7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این اهنگ رو بفرست برای بهترین رفیقت 🥰
@Aghmiun
✍️ *حدیث دل.....*
زن بارداری از شوهرش میپرسد: «چه انتظاری داری؟ دلت دختر میخواهد یا پسر؟»
شوهر پاسخ میدهد: "اگر پسر باشد، به او ریاضی یاد میدهم، با هم ورزش میکنیم، ماهیگیری را به او یاد میدهم و ........."
” زن با خنده میپرسد: اگر دختر باشد چه؟
”شوهر لبخندی میزند و میگوید:
«اگر دختر باشد، مجبور نیستم چیزی به او یاد بدهم».
او همه چیز را به من خواهد آموخت: چگونه لباس بپوشم، چگونه غذا بخورم، چه بگویم و چه نگویم. خیلی زود، او برای من مثل یک مادر دوم میشود و حتی بدون انجام کار خاصی، همیشه من را قهرمان خود میداند. وقتی به او نه میگویم او درک بالایی دارد و متوجه میشود چرا. او همواره شوهر آیندهاش را با من مقایسه میکند.
مهم نیست چند سالش میشود، همیشه از من میخواهد که مثل شاهزاده خانم کوچک با او رفتار کنم. او برای من علیه دنیا میجنگد و اگر کسی به من صدمه بزند هرگز او را نخواهد بخشید.
” زن که کمی کنجکاو شده بود میپرسد: منظورت این است که دخترت همه این کارها را انجام میدهد، اما پسرت نه؟
” شوهر میگوید: "نه، نه! پسر من هم میتواند این کار را انجام دهد، اما با باید گذشت زمان یاد بگیرد. ولی، دختران با این ویژگیهای ذاتی به دنیا میآیند. پدر دختر بودن یک افتخار واقعی است. برای هر مردی!
زن لحظهای اندیشید و گفت: اما او برای همیشه با ما نخواهد بود.
شوهر با مهربانی پاسخ داد: "بله، اما ما همیشه با او خواهیم بود، در قلب او، هر کجا که او برود."
”دخترها فرشتهاند... آنها با عشق و مراقبت بیقید و شرط، به دنیا میآیند، این عشق و مراقبت محدود به دوران کوتاهی نیست، بلکه برای همیشه و همیشه خواهد بود!
تقدیم به تمام پدرانی که خوش شانس هستند و دختر دارند! ❤️
@Aghmiun
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼یه روز دیگه....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_شصتویکم رویا گفت پسراش اومدن خیلی وقته ندیدنش تو رو خدا بزار
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_شصتودوم
مراسم های مریم آبرومندانه برگزار شد و همه دوباره به زندگی عادی برگشتن ارثی که از مریم برای بچه ها مونده بود رقم خوبی بود و حمید برای خودش مغازه جدا گرفت و شغل حاج مسلم و ادامه دادحامد هم شرکتش و توسعه داد و تونست خونه و ماشین بخره یکی از همکاراش ونشون کرده بود و براش رفتیم خواستگاری و حامد ازدواج کردحمید خیلی سختگیر تر بود و هنوز قصد ازدواج نداشت رویا هم دانشگاه قبول شد و رفت تهران
🌹از زبان مریم🌹
صدای زنگ در اومد به رقیه خانوم گفتم مگه نمیشنوی نگاه خسته ای بهم کرد و گفت چشم الان رفت سمت در که فاصله اش از خونه زیاد بودبابام از خانزاده های با اصل و نسب تبریز بوداز وقتی چشم باز کرده بودم تو ناز و نعمت بودم تعریفی از نداری نداشتم اون موقع ۱۶ سالم بود و خواهرم چند سالی بود که ازدواج کرده بود
۳ تا برادر داشتم و یه خواهرمادرم چند تا دوست صمیمی داشت که هر روز خونه ما بودن و بعدها فهمیدم کارشون دعانویسی و فالگیری هست.اونقدری که مادرم به دوتا تار موی ما حساس بود رو هیچی حساس نبودزن داداشامم براساس همین معیار انتخاب کرده بود هر چی با حجابتر و پوشیده تر بهترهمیشه خدا با پدرم بحث داشتن آقام همیشه دعواش میکرد که سرت به زندگی خودت باشه اما مادرم گوش شنوا نداشت روزی نبود که با خاله هام جمع نشن و برای زندایی ها و عمه ها و اطرافیان نقشه نکشن انقد تو خونه دایی هام جنگ انداختن که دیگه کسی با ما رفت و آمدی نمیکردبرادرام ماهی یه بار می اومدن بهمون سر میزدن اما خواهرم بیشتر روزها خونه ما بودهمونطور که بالای ایوون وایساده بودم دیدم خواهرم اومد تو و با عجله خودشو رسوند بالاگفتم چخبرته مگه سر آوردی نفس نفس زنان پله ها رو دوتا یکی کرد و منو کنار زد و گفت برو کنارو همزمان هم مادرم و صدا کردمادرم که تو یکی از اتاقها بود اومد بیرون و گفت چخبرته دخترگفت مامان بدبخت شدم گفت چی شده گفت خواهرشوهرم دید که آب دعا رو ریختم جلو درشون و به مادرشوهرم خبر دادمامان دستش و گذاشت جلو دهنش و کشیدش تو اتاق و در و بست.رفتم پشت در فالگوش وایسادم مامان داشت آروم به ثریا میگفت برا چی داد میزنی هزار بار نگفتم اگه به گوش بابات برسه ما رو زنده نمیزاره ثریا گفت مامان دید خواهر شوهرم چیکار میکنم گیر داده که چیکار میکردی مامان گفت غلط کرده به اون چه مربوطه بگو داشتم تمیزمیکردم ثریا گفت آبروم رفت مامان
مامان یکم صداش و بابا برد و گفت عقل نداری تو میخوای شوهرت مطیع اونا بشه
باید تو مشتت بگیریش ثریا در و باز کرد و زود رفتم پشت ستون قایم شدم دم در وایساد و گفت با اینکارا مگه میشه مامان زد رو شونه اش و گفت تو بسپارش به من مثل موم میکنم تو دستات چند بار دیده بودم مادرم یه چیزی ریخته تو چای آقام متوجه نمیشدم فکر میکردم از علاقه زیادش هست بعدها چند باری شنیدم که دوستاش بهش چند تیکه کاغذ داده بودن بهش و چیزهایی بهش میگفتن کم کم داشتم از مامانم میترسیدم ثریا رفت پایین و داد زد رقیه یه چایی بیار برام
نشست کنار حوض.منم جوریکه انگار تازه اومدم ایوون رفتم پایین و گفتم چه عجب خواهر بزرگه از اینوراثریا گفت بیا بشین اینجا میخوام تو رو هم از اینجا ببرم پیش خودم با تعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم چطور؟گفت برادرشوهرم یه دل نه صد دل عاشقت شده مادر که داشت از پله ها پایین می اومد گفت غلط کرده با هفت جد و آباداش یکی رو دادیم برا هفت پشتمون بسه ثریا گفت میخوای به کی شوهرش بدی این تحفه رو نکنه زیر سر داری کسی رو مادرم گفت نه فعلا بچه اس این و نمیخوام همینطوری بدم بره.ثریا اخمی کرد و گفت اره من اضافی بودم باید زودتر میرفتم رقیه سینی چای بدست اومد کنار تخت و سینی رو گذاشت رو تخت و گفت خانوم جون چاییتونو اینجا میزارم سرد نشه ثریا گفت سرد هم بشه گرمش میکنی رقیه اخمی کرد و رفت سمت آشپزخونه.ثریا اومد نشست روی تخت و گفت از من گفتن قراره مادر شوهرم فردا پس فردا بیاد برا خواستگاری مامان دوباره گفت اشتباه کرده کاری میکنم کلا نتونه از این در بیاد توتو رو هم آقات اصرار کرد دادم به اونا وگرنه در شان ما نیستن دیدن لقمه قبلی چربتر بود گفتن بریم دوباره بکنیم ازشون اونا داشتن با هم بحث میکردن و من تو تصوراتم لباس عروس به تن کنار رحیم وایساده بودم اما از تصورش هم چندشم شد و تو دلم هزار تا فحش به خودم دادم.ثریا بلند شد و چادرشو برداشت و گفت من برم دیگه مامان گفت صبر کن یه چیزی باید بدم بهت ثریا اخمی کرد و گفت مامان ول کن دیگه مامان زهر ماری گفت و بلند شد و رفت از پله ها بالا و بعد کمی برگشت به من گفت برو بالا ببین رقیه لباسها رو درست تا کرده من که میدونستم نخود سیاه هست گفتم همینطور هم میگفتی برو بالا میرفتم
ادامه دارد...
@Aghmiun