eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت برام جالب بود حرفهاش گفتم مگه مریم چیکار کرده گفت هر روز پیش یه فا
بعد ناهار بود که مریم اومد بالا دنبال پری اومد تو و گفت اووف از دست زینب سر گیجه گرفتم گفتم چراگفت هیچی دنبال دردسره بازیکی نیست بگه بچه میخوای چیکار لذت زندگیت و ببردلم نمیخواست در مورد اونا حرف بزنم دلم گواه بد میدادمریم که دید پی حرفشو نمیگیرم پاشد و گفت یکم معاشرت کردن یاد بگیر بقیه جذبت بشن زینب همیشه میگه هووت خیلی نچسبه چطور باهاش میسازی بعد هم خندید و گفت بدت نیادا دارم صلاحت و میگم براش چایی آوردم و گفتم میدونم تو لطف داری سینی چای و گذاشتم جلوشو برگشتم از یخچال براش خرما بیارم که حس کردم چیزی خورد به پشتم برگشتم و گفتم چی بود دست و پاشو گم کرد و گفت هیچی چیزی نبود.مریم چاییش و خورد و پری رو برداشت و رفتن پایین اون روز بهرام ماشین تو حیاط نگهداشت رویا همیشه از پنجره نگاه میکرد وقتی بهرام و میدید که ماشین و اورده تو با ذوق در و باز میکرد و منتظرش میموند تا بهرام بیاد اما اون شب بهرام نیومد سمت خونه و یکراست رفت سمت خونه حاجی من که شامم آماده بود فکر میکردم حاجی نیومده و نکشیده بودم زود شام و کشیدم براش و رفتم سمت خونه حاج مسلم صدای داد و بیداد بهروز و حاج مسلم و شنیدم تعجب کردم بهروز کی اومده بود که من ندیده بودم اون خونه یه در کوچیک هم به کوچه پشتی داشت با خودم گفتم از اونجا اومده بهروز داد میزد آخه پدر من این چه کاریه میخوای بکنی سنی ازت گذشته مردم هزار تا حرف درمیارن سر کارهای بهرام کم کنایه نشنیدیم الان هم باید متلکهای مردم و سر کارهای تو بشنویم کنجکاو شدم و وایسادم ببینم چی میگن بهرام بلند شد و رفت سمت بهروز و گفت تو کی میخوای بیخیال من بشی تا کی میخوای مثل پتک بکوبی تو سرم حاجی تمام مدت داشت نگاهشون میکرد و سکوت کرده بودیکم که آرومتر شدن حاجی گفت من از شما اجازه نمیخوام که الان دارید منو نصیحت میکنید من فقط گفتم زن گرفتم و فردا میارم تو خونه ام که بعدا نگید آقامون ما رو آدم حساب نمیکنه از شنیدن این حرف چشام گرد شد و زود برگشتم پای پله ها و بهرام صدا زدم بهرام با حالت عصبی در و باز کرد و گفت چیه چیکار داری گفتم غذای حاجی رو اوردم با حرص اومد پایین و غذا رو گرفت ازم و برد بالاناچار برگشتم سمت خونه از چیزهایی که شنیده بودم هنوز تو شوک بودم رویا کلافه گفت مامان بابا نمیاد من گشنمه غذای رویا رو کشیدم و دادم خوردمنتظر بهرام نشستم یه ساعتی گذشت تا برگشت گفتم شام بکشم الان یا چایی میخوری داد زد که من کوفت میخورم هیچی نمیخوام درک میکردم حالشوجاشو تو اتاق پهن کرد و خوابید میدونستم این طور مواقع نباید نزدیکش بشم منم رختخوابمو کنار رویا تو اتاق پهن کردم رویا یکسر حرف میزد و از کارهایی که با پری کرده بود ومیخواستن باهم چیکارا بکنن تعریف میکردبرگشتم به پهلو سمت رویا که حس کردم یکی کنارم دراز کشید اول فکر کردم بهرامه برگشتم که نگاهش کنم دیدم اون کنارم دراز کشیده از ترس دوباره زبونم بند اومده بودنمیتونستم حرف بزنم با چشمهای به خون نشسته اش نگاهم میکرد و دستش و میکشید رو صورتم تو دلم شروع کردم به صلوات فرستادن و بسم الله گفتن که قفلم باز شد و محو شدبلند شدم یه لیوان آب خوردم و دیدم بهرام نشسته تو پذیرایی و سرشو تکیه داده به دیوار گفتم حالت خوبه چیزی شده گفت یه مسکن بده سرم داره میترکه مسکن دادم خورد و رفت خوابیدصبح زود بود که بهرام رفت.پری اومد در زد که مامان میگه کاچی پختم بیایید پایین رویا خوشحال شد و گفت اخ جوون کاچی و رفتن منم دنبالشون رفتم اما حال خوبی نداشتم مریم یه پیاله کاچی اورد و گذاشت جلومو وگفت بخور عزیزم حس بدی داشتم دلم شور میزدبلند شدم و یه چایی ریختم برای خودم و خوردم مریم پیاله کاچی رو اورد داد دستم و گفت بخور جون بگیری من برا تو پختم گرفتم و گذاشتم رو میز رویا هم خورد پری گریه کرد که منم میخوام مریم گفت دیگه تموم شدگفتم بیا دخترم اینو بخور اونم زود اومد از دستم گرفت و خورد مریم رنگش پریده بود و کلی دعواش کردو گفت خجالت بکش انگار ندیده بعدا برات میپختم خب بعد هم با حرص سفره رو جمع کرد گفتم عیب نداره خب بچه اس پری هم با گریه گفت خب از صبح گفتم دلم میخواد ندادی بخورم که مال مامان الفت و رویاس چاییمو خوردم و رفتم بالا نزدیک ناهار بود که مریم رنگ پریده اومد بالا که بچه ها حالشون خوب نیست گفتم چی شده گفت نمیدونم بالا دارن میارن بدو خودمو رسوندم پایین رویا و پری رنگ به رو نداشتن گفتم چی شده اخه مریم فقط اشک میریخت و میزد رو پاهاش و مستعصل بودگفتم دست دست نکن برو موسی رو صدا کن ماشین بیاره ببریم بیمارستان.مریم داد زد سر حمید که برو بگو موسی بیادحمید رفت و رویا رو بغل کردم و گفتم زود باش بچه رو بردار بیار ادامه دارد... @Aghmiun
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ اگه فرزند بزرگسال داری، گفتن این جملات بهش ، از زبون تو، واجبه @Aghmiun
22.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❣نتیجه ی چهل سال تحقیقات در خصوص مشکلات زندگی مشترک ، در چهار جمله 🟩مجتبی تمسکی @Aghmiun
ShadmehrShadmehr - ax.mp3
زمان: حجم: 6.4M
🎙شادمهر 🎼عکس ‌𝄠♥️ ‌‌‌‍‌‎‎‎‎‎‎‎‌‌‌‌‌‍‌‎‎‎‎‎‎‎‌‌‌‌‌‍‌‎‎‎‎‎‎@Aghmiun
بـﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ، ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ، ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ، ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت، ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد ﻭﻟﯽ، ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس، ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ، ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ، ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ، ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ ! یک ضرب المثل چینی می گوید: برنج سرد را می توان خورد، چای سرد را می توان نوشید ، اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد... @Aghmiun
از پیرانشهر میریم به شهر نقل و نبات یعنی ارومیه ..... بارش برف در ارومیه را ببینید .... @Aghmiun
Ragheb سخاموزیکRagheb - Roya (128).mp3
زمان: حجم: 3.2M
نسیمِ مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم که این دیـوانه پرپر می‌کنـد یک روز گل‌ها را - فاضل نظری 🌼🌼🌼 ای عشق سر بزن به دلِ سنگ من که گاه روید ز سنگ‌فرش خیابان جوانه‌ای 🌱 - فاضل نظری 🌼🌼🌼 عشقی که زمینی نشود فایده‌اش چیست؟ ای‌ مــاه بیـنـداز نـگـاهـی به زمـیـن هم ... - فاضل نظری 🌼🌼🌼 شیرینیِ فراق کم از شور وصل نیست گر عشق مقصد است خوشا لذت مسیر - فاضل نظری 🌼🌼🌼 تشنگان مــهر، محـتـاج تـرحم نیــستـند کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است - فاضل نظری 🌼🌼🌼 طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده‌اند که عشق جز به هوای هوس نمی‌ماند - فاضل نظری