واقعا زیباست حتما بخوان🙏
در حیرتم از خلقت آب،اگر با درخت همنشین شود، آنرا شکوفا میکند...
اگر با آتش تماس بگیرد، آنرا خاموش میکند...
اگر با ناپاکی ها برخورد کند،
آنرا تمیز میکند...
اگر با آرد هم آغوش شود، آنرا آماده طبخ میکند...
اگر با خورشید متفق شود، رنگین کمان ایجاد میشود.
ولی اگر تنها بماند، رفته رفته گنداب میگردد...
دل ما نیز بسان آب است، وقتی با دیگران است زنده و تأثیر پذیر است، و در تنهایی مرده وگرفته است...
"باهم" بودنهایمان را قدر بدانیم...
@Aghmiun
Naser-abdollahi@golhayerangarangshحکمت_ ناصرعبداللهی.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
آهنگ جدید
حکمت
ناصرعبداللهی🎙🌺@Aghmiun
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘قابل توجه اونایی که برسرسفره انقلاب چمباتمه زده اندوسیرمونی هم ندارن...
@Aghmiun
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا چه پیامی میخواهد به بیننده این ویدئو بدهد؟
بادقت ببینید👌
@Aghmiun
758.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم نیست چهرتون زشته یا زیبا ...!
اما مهمه، درونتون زیبا باشه !
چون همیشه آدمایی که
محو درونتون میشن
موندنی تر از کساییَن که
محو ظاهرتون میشن ...! ❤️👌
💞💞
@Aghmiun
47.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟نگرش صحیح به دنیا و اتفاقهاش👌
مجتبی تمسکی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سیوسوم برگشتم که به سماور نگاه کنم دیدم مریم تو چهارچوب در و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_سیوچهارم
بچه ها غذاشونو خوردن و مریم دستشونو گرفت و برد حیاط میلی به غذا خوردن نداشتم و با غذام بازی بازی میکردم بهرام زیر چشم هواسش بهم بود و گفت مریم نیشت زده گفتم چی؟گفت متلک بارت کرده؟چون عادتشه همیشه گفتم نه اتفاقا رفتارش با من خوبه بهرام نگاهی بهم کرد و گفت مطمئنی ؟مریم بلد نیست با کسی خوب باشه گفتم برای همین میخوای هر دوتا زنهات و تو یه خونه نگهداری؟گفت تو ناراضی هستی؟
گفتم کی دلش میخواد با هووش تو یه خونه باشه سرش و انداخت پایین و گفت باشه برا اونا خونه جدا میگیرم بلند شدم و سفره رو جمع کردم عصر شد و مریم چادرش و برداشت و لباسهای بچه ها رو هم جمع کرد و به من گفت بگو شوهرت ما رو ببره خونه بابام نگاهی به بهرام کردم
بهرام فوری بلند شد و بچه ها رو کشید تو بغلش و گفت خودت هر جا دوس داری برو ولی بچه های منو نمیتونی جایی ببری.بچه ها تو بغل بهرام کز کردن مریم شروع کرد به داد و بیداد رو کرد به بهرام و گفت
انتظار داری من اینجا کنار هووم شب و صبح کنم بهرام داد زد پس صبح چی داشتی زر زر میکردی حامد داشت از استرس شدیدا میلرزیددرفتم بغلشون کردم و از اتاق بردم بیرون بردم رفتم دورترین نقطه حیاط که بچه ها نشنون
ولی صدای بهرام و مریم انقد بلند بود که نمیشد نشنید مریم داد میزد که تو اگه مرد بودی هواست به زن و بچه ات میبود نه اینکه بری دنبال این و اون تو عرضه نداری بهرام هم داد میزد خسته ام کردید هر روز هر روز پیش این کف بین و دعا نویس بودی تو غذام هزار تا کوفت و زهرمار میریختی مریم گفت اره چون دنبال یه مرد بودم که منو ببینه توجه کنه جلوی مادر عفریتش وایسه اما تو کلا سرت گرم خودت بود و قر و فرت اصلا چرا باید برا تو زن میگرفتن تو که وجدان نداری چطور میتونی بچه هامو ازم بگیری نامرد چرا باید بچه های من زیر دست زن بابا بمونن قلبم شکست من واقعا زن بابا بودم؟من که این همه برا این بچه ها دلسوزی کردم بهرام داد زد زن بابا تویی که صبح تا شب خواب بودی و بچه هات تو حیاط خونه بابام ول بودن پروین جمعشون نمیکرد یه بلایی سر بچه ها می اومد الفت براشون مادری داره میکنه کاری که تو بلد نبودی فکر میکنی چون زاییدیشون شدی مادر فداکارمریم چادرشو سرش کرد و با حرص کفشهاشو پاش کرد و اومد سمت در بچه دوییدن سمتش و گریه میکردن که مامان نرو توروخدا مامان
بچه ها رو کنار زد و رفت حامد و حمید از شدت گریه داشتن میلرزیدن محکم بغلشون کرده بودم اما اروم نمیشدن و داشتن گریه میکردن داد زدم بهرام و صدا کردم و گفتم نمیبینی حال بچه ها رو برو برگردونش بهرام محل نداد رفتم چادرمو از رو بند برداشتم و دوییدم سر کوچه
مریم وایساده بود تا ماشین بگیره
رفتم جلوش گفتم بچه هات دارن خودشونو میکشن محل نداد گفتم مریم خانوم بخاطر بچه هات برگرد خودت میدونی که اخرسر من و تو باید کنار هم بمونیم اینطور بچه ها رو زجر نده گناه دارن بخدایه بلایی سر بچه ها میادا مردد شد و کنار جدول کنار خیابون نشست بلندش کردم و گفتم زشته اینجا بیا بریم تو خونه خواهش میکنم بلند شو بلندش کردم و کشوندمش سمت خونه بچه ها همونطور وسط حیاط وایساده بودن و بهرام داشت راضیشون میکردکه برن تو خونه.بچه ها با دیدن مریم زود خودشونو رسوندن بهش و محکم بغلش کردن
مریم با اکراه برگشت تو خونه رفتم سماور و زدم به برق بهرام رو کرد به مریم و گفت همین نزدیکی هه یه خونه اجاره میکنم با بچه ها برید اونجا زندگی کنید هر چی هم لازم بود خودم تهیه میکنم.مریم سرشو کرد اونور و گفت حیف حیف که بچه ها دست و بالم و بستن مثل تو بی عاطفه نیستم بهرام گفت باشه تو خوبی من بدم بالاسر بچه هات باش خیلی اعصابم داغون بود انگار تو یه بلاتکلیفی گیر کرده بودم بهرام لباس پوشید و رفت برا مریم چایی دم کردم و میوه آوردم براش
گفت نمیخورم بچه ها چشمشون به دهن مریم بود و با کوچکترین حرفش دست از بازی میکشیدن و نگران نگاه میکردن که الان نکنه دعوا بشه و مریم بره چای و گذاشتم جلوش و گفتم میدونم اعصابت خرابه حق داری اما بفکر این دوتا طفل معصوم باش ببین طفلی ها چقد میترسن و نگرانن.نگاهی به حمید و حامد کرد که چشمشون بهش بودچایی رو برداشت و لبخندی بهشون زد و گفت بازی کنید بچه ها من جایی نمیرم خیالشون راحت شد گفتم برید تو حیاط توپ بازی کنید بچه ها رفتن تو حیاط مریم نگاهی بهشون کرد و گفت آدم سگ باشه مادر نباشه.پاهاشو دراز کرد ورم کرده بود شدیدا
گفتم چرا انقد ورم داره پاهات گفت مدلم اینه تو حاملگی فشارم میره بالا همونطور که پاهاشو میمالید گفت مصلحت خداروشکر الان این بچه رو میخواستم چیکار گفتم ناشکری نکن هدیه خداس
حرفی نزد و چاییشو خورد بلند شدم که برم شام درست کنم.
ادامه دارد....
@Aghmiun