ترکیب ابر و صخره تصویری شبیه چهره انسان را درست کرده.....
@Aghmiun
اولین پنجشنبه شعبان یاد شهدای عزیز روستای آغمیون را گرامی بداریم با نثار سلام و صلوات به ارواح طیبه ی شان🌷🌷🌷🌷🌷
الهم صل علی محمد و آل محمد ...
@Aghmiun
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما تا آخر ببینید ...
حتما حال دل تون خوب میشه....
@Aghmiun
کانال آنا وطن آغمیون در گذشت این بانوو مادر محترمه را خدمت باز ماندگان و خانواده داغدار تسلیت عرض میکند.
@Aghmiun
مرحومه عروس حاج نوروز محمد نسب میباشد.
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هوای سرد به این میگن .......
@Aghmiun
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوربین مخفی ایرانی.......
@Aghmiun
رود ارس
ارس رودخانه ای مرزی است که در سمت جنوبیاش فقط ایران است ولی شمال آن از غرب جمهوری نخجوان و ارمنستان و اراضی اشغالی قرهباغ و جمهوری آذربایجان است. آراز هر چند در این منطقه شناخته شده است اما سرچشمهاش جایی در جنوب ارزروم و منطقه بین گول است.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهودوم فاطمه بیدار شد و سراغ مادرش و میگرفت من طاقت اینکه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_پنجاهوسوم
زینب هم مثل مریم گفت فکر نکنم خدا رحمتش کنه ظلمهایی که این زن کرده در حق ماها با هیچی پاک نمیشه سکوت کردم و حرفی نزدم زینب گفت بیا بریم ببینیم خونه در چه وضعی هست رفتیم بالا فاطمه یه گوشه بغض کرده نشسته بود اشک میریختحاج مسلم رو مبل نشسته بود و انگار که هنوز تو بهت بود خیره بود به یه گوشه رفتیم سمت آشپزخونه همه جا تمیز و مرتب بود زینب در کابینتهای چوبی رو باز کرد و گفت بیا این استکان ها رو در بیار و بچین تو این سینی۳ طبقه کابینت پر استکان های کمر باریک با نقش شاه عباس بودخیلی زیبا بودن همه رو چیدم تو سینی و گذاشتم روی میز قندونها رو هم پر قند کردم زینب سماور بزرگ و از تو اتاق اورد و گذاشت تو یه سینی بزرگ رو زمین و گفت میدونی نفت کجاس گفتم نه نمیدونم گفت باشه به بهمن میگم پر کنه گفتم حلوا باید بپزیم گفت اره بزار پروین خانوم بیاد درست کنیم خیلی وقت بود از رویا خبر نداشتم گفتم من برم یه سر بزنم به خونه بیام برگشتم سمت خونه.مریم خیلی سرخوش بود و کیفش کوک بودرفتم تو خونه و رویا خواب بود مریم سرحال گفت مواظبشم خیالت راحت تو برو به کارت برس گفتم تو نمیای میخواییم حلوا درست کنیمگدهنش و کج کرد و گفت نه برا چی همینم مونده بیام برای حلوای اون عفریته خودمو هلاک کنم گفتم زشته بلاخره مادر بهرامه پوزخندی زد و گفت بهرام تا حالا چیکار کرده برام که به احترامش حرمت نگهدارم برام عجیب بود این رفتار مریم شاید انقدری در حقش بدی کرده بود که الان نمیتونست جلوی خوسحالیش و بگیره
رفتم بالا لباسم و عوض کردم و پیرهن مشکی پوشیدم و برگشتم خونه حاجی
فاطمه محکم سرشو بین دستاش گرفته بود گفتم برو تو اتاق دراز بکش حالت خوب نیست.سرشو بالا کرد و نگاه یخ زده ای بهم کرد و گفت تو هم خوشحالی مثل زینب گفتم چی گفت زینب انگار عروسی دعوته روپا بند نیست از خوشحالی نمیدونستم چی بگم گفتم نه تو الان حالت خوب نیست رفتار همه برات یه جور دیگه معنی میده.با بی حالی بلند شد و تو چشام زل و زد و گفت حالم خوب نیست ولی عقلم سر جاشه حرفی نزدم و رفت سمت اتاق منم رفتم تو آشپزخونه و دیدم زینب نشسته و یه پیرهن صورتی هم تنشه با تعجب نگاهی بهش کردم متوجه من شد و گفت عه اومدی پس مریم کوگفتم موند پیش بچه ها ،دخترا اذیت میکردنوگفت اره خوب کرد ماهم مجبوریم.قلبم درد میکرد از این همه سنگدلی عروسهابعد هم میگفتم شاید منم اگه جای اونا بودم اینطور میکردم.تو این مدت من اینطور متوجه شدم که حاج مسلم زیاد با خانوم بزرگ خوب نبود و دائم اذیتش میکرداونم تلافی اونا رو سر عروسها خالی میکردبهرام و بهروز و بهمن و پروین هم اومدن پروین اومد تو آشپزخونه.با دیدن زینب تو اون حال با تعجب گفت مگه قرار نشد حلوا بپزیم پس مریم کو
گفتم موند پیش بچه هاباشه ای گفت و رفت آرد و شکر و هل و گلاب اوردو تشت روحی بزرگ و آورد و گفت برم اجاق گاز بیارم چند تا چایی ریختم و بردم برای بهرام و داداشاش حاج مسلم و دیدم که متکا گذاشته بود زیر سرش و دراز کشیده بوداصلا نمیشد فهمید ناراحته یا بی تفاوت بهرام ناراحت گوشه ای نشسته بود و دستش و گذاشته بود رو پیشونیش چایی رو گذاشتم جلوش و نگاهی بهم کرد و گفت فاطمه کوگفتم تو اتاقه بلند شد و رفت سمت اتاق من درد بی مادری کشیده بودم و خوب میفهمیدم چی میکشن برگشتم آشپزخونه پروین مشغول هم زدن آرد بود و زینب داشت بهش یادآوری میکرد خانوم بزرگ چی ها کرده باهاشون پروین ناراحت شد و گفت زینب پاشو برو. خونه ات من با الفت حلوا میپزم زینب با حالت قهر بلند شد و رفت
بهرام به زور فاطمه رو کشید از اتاق بیرون
که اونجا تنها نمون فاطمه اومد تو آشپزخونه و نگاهی به ما کرد و رفت یه گوشه نشست.پروین با چشای پر اشک بهم گفت ببین شربت قوام اومدخاموشش کن فاطمه کنار گاز نشسته بود و دیگ شربت هم رو اجاق نزدیک فاطمه بودبلند شد و گفت من نگاه میکنم که سایه اونو کنار فاطمه دیدم ترسیدم و گفتم تو نه تو بشین من میام فاطمه با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت خودم بلدم و ملاقه بزرگ و برداشت و همینکه کردش تو دیگ یهو شربت پرت شد تو صورت فاطمه و جیغ زد و دستشو گذاشت رو صورتش.خودمو رسوندم بهش و پروین خانومم اومد هر چی گفتیم دستت و بکش ببینیم چی شده فقط داد میزد و میگفت سوختم.بهرام و بهروز اومدن تو آشپزخونه و به زور دستشو کنار زدن.صورتش دو تا تاول بزرگ زده بود و سوخته بودبهرام هر کاری کرد راضی نشد بره بیمارستان پروین رفت سیب زمینی برید اورد گذاشت رو صورتش خیلی احساس ترس و عذاب وجدان داشتم با پروین حلوا رو پختیم و جمع کردیم فاطمه دراز کشیده بود و یه روسری انداخته بود رو صورتش دلم براش خیلی میسوخت.حاج مسلم تمام اون مدت اصلا یه تکون نخورد که چی شده برگشتم سمت خونه رویا پیش مریم بود و تنهایی رفتم بالا
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهوسوم زینب هم مثل مریم گفت فکر نکنم خدا رحمتش کنه ظلمهای
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_پنجاهوچهارم
ترس داشتم ولی انقد خسته بودم که توان اینکه بیدار بمونم نداشتم خزیدم زیر لحاف ،لحاف و کشیدم رو سرم و خوابیدم
با صدای همهمه بیدار شدم رویا اومده بود میشم و سر و وضعش داغون بودبلند شدم بردمش حموم و لباس تنش کردم و بردمش پایین مریم بیخیال نشسته بود سر سفره صبحونه گفتم تو نمیای؟گفت نه فعلا برید من بعدا میام.رویا رو صدا زد و گفت بیا پیشم عزیزم رویا وابستگی زیادی به مریم داشت رفتم سمت خونه بهرام و بهروز داشتن بحث میکردن بهرام میگفت الان همه جا پخش شده و جنازه رو تحویل نمیدن آبرومون رفت همه جابهروز اتاق و داشت بالا و پایین میکرد و میگفت الان وقت این حرفها نیست بلند شو برو به حاج رضا بگو چند نفرو بفرسته بیان کارهای مراسم و بکنن کسی اونجا نبودگفتم فاطمه کجاس بهرام اتاق و نشونم داد و گفت برو بیدارش کن.رفتم در زدم ولی جواب نداد در و باز کردم و رفتم تو اتاق دیدم فاطمه پتو رو کشیده رو سرش و خوابیده رفتم نزدیکتر آروم گفتم فاطمه جان بیدار شو اما تکون نخوردپتو رو از روش کشیدم کنار دیدم خوابه هر چی تکونش دادم بیدار نشدنگران داد زدم بهرام بهرام بیا اینجابهرام و بهروز دوییدن تو اتاق و بهروز اومد تو وگفت چی شده با ترس نگاهش کردم وگفتم فاطمه بیدار نمیشه چرابهروز فاطمه رو تکون داد اما بیدار نشد که نشد
بغلش کرد و بلند کرد و داد زد به بهرام که بدو ماشین و روشن کن.فاطمه رو گذاشتن تو ماشین و رفتن من ماتم برده بود یعنی چی چرا بیدار نشداون که دیشب حالش خوب بودفکر اینکه نکنه مرده باشه و اون یه بلایی سرش اورده باشه مثل خوره افتاده بود تو جونم از استرس نمی دونستم چیکار کنم وسط،اتاق ماتم برده بودپروین اتاق پشتی بود و با سر و صدا بیدار شده بودهمونطور که داشت روسریشو مرتب میکرد اسم منو صدا زد الفت الفت کجایی چی شده
با بهت و ناباوری رفتم سمت در و دیدمش که داشت مینشست رو مبل تامنودیدگفت چی شده با فاطمه حرفت شده گفتم فاطمه بیدار نشد با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت یعنی چی گفتم نمیدونم بلند شد اومد سمت اتاق و از دم درنگاهی به روی تخت کرد و گفت پس کو کجاس؟گفتم بردنش همونجا وارفته نشست و گفت چی به سر اینا اومده ؟یهو چی شد اخه؟گفتم نمیدونم خدا کنه چیزی نشده باشه پروین گفت بی مادری سخته حتما هنوز تو شوک هست بعد بلند شد و رفت. سممت آشپزخونه و گفت باور کن همش بخاطر اعصابشه این دختر انقد بدبختی کشیده نگاه نکن به الانش یه دختر شاد و سرحالی بودانقد مادرش بهش تلقین کرد که با بقیه فرق داره و کسی لایقش نیست باعث شد عشقش و از دست بده و بمونه تو این خونه کم کم هم شد شبیه مادرش نه دوستی نه فامیلی با هیچ کس رفت و آمد نداشت.تنها همدمش تو این خونه مادرش بودپروین سماور و روشن کرد و. چایی دم کردصدای موسی اومد که داشت مهمونا رو تعارف میکرد تو خونه چند تا آقا و خانوم با ظاهری شیک ولی خشک و رسمی اومدن تو پروین رفت استقبال و زنها حتی دست هم ندادن رفتن نشستن رو مبل موسی با تعجب آروم پرسید پس آقا بهرام و بهروز کجان خانوم با سر اشاره کردم که ساکت باشه موسی خم شد و احترام کرد به مهمونا و رفت بیرون،رفتم آشپزخونه و چایی ریختم پروین زود اومد گرفت و گفت بده من ببرم گفتم اینا کی هستن گفت خواهر و برادر خانوم بزرگن
صدای بهمن و شنیدم که اومد تو
و با مهمونا سلام و احوالپرسی کرد و با صدای بلند فاطمه رو صدا کردرفتم دم در اشپزخونه و اروم گفتم خونه نیست آقا بهمن،بهمن با دیدن من بلند شد و اومد نزدیکم و آروم سرشو خم کرد و گفت کجا رفته؟گفتم حالش بد شده بود آقا بهرام و بهروز بردنش بیمارستان با تعجب گفت چی شده بود گفتم نمیدونم والا حالش بد بودبهمن سری تکون داد و رفت سمت مهمونا و گفت با اجازه الان میام.پروین گفت برو به موسی بگو بره نون بخره مهمونا فکر کنم زیادتر بشن باید صبحونه حاضر کنیم چادرمو سرم کردم و رفتم سمت خونه موسی در زدم زنش در و باز کرد و گفتم با موسی بگو بره نون بخره
زنش گفت چشم خانوم الان میام کمک آقا گفتن بیام کمکتون کنم گفتم اره دستت درد نکنه رفتم یه سر به رویا بزنم مریم دراز کشیده بود و بچه ها هم خوابیده بودن نرفتم تو خونه برگشتم دلم برای رویا تنگ شده بود ولی باید میرفتم کمک پروین خانوم.برگشتم که برم صدای بوق ماشین اومدزن موسی بدو اومد در و باز کرد و ماشین ها اومدن تواز هر کدوم چند تا آقا و خانوم پیاده شدن و بدون توجه به ما رفتن سمت خونه ما هم پشت سرشون راه افتادیم.رفتارشون با رفتارهایی که من موقع عزا دیده بودم زمین تا آسمون فرق میکردکاملا خونسرد و اروم نشسته بودن پروین هم برای احترام پیششون بودیکی از اون خانما که جوونتر بود گفت پس بچه هاش کجان پروین گفت حال فاطمه بد شد بردن بیمارستان
ادامه دارد....
@Aghmiun