،باهم رفتیم تو بهرام یه گوشه دراز کشیده بود و دستش و گذاشته بود رو چشماش،بلند گفتم آقا حامد بیا داداشت اومده تا باهم شام بخوریم.حامد بدو اومد سمت حمید و محکم بغلش کردبغضم گرفت از این حال بچه ها تو دلم هزار بار لعنت فرستادم به خودم و ادمایی که باعث حال بد این بچه ها شده بودن،بهرام بلند شد نشست و بچه ها رفتن بغلش نشستن شام کشیدم و آوردم سر سفره با دیدن ماکارونی حامد دوق زده گفت داداش ماکارونی هست حمید هنوز اخماش تو هم بود اما اومد نشست سر سفره بهرام برای بچه ها غذا کشید و خوردن.بعد شام بچه ها با چند تا تیله که تو جیبشون بود مشغول شدن حمید هرازگاهی نگاهی به خونه و دور و اطراف میکرد ولی حامد سعی میکرد از کنار بهرام تکون نخوره بلاخره همونطور که مشغول بازی بودن خوابشون برد تازه یاد رختخوابها افتادم که کمه آروم به بهرام گفتم رختخواب کمه فقط یه دسته گفت عیب نداره لحاف و بیار باز کن بچه ها روش بخوابن دلم نیومد همون یدونه تشک و اوردم و حامد و گذاشتم روش،و لحافم دو لایه باز کردم برای حمید یدونه پتو هم داشتم کشیدم روشون یدونه لحاف و بالشم که داشتم و دادم بهرام ،ظرفها رو بهونه کردم و رفتم آشپزخونه کارم که تموم شد اومدم دیدم بهرام کنار پسرها خواب رفته یکم نشستم و تماشاشون کردم،دلم میخواست یه خانواده نرمال بودیم ،ای کاش اون بچه ها و شوهر از اول مال من بود نه اینکه بیام اوار بشم رو زندگی مریم،دوباره یاداوری مریم قلبم و بدرد می اورد نمیدونم چرا هیچ وقت نتونستم حس بدی یهش داشته باشم.نسبت بهش حسادت داشتم اما جوری نبود که ازش بدم بیاد بیشتر حس خجالت زدگی داشتم در مقابلش کنار بهرام دراز کشیدم و خوابیدم.صبح با صدای گریه حامد بیدار شدم .دستشو گرفته بود جلوی شلوارش و گریه میکردبلند شدم و نشستم حمیدم بیدار شد و نگاهی به حامد کرد و گفت بازم که جیش کردی.بهرامم به صدای گریه حامد بیدار شد بغلش کردم و گفتم عیب نداره بیا بریم بشورمت فدای سرت.حمید همونطور نگام میکرد با تعجب حامد و بردم حموم ولی نمیزاشت.شلوارشو در بیارم گفتم باشه خودت در بیار من برم آب گرم بیارم.من نگاه نمیکنم پشتم و میکنم بهت و با آفتابه آب میریزم تو خودت و بشور بلاخره رضایت داد .رفتم سماور برقی رو زدم به برق و زود آب گرم شد ریختم تو آفتابه و با اب سرد ولرم کردم و رفتم تو حموم دستمو گذاشتم جلوی چشام که نبینم گفتم خودت بگو کجا آب بریزم من نمیبینم حامد افتابه رو کشید سمت خودش و گفت بریز آب ریختم و خودشو شست و رفتم یه پارچه اوردم پیچیدم دور پاهاش اینبار خودش دستاشو گره زد دور گردنم و بلندش کردم‌.حس خوبی داشت واقعا بردمش تو اتاق بهرام رفت از تو ساکشون براش لباس آورد گفتم تو تنش کن من اینارو جمع کنم.تشک و برداشتم و بردم تو حیاط یه گوشته گذاشتم،بهرام اومد که خودم میشورم دستشو گرفتم و کشیدمش کنار و گفتم میشورم این چه حرفیه حامدم مثل بچه خودمه ادامه دارد.... @Aghmiun
‌ «به درخت نگاه کن، ریشه در خاک، سر در آسمان استوار ایستاده، نه از باد می‌ترسد، نه از باران می‌داند که هر فصلی داستان خود را دارد.» @Aghmiun
@hadiisfathiحسرت دیدار.mp3
زمان: حجم: 737.6K
حسرت دیدار❤️‍🩹 از چشم تو افتادم و دیدم که به جز من هر قطره که از چشم تو افتاد، گهر شد! 🎙 @Aghmiun
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حواسمون باشه به آدمایی که همه ی تلاششون ارامش وخوشبختیه ماست ولی ما نگاهمون به زندگی وتعریفمون از خوشبختی باهاشون فرق داره حواسمون باشه که حواسمون بهشون باشه اینا عزیز ترین ادمای زندگیمونن... @Aghmiun
باشایسته ترین وعالیترین عبارات و سخنان به هرزبان ولهجه میستاییم، محبتهای شما بزرگواران راکه با قدوم مبارک خود و آن عزیزانی که به خط و جراید گرد غم از چهره غمگین ما زدودن. محبت وصفایتان را ارج می‌نهیم ونیکوترین دعاهای خود را نثارتان میکنیم وآرزومندیم زنجیر عشق و محبت یاران،هرگز از هم نگسلد. ازطرف خانواده مرحوم کربلایی یعقوب رضائی @Aghmiun
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا آخر هم نگاه کنید ... هم گوش کنید ..... و هم لذت ببرید ..... @Aghmiun ارسالی همراه گرمی علیرضا خان تندرو