کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_پنجاهوسوم زینب هم مثل مریم گفت فکر نکنم خدا رحمتش کنه ظلمهای
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_پنجاهوچهارم
ترس داشتم ولی انقد خسته بودم که توان اینکه بیدار بمونم نداشتم خزیدم زیر لحاف ،لحاف و کشیدم رو سرم و خوابیدم
با صدای همهمه بیدار شدم رویا اومده بود میشم و سر و وضعش داغون بودبلند شدم بردمش حموم و لباس تنش کردم و بردمش پایین مریم بیخیال نشسته بود سر سفره صبحونه گفتم تو نمیای؟گفت نه فعلا برید من بعدا میام.رویا رو صدا زد و گفت بیا پیشم عزیزم رویا وابستگی زیادی به مریم داشت رفتم سمت خونه بهرام و بهروز داشتن بحث میکردن بهرام میگفت الان همه جا پخش شده و جنازه رو تحویل نمیدن آبرومون رفت همه جابهروز اتاق و داشت بالا و پایین میکرد و میگفت الان وقت این حرفها نیست بلند شو برو به حاج رضا بگو چند نفرو بفرسته بیان کارهای مراسم و بکنن کسی اونجا نبودگفتم فاطمه کجاس بهرام اتاق و نشونم داد و گفت برو بیدارش کن.رفتم در زدم ولی جواب نداد در و باز کردم و رفتم تو اتاق دیدم فاطمه پتو رو کشیده رو سرش و خوابیده رفتم نزدیکتر آروم گفتم فاطمه جان بیدار شو اما تکون نخوردپتو رو از روش کشیدم کنار دیدم خوابه هر چی تکونش دادم بیدار نشدنگران داد زدم بهرام بهرام بیا اینجابهرام و بهروز دوییدن تو اتاق و بهروز اومد تو وگفت چی شده با ترس نگاهش کردم وگفتم فاطمه بیدار نمیشه چرابهروز فاطمه رو تکون داد اما بیدار نشد که نشد
بغلش کرد و بلند کرد و داد زد به بهرام که بدو ماشین و روشن کن.فاطمه رو گذاشتن تو ماشین و رفتن من ماتم برده بود یعنی چی چرا بیدار نشداون که دیشب حالش خوب بودفکر اینکه نکنه مرده باشه و اون یه بلایی سرش اورده باشه مثل خوره افتاده بود تو جونم از استرس نمی دونستم چیکار کنم وسط،اتاق ماتم برده بودپروین اتاق پشتی بود و با سر و صدا بیدار شده بودهمونطور که داشت روسریشو مرتب میکرد اسم منو صدا زد الفت الفت کجایی چی شده
با بهت و ناباوری رفتم سمت در و دیدمش که داشت مینشست رو مبل تامنودیدگفت چی شده با فاطمه حرفت شده گفتم فاطمه بیدار نشد با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت یعنی چی گفتم نمیدونم بلند شد اومد سمت اتاق و از دم درنگاهی به روی تخت کرد و گفت پس کو کجاس؟گفتم بردنش همونجا وارفته نشست و گفت چی به سر اینا اومده ؟یهو چی شد اخه؟گفتم نمیدونم خدا کنه چیزی نشده باشه پروین گفت بی مادری سخته حتما هنوز تو شوک هست بعد بلند شد و رفت. سممت آشپزخونه و گفت باور کن همش بخاطر اعصابشه این دختر انقد بدبختی کشیده نگاه نکن به الانش یه دختر شاد و سرحالی بودانقد مادرش بهش تلقین کرد که با بقیه فرق داره و کسی لایقش نیست باعث شد عشقش و از دست بده و بمونه تو این خونه کم کم هم شد شبیه مادرش نه دوستی نه فامیلی با هیچ کس رفت و آمد نداشت.تنها همدمش تو این خونه مادرش بودپروین سماور و روشن کرد و. چایی دم کردصدای موسی اومد که داشت مهمونا رو تعارف میکرد تو خونه چند تا آقا و خانوم با ظاهری شیک ولی خشک و رسمی اومدن تو پروین رفت استقبال و زنها حتی دست هم ندادن رفتن نشستن رو مبل موسی با تعجب آروم پرسید پس آقا بهرام و بهروز کجان خانوم با سر اشاره کردم که ساکت باشه موسی خم شد و احترام کرد به مهمونا و رفت بیرون،رفتم آشپزخونه و چایی ریختم پروین زود اومد گرفت و گفت بده من ببرم گفتم اینا کی هستن گفت خواهر و برادر خانوم بزرگن
صدای بهمن و شنیدم که اومد تو
و با مهمونا سلام و احوالپرسی کرد و با صدای بلند فاطمه رو صدا کردرفتم دم در اشپزخونه و اروم گفتم خونه نیست آقا بهمن،بهمن با دیدن من بلند شد و اومد نزدیکم و آروم سرشو خم کرد و گفت کجا رفته؟گفتم حالش بد شده بود آقا بهرام و بهروز بردنش بیمارستان با تعجب گفت چی شده بود گفتم نمیدونم والا حالش بد بودبهمن سری تکون داد و رفت سمت مهمونا و گفت با اجازه الان میام.پروین گفت برو به موسی بگو بره نون بخره مهمونا فکر کنم زیادتر بشن باید صبحونه حاضر کنیم چادرمو سرم کردم و رفتم سمت خونه موسی در زدم زنش در و باز کرد و گفتم با موسی بگو بره نون بخره
زنش گفت چشم خانوم الان میام کمک آقا گفتن بیام کمکتون کنم گفتم اره دستت درد نکنه رفتم یه سر به رویا بزنم مریم دراز کشیده بود و بچه ها هم خوابیده بودن نرفتم تو خونه برگشتم دلم برای رویا تنگ شده بود ولی باید میرفتم کمک پروین خانوم.برگشتم که برم صدای بوق ماشین اومدزن موسی بدو اومد در و باز کرد و ماشین ها اومدن تواز هر کدوم چند تا آقا و خانوم پیاده شدن و بدون توجه به ما رفتن سمت خونه ما هم پشت سرشون راه افتادیم.رفتارشون با رفتارهایی که من موقع عزا دیده بودم زمین تا آسمون فرق میکردکاملا خونسرد و اروم نشسته بودن پروین هم برای احترام پیششون بودیکی از اون خانما که جوونتر بود گفت پس بچه هاش کجان پروین گفت حال فاطمه بد شد بردن بیمارستان
ادامه دارد....
@Aghmiun
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️آنا❤️
بیر گوزل آنا ماهنیسی
تقدیم بوتون عزیز آنالاریمزا ♥️
@Aghmiun
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جانیم سنه قربان اوسون آنا جان 🥺
@Aghmiun
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕺حال دلتون خوش.
@Aghmiun
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸یه رقص قدیمی ببینیم از یک قدیمی خوش ذوق،
💟الهی که حال دلتون همیشه خوش باشه...
@aghmiun