11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ کولاک دف زنان اردبیلی
📲جناب آقای آهنگری
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سیوپنجم مریم نگاهی بهم کرد و گفت کجا میری گفتم برم شام درست
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_سیوششم
دیگه زمان از دستم خارج شده بود انقد مشغول بودم که متوجه نشدم بچه ها با خوشحالی بهم کمک میکردن همه جا رو تمیز کردیم فقط بالکن و حیاط مونده بود که صدای اذان اومد حسابی هم تشنه بودم به بچه ها گفتم بیایید دست و روتونو بشورید بریم خونه عصر دوباره میاییم.حمید بدو رفت سمت روشویی رو بالکن و دستو صورتشو شست و منم رفتم کمکش خاک واز رو لباساش تمیز،کردم حامدم همونطور تمیز کردم و چادرمو سرم کردم و برگشتیم سمت خونه
کلید انداختم در و باز کردم خونه ساکت بود خبری از مریم نبوداول فکر کردم رفته شاید فوری خودنو رسوندم به اتاق دیدم نه هنوز خوابه در و بستم و به بچه ها هم گفتم سر و صدا نکنید نگاهی به ساعت کردم ساعت یک بودیکم غذا از دیشب مونده بود و یکمم املت درست کردم
بهرام اومد مشخص بود اونم خسته اس
گفتم شرمنده وقت نکردم غذا بپزم
حمید زود گفت با مامان الفت رفتیم خونه جدید و تمیز کردیم بهرام نگاهی به دور و بر خونه کرد و گفت مریم کجاس؟
حمید قبل اینکه من بخوام بگم گفت خوابه انگار بهرام و آتیش زدن صورتش سرخ شد و گفت چی؟ تا الان خوابه؟با چشای به خون نشسته اش نگاهی بهم کرد و گفت تو تنهایی رفتی اون خونه رو تمیز کردی؟ترس همه وجودمو گرفت بهرام اینطور ندیده بودم،با ترس گفتم خب حامله اس حال نداره محکم زد رو کابینت که غلط کرده که حامله اس
حمید و حامد از ترس رفتن پشتم قایم شدن.بهرام رفت سمت اتاقی که مریم بود
محکم با پا زد به در و بازش کردپشت سرش بدو رفتم که نکنه کاری کنه
مریم سریع بلند شد و نشست بهرام گفت تا این ساعت کی میخوابه ؟مریم سرشو کرد اونور و گفت من میخوابم بهرام با حرص جلوش نشست و گفت اون خونه رو برای تو کرایه کردم بعد الفت باید بره تمیز کاری کنه تو بگیری بخوابی مریم سریع چشم دوخت به من و گفت
چیه زود رفتی چوغولی کردی مگه من گفتم بری تمیز کنی بعد هم نگاه کرد تو چشای بهرام و گفت من مثل این تو دهات بزرگ نشدم که کلفتی بلد باشم
کرایه کردی که کردی یکی رو می اوردی تنیز میکردصدای شکستن قلبم و به وضوح شنیدم چشام پر اشک شد و حرفی نزدم و برگشتم آشپزخونه صدای بهرام و میشنیدم که داد میزداره تو خوبی تو دختر حاج موسی هستی اما لیاقت نداری نه مادری کنی نه بلدی شوهرداری کنی
احمق با همین غرورت با همین حماقتهات ما رو به این حال و روز انداختی صدا نزدیکتر میشد حمید و حامد محکم گریه میکردن و داد میزد نه بابا تو رو خدا رفتم سمت اتاق دیدم بهرام چادر مریم و انداخته روشو و بلندش کرده که بیا برو پیش همون حاج موسی من نمیخوامت دیگه مریم کلا بدون هیچ حرفی بلند شد و چادرشو برداشت و رو کرد به حمید و گفت میبینی من برگشتم پیشتون اما بابای خوش غیرتتون نمیخواد بزاره بمونم رفتم جلو و دستش و گرفتم و گفتم بهرلم عصبیه یه چیزی گفت تو کوتاه بیا محلی بهم نداد بهرام داد زد من عصبی هم باشم میدونم چی گفتم
بزار بره گم شه این عادتشه فکر کرده اینجا خونه باباشه کلفت و نوکر نداریم اینجا بزار بره گم شه واقعا مونده بودم چیکار کنم التماس بهرام کردم که کوتاه بیاد چیزی نشده که این قدر بزرگش میکنه مریم دیگه صبر نکرد و بچه ها رو پس زد و رفت نشستم وسط اتاق و زار زدم واقعا مغز و روحم دیگه نمیکشیدبچه ها ترسیده بودن و یه گوشه کز کرده بودن
بهرام رفت حیاط و رو پله نشست یکم که اروم شدم بلند شدم و بچه ها رو بغل کردم بغضشون دوباره ترکید و به هق هق افتادن ای کاش میتونستم کاری کنم که این بچه ها انقد عذاب نکشن بهرام بلند شد و رفت بیرون با هزار مصیبت بچه ها رو آروم کردم و لباسهاسونو عوض کردم و ناهار دادم بهشون انقد خسته شده بودن که هر دوشون سرشونو گذاشتن رو پامو خوابیدن خودمم داغون بودم دراز کشیدم همونطور و خوابم برد.با حرکت دستی روی صورتم بیدار شدم فکر کردم بچه ها هستن اما چشمم و باز کرد با دیدن انگشتهای کریه و زشتش شوکه شدم دوباره همون حالت قفل سراغم اومدفقط متوجه شدم بچه ها تو حیاط هستن و دارن توپ بازی میکنن
انگشتاشو رو صورتم میکشید و نگام میکرددلم میخواست داد بزنم اما. لال شده بودم صدای زنگ دراومد باز دود شد و رفت تو هوا حمید بدو اومد تو خونه که در میزنن عرق کرده بودم دستام گردنم خیس بود بلند شدم نشستم و گفتم الان میام تعادلم و به زور حفظ کردم چادرمو برداشتم و رفتم دم دربهرام بود تعجب کردم که چرا در و باز نکرده و زنگ زده.نگاهی بهم کرد و گفت وسایل و آوردم بیایید اونطرف من دست تنهام گفتم باشه کلیدم و برداشتم و با بچه ها رفتیم،وارد خونه شدیم وسایل و داشتن خالی میکردن.مریم و دیدم که لب پنجره نشسته بودسلام دادم و محل نداد و صورتش و کرد اونوربه بچه ها گفتم دست به چیزی نزنید نرید تو حیاط گفتن چشم.چشم گفتن بچه ها به من حرص مریم و درآورد.
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سیوششم دیگه زمان از دستم خارج شده بود انقد مشغول بودم که متو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_سیوهقتم
داد زد سر حمید که برید تو حیاط بازی کنید تو خونه چه غلطی میکنید از طرز برخوردش با بچه ها خیلی بدم اومد همونطور نگاش میکردم حمید و حامد هم تکون نخورردن و اومدن چسبیدن به من.مریم زیر لب یه چیزایی میگفت که متوجه نشدم بلند شد و رفت تو حیاط بهرام از کنار در سرشو آورد تو و دستش و تو هوا چرخ داد که چی شده گفتم هیچی مریم اعصاب نداره انگارآروم پرسیدم کجا بود ؟گفت تو خیابون اومد جلو و سرشو خم کرد سمتم و گفت بهت گفتم که جایی نداره بره انگار باباشم بیرونش کرده
زیاد باهاش حرف نزن که نیشت نزنه
وسایل و که خالی کردن مریم اومد از بین وسیله ها یه صندل برداشت و برد گذاشت تو بالکن و نشست روش پشتشم کرد سمت خونه که ما رو نبینه بهرام بچه ها رو صدا کرد که بیایید بریم بلند خطاب به مریم گفت خونتو هر جور دوس داری بچین ما رفتیم کلید هم میزارم رو طاقچه با تعجب نگاهی به بهرام کردم و نگاهی به وسیله ها کردم و آروم گفتم خودش که نمیتونه این همه وسیله رو جابجا کنه
بهرام باز بلند گفت مشکل خودشه کسی اینجا کلفت دختر حاج موسی نیست
دست بچه ها رو گرفت و به منم گفت بیا بریم دلم میخواست بمونم کمک کنم اما بهرام انگار خیلی عصبانی بود ناچار باهاش راه افتادم مریم بلند شد و نگران نگاهی بهم کرد و اومد جلو و گفت بزارید بچه ها بمونن اینجا همونطور که دست حمید و داشت میگرفت گفت من تنهایی میترسم دلم سوخت براش ترس و خیلی خوب تجربه کرده بودم نگاهی به بهرام کردم بهرام دست حمید و کشید و گفت بچه ها جایی میمونن که من باشم تا ببینم چه بلایی سرشون میاری گفتم بهرام این چه حرفیه مادرشونه گفت تو دخالت نکن مریم سرشو انداخت پایین و گفت ببخشید من زیاده روی کردم
رو کرد به من و گفت راضیش کن.نگاهی به بهرام کردم و با اکراه گفت باشه خودمم میمونم با کمک بهرام و بچه ها خونه رو چیدیم وسایل مریم در مقابل وسایل خونه من کاخ بود به کوخ تو بیشتر خونه ها اونموقع مبل نبود اما مریم داشت هم مبل هم ناهارخوری هم تلویزیون هم رادیو برام تازگی داشتن اکثر وسایلش چون خودم تا حالا نداشتم و ندیده بودم خونه رو مرتب کردیم و فقط تمیز کردن حیاط موند که اونم بهرام قرار شد دوتا کارگر بیاره یه در کوچیک از تو حیاط میخورد به کوچه پشتی گفت میان تمیز میکنن آشغالارو میبرن شب شده بود دیگه بهرام با بچه ها رفت که شام بگیره مریم دوباره رفت رو صندلی تو بالکن نشست منم رفتم تو آشپزخونه سماور و زدم به برق و چایی دم کردم یکم از چینی هاش مونده بود رو زمین که اونا رو بردم و چیدم تو کمد چوبی که تو پذیرایی گذاشته بودنگاهی به خونه مرتب کردم و از اینکه تموم شده بود لذت بردم
یه چایی ریختم و برای مریم بردم ممنونی گفت و دیدم حوصله منو نداره برگشتم تو خونه بهرام و بچه ها برگشتن و برای شام جیگر خریده بودن شام و خوردیم و بهرام رو به بچه ها گفت بمونید پیش مامان شب تنها نباشه حمید و حامد نگاهی به من کردن و گفتن اخه ما اینجا تنهایی چیکار کنیم بهرام گفت خب پیش مامانتون هستید دیگه حمید آروم گفت اخه مامان حوصله نداره دیر بیدار میشه،من متوجه حرفش شدم و گفتم من صبح زود میام دنبالتون دم در لبخندی زدن و گفتن باشه دوتا بشقابی که کثیف شده بود و شستم و با بهرام برگشتیم خونه،خونه بدون بچه ها خیلی سرد و بی روح شده بود تو این مدت خیلی عادت کرده بودم بهشون از خستگی دیگه رو پا بند نبودم بهرام جا انداخت و خوابیدیم هر دو شدیدا خسته بودیم.صبح با صدای در زدن بیدار شدم یکی با سنگ داشت میزد به در پاشدم نشستم بهرام نبود نگاهی به ساعت انداختم ۹ صبح بودزود چادرمو برداشتم و رفتم دم در بچه ها بودن و داشتن گریه میکردن
نگران شدم گفتم چی شده حمید بین هق هق هاش گفت چرا نیومدی دنبالمون
یه ساعته تو کوچه منتظریم بغلشون کردم و گفتم ببخشید خواب موندم آوردمشون تو خونه و دست و روشونو شستم و رفتم نون خریدم و صبحونه خوردیم بچه ها اغلب روزها پیش من میموندن تا غروب شب میرفتن پیش مریم تو این مدت نه من به مریم سر زدم نه مریم پیش من اومد همسایه ها هم خبر دار شده بودن که من و مریم هوو هستیم چند دفعه ای که رفته بودم پیش صدیقه خانوم از مریم میپرسید و همش تلاش داشت آمار بگیره مریم به شدت افسرده و منزوی شده بود مخصوصا که از طرف خونواده اش هم ترد شده بود این بیشتر باعث شده بود تو خودش باشه
تا جایی که بچه ها بهم میگفتن حال و حوصله آشپزی هم نداشت.شام و اضافه تر میزاشتم و میدادم بچه ها میبردن بهرام هم دو سه روز یکبار خرید میکرد و میرفت بهش سر میزد ماه اخر مریم بود که منم حامله شدم همش ترس اینو داشتم که باز سقط میشه اون روز صبح حمید زودتر از هر روز اومده بود محکم و تند تند میزد به در،در و باز کردم و حمید با چشای پر اشک گفت مامان حالش خیلی بده گفت بیام بهت بگم
ادامه دارد....
@Aghmiun
سرما و گربه ها - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
قصه_کودکانه
یه قصه شیرین😍
برای کودک دلبند شما🥰
@Aghmiun
با قیافه بههم ریختهای وارد کلاس شد. موهای نامرتبش روی پیشانی پخش شده بود. گفتم: "اینجوری نمیشهها، چقدر بگم سروقت بیایید؟ اولین بارت که نیست با من کلاس داری..." نگاهش نافذ و گیرا بود، با خندهای فلسفی. حرف که میزد همه را جذب میکرد. حتی اتفاقات بد را طوری تعریف میکرد که اکثر دانشجوها از خنده رودهبر میشدند. خودش را میزد به لودگی و مسخره بازی، اما گاهی از میان حرفهایش درسهای جدیدی میشنیدم.
معروف بود به دانشجوی هزارساله، کارشناسی را همینجا خوانده بود و حالا هم ارشدش را و همه میشناختندش.
گفت:" آقای دکتر، شما تا حالا از بیادبی کسی خوشحال شدید؟ از اینکه کسی بهتون فحش بده لذت بردید؟" گفتم:" باز شروع شد جلال؟ دیر میای، هر بارم با یه قصه، ناچارم این جلسه رو برات غیبت رد کنم، خیلی دیر کردی!"
اما بدم نمیآمد قصه امروزش را هم بشنوم. حتما سوژه خوبی برای بحث شخصیتشناسی کلاس بعدازظهر میشد، آنهم کلاس خشک شخصیتهای دوقطبی.
گفت:"اشکال نداره استاد، من امروز خیلی خوشحالم، چندتا فحش آبدارم نصیبم شده با دو تا چک جانانه، ولی خوشحالم، خیلی خوشحال...!"
بچههای ته کلاس پچپچ کردند و خندیدند. روی میز کوبیدم و گفتم:" بگم مسئول آموزشم دو تا پسگردنی بزنه سرحال بشی؟ خوب بفرما، امروز چی شده؟"
خندهریزی کرد و آرام گفت:" آقا امروز من خواب موندم، گفتم اگه دیر برسم باز شما...حالا بیخیال،
سوار ماشین شدم، خوابالو بودم به سمت پل کوچیک رودخونه که پیچیدم، یه موتوری کنارم بود نفهمیدم، محکم خوردم بهش، چشمتون روز بد نبینه، موتورسواره افتاد توی رودخونه زیرپل،
به خدا دست وپام کرخت شده بود، گفتم حتما تمومه دیگه، با ترس و لرز از ماشین پیاده شدم، از نردههای کنار پل، پایین رو نگاه کردم، هرچی دقت کردم نفهمیدم کجا افتاده، داشتم از ترس میمردم، همینم مونده بود قاتل بشم، اونم پیک موتوری...
دیگه داشت اشکم درمیاومد، یهو یه نفر زد پس گردنم تا اومدم به خودم بیام دوتام زد تو گوشم، خیس خیس بود، نمیدونم چطور خودشو رسونده بود بالای پل، لابد میخواسته تا درنرفتم خسارت بگیره، گفت مگه کوری؟ کی به تو گواهینامه داده، مثل بز اخفش...
باورتون نمیشه اینقدر خوشحال بودم که نگو، هرچی بیشتر فحش میداد بیشتر خوشحال میشدم، آخه مطمئن میشدم که چیزیش نشده، همه دویست تومنی که دیروز کار کرده بودم دادم بهش...تا حالا از بیادبی هیچکس اینقدر خوشحال نشده بودم."
بدون اینکه کسی متوجه بشود، کلمه غیبت را از جلوی اسمش برداشتم، امروز جلال درس خوبی به ما داده بود، اینکه گاهی فارغ از ضربههای دردآور وتلخ روزگار باید از زندگی و نعمت زنده بودن لذت برد.
@Aghmiun