2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سپاس از دوست گرامی مان آقا کریم ساعدی
شاهنامه شاهکار فردوسی بزرگ
ارجمندترین و اسراریترین کتاب جهان ،
که بنمایه زنده و جاری در جان و جهان مردم است.
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قشم تگرگ اومده....
شیراز برف اومده....
هنوز اردبیل تبریز و سراب خبری از برف نیست.....
@Aghmiun
⚡اهمیت کاهش مصرف نمک در حفظ سلامت استخوانها
🔸 با افزایش سن، کاهش تراکم استخوان آغاز میشود که میتواند با دردهای استخوانی همراه باشد و در صورت عدم مراقبت به پوکی استخوان منجر شود
🔹️ نمک یکی از عوامل اصلی در بروز بسیاری از بیماریهای مزمن مانند پوکی استخوان، پرفشاری خون و حتی سرطان معده است
🔸 نان و برنج مقدار قابل توجهی نمک دارند و حتی برخی از میوهها و سبزیجات نیز حاوی سدیم هستند بنابراین نمک مصرفی ما تنها به نمکی که در نمکدان است و روی غذاها میپاشیم، محدود نمیشود
🔹️ از مصرف زیاد غذاهای کنسروی، خیارشور و ترشیهای دارای نمک خودداری و نانهای شور را از برنامه غذایی حذف کنید
@Aghmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرمان امیدی خواننده نوجوان لُر بختیاری
@Aghmiun
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توضیحات قابل تامل آقای میل گیبسون بازیگر هالیوودی بعد از آتش سوزی خانه ی میلیاردی اش در حادثه اخیر امریکا.....
میل گیبسون را در فیلم شجاع دل حتما دیده اید .....
@Aghmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدید یه موقع های کسی مرتکب کار خلافی میشود یا اعمال ناشایست ازش سر میزنه، بهش میگن گاوه....نمی فهمه....
ولی اینجا این گاو نجیب دارد کار بسیار زیبایی میکنه.....
دمت گرم آقا گاوه.....
@Aghmiun
🔊 قابل توجه گندم کاران گرامی 🔊
آن دسته از کشاورزان که در سامانه زراعت مرکز خدمات، کاشت گندم را ثبت کرده اند و پیامک بیمه گندم دریافت کرده اند هرچه سریعتر برای ثبت بیمه به دفتر بیمه محصولات کشاورزی مراجعه کنند ، یا برای اطلاعات بیشتر در کانال مرکز خدمات دهستان آغمیون در ایتا عضو شده یا از خود مرکز حضوری اطلاع کسب کنند.
♦️ بیمه اجباری فراگیر محصولات گندم دیم و آبی و دانههای روغنی (کلزا، گلرنگ و کاملینا) در راستای ماده ۳۳ برنامه هفتم توسعه در سال زراعی جاری از سوی صندوق بیمه محصولات کشاورزی اجرایی میشود.
♦️ فرآیند صدور بیمهنامه با استفاده از اطلاعات پهنه کشاورزان انجام میشود، اما امسال اطلاعات پهنه ابتدا در اختیار نمایندگان و کارگزاران بیمه قرار میگیرد و سپس در مورد صدور بیمهنامه اجباری به کشاورزان اطلاعرسانی و صحتسنجی میشود.
♦️ در ابتدا هیچ گونه حق بیمه ایی از کشاورز دریافت نمیشود و در پایان هنگام خرید تضمینی یا در صورت خسارت از محل غرامت، حق بیمه برداشت میشود.
♦️ کشاورزان تا ۱۵ اسفند فرصت دارند با مراجعه به دفاتر بیمه کشاورزی محصول زراعی امسال خود ( گندم آبی، دیم ودانههای روغنی) را بیمه کنند.
👈 باتوجه به اینکه بخش کشاورزی ریسک پذیراست و هر لحظه احتمال وقوع خسارت و حوادث هست کشاورزان باید در اسرع وقت به مراکزجهاد کشاورزی خود مراجعه و اطلاعات محصولات زراعی خود را در سامانه پهنه بندی به روز کنند.
♦️ بیمه جو دیم و آبی اجباری نیست و بصورت اختیاری با پرداخت حق بیمه انجام می شود.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سیونهم دکتر نگاه چپی بهش گرد و گفت بقیه التماس میکنن من چند
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_چهلم
مریم خجالت زده اومد تو آشپزخونه و گفت شرمنده خواهر من کلا اخلاقش اینه گفتم عیب نداره بلاخره مردم از دور میبینن قضاوت میکنن.صدای گریه پری بلند شد و مریم رفت پیشش،شب بعد شام به مریم گفتم خداروشکر سر پا شدی اگه اجازه بدی من زحمت و کم کنم،مریم نگاهی بهم کرد و گفت از دستم ناراحتی که میخوای بری گفتم نه دیگه بیشتر از این موندم اینجا آزار دهنده میشه برات گفت هر جور راحتی ممنون این همه مدتم اذیت شدی و بادلخوری پری رو بغل کرد و رفت تو اتاق بچه ها هم خیلی تو ذوقشون خورد این حرف من و هر دوتاشون دمق یه گوشه نشستن اما چاره نبود بهتر این بود برم خونه خودم موقع خداحافظی مریم اومد بدرقه و رو کرد به بهرام و گفت بهتره یه شب در میون بکنی خونه ها رو ما اینجا تنهاییم
بهرام که انتظار این حرف مریم و نداشت با تردید نگاهی به من کرد من زود گفتم اره اینطور بهتره انقد درگیر کارهای مریم و بچه ها بودم که یادم رفته بود خودمم حامله ام با یاداوریش غم عالم رو دلم مینشست میگفتم بازم حتما سقط میشه بعد اون بهرام یه شب پیش من بود و یه شب میرفت پیش مریم چون از تنهایی میترسیدم پسرا می اومدن پیشم کم کم شکمم بالا اومد و حساس تر شده بودم.گاهی که به شرایط خودم فکر میکردم اعصابم داغون میشد نزدیک ۸ ماهم شده بود حوصله هیچ کاری رو نداشتم گاهی میرفتم پیش مریم و با پری سرگرم میشدم شدیدا بهش حس وابستگی داشتم.کلا هر ۳ تاشون برام عزیز بودن سعی میکردم تا جایی که میتونم بهشون برسم.پری هم به من عادت کرده بود گاهی مریم می اورد میزاشت پیشم و میرفت دنبال کاراش.۶ ماهه شده بود پری و شیرین تر یه شب که بچه ها پیشم بودن.دوباره حس نفسهاش ترس تو دلم انداخت .حامد یهو چشم باز کرد و جیغ میزد هر کاری کردم آروم نمیشد خیره شده بود به کنار رختخواب من رد نگاهشو که گرفتم دیدم با قیافه زشت و آشفته اش یه گوشه وایساده هر چی حامد و تکون دادم بیدار نشد حمید هم بیدار شده بود و نمیدونست چیکار کنه از این حالت حامد اونم ترسیده بودداد زدم برو قران و بیارحمید بلند شد و زود رفت از رو طاقچه قران اورد گذاشتم تو بغل حامد بچه آروم شد و نگاهی بهم کرد و گفت اونجا بود بخدا اونجا بودگفتم خواب دیدی گریه میکرد و میگفت نه بخدا اونجا بود الان دود شد حمید هم ترسیده بود بلند شدم آب اوردم براشون و بغلشون کردم و گفتم خواب دیدی حامد جان بخواب یادت میره.طفلی بچه همش چشمش به اون سمت بود که نکنه بازم بیاد.با هزار تا دعا و صلوات خوابوندمشون
صبح حواسم به حامد بود که ببینم چیزی میگه اما عادی رفتار میکرد و حرفی نزد
دیگه اون اتفاق نیفتاد و بچه ها مثل قبل می اومدن پیشم.حمید دیگه وقت مدرسه رفتنش بود چند وقتی بود بهرام حال خوبی نداشت و حرف نمیزد اصلاهر چی میپرسیدم میگفت چیزی نیست.ته دلم خیلی گواه بد میدادیکی دو هفته بهرام کلا دیر می اومد و فقط شام میخورد و میخوابیدبعد دوهفته کلا خبری از بهرام نشد که نشد رفتم پیش مریم گفت نه خبری ندارم گفتم نکنه باز برادرات بلایی سرش آوردن گفت نه بابا فکر نکنم دو هفته تو بی خبری بودیم مریم گفت بیا پیش ما تنها نمون و من دوباره با مریم همخونه شدم،اینبار رابطه امون بهتر شده بود مریم تو کارا کمک میکردهر روز میرفتم دم مغازه ولی خبری نبود از همسایه هاش پرسیدم گفتن خبری نداریم.خیلی نگران بودیم مریم گفت بریم سراغ آقا بهروز شاید خبر داشته باشه
با مریم رفتیم پیش آقا بهروز،تو بازار مظفریه مغازه فرش فروشی داشت.محو تماشای فرشهاش شده بودم،مریم گفت آقا بهروز خبری از بهرام نیست اصلا شما خبر نداری.سرش و انداخت پایین و با تسبیح تو دستش بازی کرد و حرفی نزد به شاگردش گفت پسر چند تا چایی بیارشاگردش رفت پشت مغازه و یکم بعد با سینی چای اومد مریم گفت آقا بهروز ما نیومدیم چای بخوریم از بهرام خبری نداری؟بهروز گفت بهرام بازداشت شده هر دومون با تعجب گفتیم چی بازداشت چرا گفت کلی قرض و بدهی بالا آورده خودش میگه سرش کلاه گذاشتن نمیدونم دیگه راست میگه یا دروغ.من و مریم وا رفته همو نگاه کردیم یعنی چی چرا پس حرفی نزد این مدت مریم گفت الان چی میشه گفت هیچی باید با طلبکاراش تسویه کنیم که پرونده نشه براش فعلا قراره هر چی داره بفروشیم خودش میگه یه مغازه هست و با یه خونه
آقام گفته یه قرون هم کمک نمیکنه باید ماشین و خونه و مغازه روبفروشیم تا ببینیم چقد جور میشه مابقی رو خودمون حل کنیم مریم بلند شد و رو کرد به من و گفت پاشو بریم از آقا بهروز کلی تشکر کرد و راه افتادیم انگار تو هپروت بودیم
هردومون بی حال و بی رمق قدم برمیداشتیم تا رسیدیم راسته کوچه مریم انگار چیزی یادش اومده باشه گفت نکنه دوباره برگردیم خونه باباش گفتم چی
ادامه دارد...