@hadiisfathiحسرت دیدار.mp3
زمان:
حجم:
737.6K
حسرت دیدار❤️🩹
از چشم تو افتادم و دیدم که به جز من
هر قطره که از چشم تو افتاد، گهر شد!
🎙#گوینده_حدیث_فتحی
@Aghmiun
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حواسمون باشه به آدمایی که همه ی تلاششون ارامش وخوشبختیه ماست ولی ما نگاهمون به زندگی وتعریفمون از خوشبختی باهاشون فرق داره حواسمون باشه که حواسمون بهشون باشه اینا عزیز ترین ادمای زندگیمونن...
@Aghmiun
باشایسته ترین وعالیترین عبارات و سخنان به هرزبان ولهجه میستاییم،
محبتهای شما بزرگواران راکه با قدوم مبارک خود و آن عزیزانی که به خط و جراید گرد غم از چهره غمگین ما زدودن.
محبت وصفایتان را ارج مینهیم ونیکوترین دعاهای خود را نثارتان میکنیم
وآرزومندیم زنجیر عشق و محبت یاران،هرگز از هم نگسلد.
ازطرف خانواده مرحوم کربلایی یعقوب رضائی
@Aghmiun
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا آخر هم نگاه کنید ...
هم گوش کنید .....
و
هم
لذت ببرید .....
@Aghmiun
ارسالی همراه گرمی علیرضا خان تندرو
734K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه حسی پیدا کردید با دیدن این کلیپ .....
@ Aghmiun
حالا مجسم کنید آغمیون یه برف سنگین اومده.....
بنظرتون اینجا ( جلوی مسجد حضرت ابوالفصل ع که ما می گفتیم مِچید قاباقی)
برف بیاد چه شکلی میشه؟....
منتظر باشید برف بیاد از همینجا عکس برفی براتون تقدیم خواهیم کرد....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سیویکم منم همونجا کنار حمید نشستم پشتش و کرد به من و نشست گف
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_سیودوم
تو چشام زل و زد و گفت الفت ممنونم خواهشا همینطور بمون نزار عوضت کنن گفتم روانی بهرام گفت برم نون بخرم بیام،منم رفتم سماور و پر اب کردم و برگشتم اتاق پیش بچه هاحامد با ماشین پلاستیکی که اورده بود داشت بازی میکرد و حمیدم پشت پنجره نشسته بود و حیاط و نگاه میکردرفتم پیشش و گفتم بریم دست و صورتت و بشوریم.همونطور که بیرون و نگاه میکرد گفت چه خوب که تو دعوامون نمیکنی گفتم چرا باید دعواتون کنم.گفت خانوم دعوامون میکرد عمه فاطمه کلی حامد و میزد سر اینکه جاشو خیس میکرددلم ریش شد نشستم روبروش و گفتم من بچه ها رو خیلی دوس دارم نگام کرد و گفت حتی ما رو گفتم اره شما رو بیشتر از بقیه بچه ها گفت من میدونم تو زن بابایی و برا همین مامانم رفته.سرم و از خجالت پایین انداختم،گفت عمه فاطط میگفت حقمون همینه که زیر زن بابا بزرگ بشیم تا ادب بشیم نگاهی بهم کرد و گفت زن بابا یعنی تو؟گفتم من مامان دومتون هستم ،لبخندی زد و گفت بریم صورتمو بشورم مامان میگفت شبا مورچه ها راه میرن رو صورتمون،دستشو گرفتم و باهم رفتیم تو حیاط صورتشو شست و گفت کاش زودتر می اومدیم اینجا ته دلم براش ضعف رفت رفتیم تو خونه و بچه ها باهم بازی میکردن و بدو بدو میکردن،بهرام نون خریده بود و سر شیر اومد تو با دیدن خنده بچه ها دستاش و برد بالا و خداروشکر کردسفره رو پهن کردم و برای بچه ها لقمه گرفتم و یه دل سیر صبحونه خوردن حمید رو به بهرام کرد و گفت کاش مامانم اینجا بود بهرام سکوت کرد و حرفی نزدحمید دوباره تکرار کرد میشه برید مامانم بیارید اینجا از خونه آقاجون خیلی بهتره خیلی خوش میگذره.بعد صبحونه بهرام گفت لباس بپوشید بریم برای بچه ها رختخواب بخریم بچه ها ذوق زده بلند شدن و حاضر شدن منم با ذوق بچه ها سر کیف اومدم و زود حاضر شدم و راه افتادیم بهرام رفت لیلابی و سر یه کوچه باریک نگهداشت و به بچه ها گفت بشینید ما بریم بیاییم.رفتم ته کوچه یه در چوبی قدیمی بود در زدیم .یه پیر زن موسفید در و باز کرد حیاطش پر پشم گوسفند بود بهرام گفت اومدیم لحاف و تشک بخریم آدرس شما رو دادن از جلو در رفت کنار و گفت بفرمایید تو.رفتم تو حیاط پر. پشم گوسفند بود و بوی گوسفند همه جا رو گرفته بود یه گوشه حیاط کلی تشک و لحاف و بالش چیده بودن معلوم بود تازه درستش کرده
گفت چند تا میخواییدبرگشتم سمتش و گفتم ۳ تا تشک ۳ تا لحاف و ۳ تا هم متکا میخوام.بهرام گفت ۴ تا بده از هرکدوم پیر زن چشاش برقی زد و دست منو کشید و گفت بیا خودت انتخاب کن
بهرام پولشو نقد داد و پیر زن کلی دعامون کرد و تو یه ملافه بزرگ جمع کرد و گره زد و گفت وانت میارید؟بهرام گفت نه بده خودم میبندم رو باربند ماشین.بهرام انداخت رو کولش و بست به باربند ماشین بچه ها با ذوق نگاه میکردن .راه افتادیم و بهرام برای بچه ها خوراکی خرید و برگشتیم خونه دو هفته میشد که بچه ها پیشم بودن اون روز صبح تو حیاط داشتن بازی میکردن و کلی سر و صدا میکردن در زدن حمید اومد دم در آشپزخونه و گفت مامان اُلفت در میزنن.گفتم باشه و چادرمو برداشتم و حمید هم کنارم اومد در و باز کردم یه خانم چادری که پشتش بهم بود وایساده بود سلام کردم و برگشت نشناختم حمید زود خودشو از کنار در انداخت تو کوچه و داد زد مامان خشکم زد یعنی مریم بود؟!مریم خم شد و محکم حمید و بغل کرد حامد هم به صدای حمید بدو خودشو رسوند دم در و منو کنار زد و رفت بغل مامانش.مریم بشدت داشت گریه میکرد و بچه ها رو محکم بغل کرده بود.نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم
همونجا وایساده بودم و سرم و انداخته بودم پایین بلاخره مریم از بچه هاش دل کند حمید دستشو گرفت و کشید سمت منو گفت مامان بیا مامان الفت و ببین
مریم از شنیدن اینکه بچه ها بهم میگفتن مامان اُلفت اخماش رفت تو هم حق داشت هر زن دیگه ای هم بود همینطور میکرد سلام دادم و مریم هم با بی میلی دستش و دراز کرد کشیدم کنار و گفتم بفرمائید تو بچه ها هر کدوم یه دستش و گرفته بودن و کشیدنش تو مریم با اکراه رفت تو خونه در و بستم و پشت سرشون رفتم تو خونه بچه ها بلند بلند میخندیدن و تو حیاط،میدوییدن.مریم وسط حیاط یه مکثی کرد و نگاهی دور تا دور خونه چرخوند و برگشت سمتم با خجالت گفتم بفرمایید تو گفت ممنون که بچه ها رو نگهداشتی همش نگران بودم اونجا چه بلایی سرشون میاد سرمو انداختم پایین و گفتم بچه ها برام خیلی عزیزن بچه های خیلی خوبی تربیت کردید ممنونی گفت و رفت تو خونه زود رفتم آشپزخونه و سماور و پر آب کردم و زدم به برق حامد با شیرین زبونی اومد تو آشپزخونه و گفت دیدی مامانم اومد اینجا بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم منکه بهت قول داده بودم که مامان میاد.محکم دستاشو دور گردنم گره زد و گفت اره گفتی بعد یکم فاصله گرفت و تو صورتم نگاه کرد و گفت میمونه اینجا دیگه گفتم اره میمونه
ادامه دارد...
@Aghmiun