eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.9هزار ویدیو
113 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک عکس از آرشیو کانال @Aghmiun بیاد گذشته ها......
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅چگونه عفونت لوزه را از بین ببریم ؟ اگر احساس ضعف همیشگی دارید و مرتب دچار عفونت سینه وسرماخوردگی می شوید ، پشت لوزه شما غذا مانده و فاسد و عفونی شده ،حتما سرکه یا آب نمک غرغره کنید تا از بین برود به رفع عفونت لوزه کمک می کند. @Aghmiun
" اولین مشاور املاک آغمیون" سلام و عرض ارادت دارم خدمت همه مخاطبان گرامی و همراهان عزیز در کانال آنا وطن آغمیون. روزگاران قدیم موقع خرید و فروش ساختمان مسکونی و یا زمین کشاورزی و سایر مستغلات دستنوشته ای تنظیم و آنرا بمنزله سند یا قباله می دانستند . در آن ایام که خیلی از زمین ها و خانه های مسکونی سند رسمی منقوله دار محضری نداشتند همین قباله کاربرد اصلی سند را داشت . این قباله دست نویس معمولا در روستاها توسط افراد معدودی که سواد داشتند نوشته میشد که بعضا به آمیرزا یا آخند یا تعابیر دیگری نامیده میشدند . در روستای ما آغمیون هم تعدادی بودند که موقع خرید و فروش ملک با دست خط های خود این قباله را می نوشتند ،تا آنجا که ما در آغمیون بودیم اکثر این دست نوشته ها را مرحوم شادروان حاج میرزا نصراله انجام میدادند و بنده بارها عرض کردم بعلت همسایگی و رفت و آمد های متداوم به منزل حاج میرزا نصراله شاهد خیلی از اتفاق های انجام شده میبودم از جمله تدریس درس حوزوی به طلبه ها ی جوان و همین نوشتن قباله بین طرفین خرید و فروش ملک و غیره... در آغمیون ما به این دست نوشته یا قباله یک عنوان دیگری هم میگفتند یعنی ( حجت ) حجت معنی لغوی اش دلیل و برهان میشود.به هر حال به این قباله حجت هم می گفتند و اگر خرید یا فروشی یا جنس و کالای امانتی بین طرفین رد وبدل میشد کاغذی بعنوان سند یا حجت تنظیم میشد. جالب هست این دست خط ها و نوشته ها اکثرا خیلی خوش خط و زیبا و بطور نستعلیق هم نوشته میشد . من چند مورد از این دست نوشته ها یا همان قباله یا حجت را که توسط حاج میرزا نصراله یا کسانی دیگر نوشته میشد را ملاحظه کرده ام که خیلی دیدنی و زیبا و ارزشمند هستند که در نوع خود بی نظیر و نوعی شناسنامه قدیم آغمیون میتوانند محسوب شوند ،که در کانال آنا وطن آغمیون در تلگرام قابل مشاهده هست .و الان در دسترسم نبود یکی دو تا نمونه تقدیم کنم ولی حتما تعدادی از آنها را جهت ملاحظه در کانال خواهیم گذاشت. و اگر مخاطبان گرامی از چنین دست نوشته های قدیمی در اختیار دارند تقاضا میکنیم جهت روئت دوستان عکس اش بفرستند. و اما در عید نوروز که به آغمیون رفته بودم موقع تردد در کوچه ی به سمت مسجد جامع چشما نم به نوشته ای روی شیشه مغازه آقای انصاری افتاد که خیلی برایم جالب بود . و آن نوشته این بود " مشاور املاک فجر" وقتی متوجه شدم هم کتی بسیار فرهیخته و محجوب و دوست عزیزم آقای غلام انصاری اولین املاکی را در آغمیون راه انداختند خیلی خوشحال شدم . رفتم نزدیک و نوشته را خواندم و از پشت شیشه نگاه کردم مغازه بسته بود .تا اینکه شب بعد افطار مجددا رفتم تا از نزدیک با آقای انصاری دیداری داشته باشم . که خوشبختاته مغازه باز بود و جناب آقای عزیزی روحانی محترم روستا هم تشریف داشتند. ساعتی در خدمت اقای انصاری و آقای عزیزی نشستیم و از حضور هر دو بزرگوار کسب فیض کردیم و یک خاطره زنده هم از آقای عزیزی تقدیم عزیزان گردید. آقای غلام انصاری که از سال ۷۶ در شرکت تعاونی روستایی آغمیون در خدمت اعضا و خصوصا آغمیونی های بزرگوار بودند و از سال ۹۵ در صندوق تعاون روستایی ایرانیان در سراب مشغول و انجام وظیفه می نمایند در روستای مان آغمیون هم نسبت به راه اندازی این مشاور املاکی اقدام کرده اند که من شخصا این کار شایسته ایشان را ارج می نهم و به فال نیک میگیرم و یقین دارم در امر توسعه و ترقی و پیشرفت مسایل ملکی حتما مثمر ثمر خواهد بود . و ایشان بعنوان اولین مشاور املاک در آغمیون موجب آبادانی سرزمین آبا و اجدادمان خواهند بود . خدا رحمت کند پدر ایشان که واقعا انسانی خدوم و متدینی بودند و یاد و نام شان را گرامی میداریم و همچنین سلامتی و تندرستی عموی بزرگوارشان مداح دلسوخته جناب علی انصاری را هم از خداوند متعال مسئلت می نمایم. انشاالله تمامی هم کتی های عزیزمان چه در آغمیون و چه در تهران موقع خرید و فروش و احیانا اجاره و غیره بتوانند از طریق مشاور املاک فجر به مدیریت جناب غلام انصاری مشارکت کرده و موجب قانونمند شدن فعالیت های ملکی بشوند . محمود اسماعیلی ۱۴۰۲/۲/۸ تکراری
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_چهلوششم بهرام با تردید بلند شدو اومد بیرون نگاهی به من کرد
برگشتم خونه،خونه رو مرتب کردم شروع کردم ناهار درست کردن بچه ها جلوی تلویزیون ردیفی دراز کشیده بودن حامد خیلی خوب پری و رویا رو سرگرم میکردموسی خریدها رو اورد و تشکر کردم و شروع کردم سوپ درست کردن برای اینکه بهتر بپزه ریختمش تو زودپز و گذاشتم رو گازهمش چشمم به در حیاط بود که کی برمیگردن ناهار و سوپم آماده کردم و کار با مخلوط کن و بلد نبودم،گذاشتم کنار که مریم خودش بریزه توش تو دلم آشوب بود نمیدونستم چرا نزدیک ساعت ۳ بود که هنوز نیومده بودن ناهار بچه ها رو داده بودم خوابوندمشون پری رو پاهام بود که ماشین حاج مسلم وارد حیاط شد و اول بهرام پیاده شد و در پشتی رو باز کرد و مریم پیاده شدپری رو از،رو پاهام گذاشتم زمین و بلند شدم رفتم سمت حیاط،بهرام حمید و بغل کرده بود و یه سرمم بهش وصل بود با یه لوله که از بینیش اویزون بود دم در وارفتم این بچه چرا اینطور شده بوداومدن سمت خونه زود پریدم از تو اتاق رختخواب حمید و اوردم و پهن کردم تو پذیرایی اومدن تو و حاج مسلمم اومد باهاش جلوی این مرد خیلی خجالت میکشیدم،سلام دادم و با اشاره سر جوابمو دادبهرام حمید و گذاشت تو رختخواب و رو کرد به من و گفت برو یه میخی چیزی بیار بزنم به دیوار این سرم و آویزون کنم،مریم گفت از تو اتاق اون آویز لباس و بیاررفتم آویز چوبی که تو اتاق بود و آوردم سرم و آویزوون کردن زود بلند شدم براشون چایی ریختم و آوردم حاج مسلم چایی رو برداشت و گفت براتون خونه میخرم از این خراب شده برید تا چشمتون به چشم اون دختر و ننه اش نیفته،مریم چشماش پر اشک شد و گفت کاش زودتر اینکار و میکردی حاجی اگه بلایی سر بچه ام بیاد من چه خاکی تو سرم کنم.حاج مسلم چایی تو دستشو گذاشت تو نعلبکی و گفت انشاءالله چیزی نمیشه بهرام چشم غره ای به مریم اومدو گفت دکتر گفت یکم زمان میبره ولی خوب میشه،حمید خواب بود صورتش عین گچ سفید شده بود حامد بخاطر ترسی که از حاج مسلم داشت با فاصله نشسته بودصدای کوبیده شدن در اومد یکی با مشت میزد به درناخودآگاه هممون برگشتم سمت صدا فاصله در تا خونه ما ۱۵۰ متر یا شاید بیشتر میشدموسی بدو خودشو رسوند دم در و باز کردچند تا مرد با لباس نظامی دم در بودن یهو دلم هری ریخت پایین نگاهی سمت بهرام کردم و آروم لب زدم مامورا دم در چیکار دارن موسی اومد سمت خونه ما یقین کردم که باز بهرام کاری کرده از استرس زیاد دستهام داشتن میلرزیدن حاج مسلم و بهرام رفتن جلوی در موسی گفت آقا میگن با صاحبخونه کار داریم حاج مسلم گفت کی هستن گفت نمیدونم گفتن باید به خودتون بگن حاج مسلم و بهرام رفتن سمت در من و مریم از کنار پنجره نگاهمون بهشون بودحاج مسلم و بهرام باهاشون دست دادن و حاج مسلم دعوتشون کرد بیان تو دوتا مرد که لباس نظامی خاکی رنگ تنشون بود اومدن تو و سرشون پایین بود شروع کردن با حاجی و بهرام حرف زدن که یهو بهرام دو دستی کوبید تو سرش و موسی هم زیر بغل حاجی رو گرفت یه ساک تو دستشون بود که دادن به بهرام و رفتن مریم زود رفت سمتشون منم دمپایی پام کردم و چند قدمی رفتم نزدیکتر مریم گفت چی شده کی بودن حاجی حال خوبی نداشت موسی و بهرام کشون کشون اوردن سمت خونه ما همش استرس اینو داشتم که بهرام باز کاری کرده،مریم داد زد برو یه آب قند بیاررفتم تو آشپزخونه و لیوان و پر قند کردم و آب ریختم و بردم حاجی رو اوردن توموسی با یه دست میزد تو سرش و میگفت خدا مرگم بده حالا چطور بگیم بهشون،بهرام داد زد سر موسی که بس کن ببینم حال آقام چطوره،حاج مسلم حال خوبی نداشت نفس نفس میزد.مریم و من با استرس بالا سر حاج مسلم وایساده بودیم مریم رو به بهرام داد زدچی شده چرا اینطور شد حاجی مریم انگار با یادآوری چیزی حالش بد شد و نشست کنار حاجی و دستشو گذاشت رو صورتش و شروع کرد به های های گریه کردن حاجی گفت بچه ام،مریم دیگه نتونست طاقت بیاره و داد زد خب نامسلمونا بگید چی شده بهرام بین گریه هاش گفت علی شهید شده وارفته نشستم رو زمین وای بیچاره پروین خانوم حاجی میزد رو سینه اش و میگفت وای وای بچه ام از حاج مسلم به اون خشکی اینطور بیقراری بعید بودیکم که گذشت بهرام بلند شد و رفت سمت خونه آقابهروز من و مریم دنبالش راه افتادیم دلم برای پروین خانوم کباب بودرسیدیم دم در بهرام چند تا نفس عمیق کشید و در زدپروین خانوم در و باز کرد و با تعجب نگاهی به ما کرد و گفت چیزی شده حمید چیزیش شده بهرام سرش و انداخت پایین و گفت بهروز خونه هست؟پروین گفت اره مریم گفت میشه صداش کنی پروین بهت زده همونطور که نگاهش به ما بود داد زد بهروز آقا بهرام کارت داره بهروز اومد دم در و از اینکه ما سه تا باهم اونجا بودیم با تعجب اومد جلو و گفت چی شده بهرام زنات میخوان ازت شکایت کنن ادامه دارد. ـ. ـ @Aghmiun