کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_چهلودوم انگار که چیزی یادش افتاده باشه خیره شد به یه نقطه و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_چهلوسوم
بهرام شب برگشت خونه و بچه ها با ذوق گفتن که اسم بچه رو انتخاب کردیم
بهرام اخماش تو هم بود با استرس نگاهی بهش کردم و گفتم چی شده
مریم زود گفت هیچی نشده نمیتونه خونه دو طبقه پیدا کنه فقط تنها جایی که میتونیم بریم خونه حاجی هست با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم چرا اخه گفت حاج مسلم به آقا بهروز گفته حق نداره کار بده به بهرام ،بهرام با حرص بلند شد و رفت حیاط خیلی ناراحت شدم اعصابم خیلی خراب شده بود نتونستم جلوی بغضم و بگیرم و اشکهام جاری شدن.مریم نگاهی بهم کرد و گفت بچه شدی عوضش اونجا قراره خونه دو طبقه رو بدن بهمون.مریم انگار برنامه ریزی هاشو کرده بودبه زور جلوی خودمو نگهداشته بودم.مریم پری رو بغل کرد و رفت سمت آشپزخونه.با تموم وجود اشک میریختم برای بدبختی خودم هزار بار گفتم خدا بهم دو بار فرصت داد برم پی زندگیم حالیم نشد الان با وجود بچه کجا برم بهرامم که کلا این مدت منو فراموش کرده بود یه جورایی حس سربار بودن داشتم اما مجبور به ادامه بودم اوضاع مالیمونم تعریفی نداشت اصلا.دو سه روز استراحت کردم و بلند شدم رویا دختر آرومی بود و اذیت نمیکردمریم شروع کرده بود به جمع کردن وسایلش
دیگه کاملا قطع امید کرده بودم کمک مریم کردم و اسباب و اثاثیه رو جمع کردیم و رفتیم خونه حاج مسلم از لحظه ای که وارد خونه شدیم همه چی جلوی چشمام رژه میرفت،حال خوبی نداشتم شدیدا استرس داشتم پیرمردی از اتاقک ته حیاط بیرون اومد و بدو خودشو رسوند به بهرام بعد سلام و احوالپرسی بهرام گفت موسی بی زحمت وسایل و خالی کنید پرسید آقام خونه اس موسی سری تکون داددو گفت نه خانوم گفتن اون خونه رو بدیم به شما با حرف موسی نگاهم سمت خونه رفت فاصله اش از بقیه خونه های تو باغ بیشتر بود و دو طبقه بود ،طبقه بالا از تو حیاط پله خورده بودهمینکه چند ساعت تو خونه خودم باشم هم غنیمت بودبهرام گفت برید تو خونه ما وسایل و میاریم.مریم پری رو بغل کرد و به منم گفت بیا بریم
رفتیم سمت خونه خیلی کثیف و داغون بود مریم آهی کشید و گفت کی میخواد اینجا رو تمیز کنه گفتم من تمیز میکنم
نگاهی با حرص بهم کرد و گفت تو هنوز زائو هستی چطور میخوای اینجا رو تمیز،کنی درد کمرم خوب نشده بود گفتم خب کسی نیست که تو همین بحثها بودیم که بهرام اومد پیشمون و گفت قراره موسی و زنش بیا خونرو تمیز کنن
بیایید برید خونه پروین خانوم .مریم گفت نه من خجالت میکشم برم اونجا
منم واقعا روم نمیشد برم مریم گفت همینجا میشینیم و رفت یه پنو اورد و کنار باغچه باز کرددوباره به خودم جرات دادم و نگاهی به سمت خونه ها کردم.عمارت بزرگی که با فاصله زیاد از ما بود خونه حاج مسلم بود و کنار اون عمارت،۳ تا خونه جدا جدا بود که برای هر کدوم از پسراش بودباغ بزرگی بود با درختهای بزرگ و بلندخونه ای که به ما داده بودن نزدیک در بود و فاصله اش زیاد بود از خونه های ته باغ مریم که دیدم دارم نگاه میکنم گفت اینجا خونه قدیمی حاج مسلم هست بعدها اونجا رو ساختن بعد عروسی بهروز خان اونارو ساختن
خونه وسطی رو نشونم داد و گفت اونجا خونه ما بود اتگار که چیزی یادش اومده باشه به یه نقطه خیره شد و گفت این زن هنوز تو دوران ارباب و رعیتی گیر کرده
حاج مسلم مرد خشک و خشنی هست
جرات اینکه تو خونه خودمون غذا بپزیم نداشتیم.باید هر روز یکیمون غذا میپخت برای کل خانواده.موسی و خانمش اومدن پیش مریم و سلام و احوالپرسی کردن و خانمش سرشو خم کرد و به من گفت خوش اومدی خانوم تشکر کردم بهرام اومد جلو و گفت شرمنده اقا موسی بچه ها نمیزارن خودمون تمیزکاری کنیم زحمتش باشما
ما بریم یکم وسیله لازم داریم بیاریم و برگردیم ما رو سوار ماشین کرد و برد سمت بازار یکم گشتیم و ناهار خوردیم و تو ماشین چرخیدیم تا وقت بگذره بچه کلافه شده بودن و خودمونم خسته بودیم
رویا خواب بود کل روز ولی پری اذیت میکردمریم کلافه شد و گفت تا کی اواره خیابونا باید باشیم بریم ببینیم چیکار کردن برگشتیم خونه و دیدیم موسی و خانمش کل خونه رو تمیز،کردن و فرشها رو هم پهن کردن بچه ها رو خوابوندیم و اول با کمک بهرام وسیله های منو جابجا کردیم که زود تموم شد چند تا فرش و یه یخچال و یه گاز و یکم خرت و پرت بود
وسیله های مریم زیاد بود و موسی با اینکه خسته بود ولی تا اخر شب موند و جابجا کردن و کارها تقریبا تموم شده بود
هوا تاریک شده بود که صدای بوق ماشین اومد موسی زود بدو رفت سمت در و در و باز کرد یه ماشین بنز مشکی رنگ وارد حیاط شد موسی دست به سینه وایساده بود و وقتی ماشین متوقف شد زود پرید و در و باز،کردیه پیرمرد بلند قد چهار شونه پیاده شد ازش برگشت نگاهی سمت خونه ما کرد و داد زد بهرام بیا کارت دارم
ادامه دارد....
@Aghmiun
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun
ارسالی : آقا داود ساعدی
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun
ارسالی آقای علیرضا تندرو
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عیادت از مریض !
خداییش بیمار هم کیف کرد 😅
@Aghmiun
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه برنامه تلویزیونی که آدمایی که خنده عجیب غریبی دارن
خنده کدومشون مسخره تر بود!!؟😂
@Aghmiun
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از رقص های لاکچری دهه شصت😅😅
@Aghmiun