eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این اهنگ رو بفرست برای بهترین رفیقت 🥰 ‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‎‌‎‎‌‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌ ‌‌‎‎‎‎@Aghmiun
✍️ *حدیث دل.....* زن بارداری از شوهرش می‌پرسد: «چه انتظاری داری؟ دلت دختر می‌خواهد یا پسر؟» شوهر پاسخ می‌دهد: "اگر پسر باشد، به او ریاضی یاد می‌دهم، با هم ورزش می‌کنیم، ماهیگیری را به او یاد می‌دهم و ........." ” زن با خنده می‌پرسد: اگر دختر باشد چه؟ ”شوهر لبخندی می‌زند و می‌گوید: «اگر دختر باشد، مجبور نیستم چیزی به او یاد بدهم». او همه چیز را به من خواهد آموخت: چگونه لباس بپوشم، چگونه غذا بخورم، چه بگویم و چه نگویم. خیلی زود، او برای من مثل یک مادر دوم می‌شود و حتی بدون انجام کار خاصی، همیشه من را قهرمان خود می‌داند. وقتی به او نه می‌گویم او درک بالایی دارد و متوجه می‌شود چرا. او همواره شوهر آینده‌اش را با من مقایسه می‌کند. مهم نیست چند سالش می‌شود، همیشه از من می‌خواهد که مثل شاهزاده خانم کوچک با او رفتار کنم. او برای من علیه دنیا می‌جنگد و اگر کسی به من صدمه بزند هرگز او را نخواهد بخشید. ” زن که کمی کنجکاو شده بود می‌پرسد: منظورت این است که دخترت همه این کارها را انجام می‌دهد، اما پسرت نه؟ ” شوهر می‌گوید: "نه، نه! پسر من هم می‌تواند این کار را انجام دهد، اما با باید گذشت زمان یاد بگیرد. ولی، دختران با این ویژگی‌های ذاتی به دنیا می‌آیند. پدر دختر بودن یک افتخار واقعی است. برای هر مردی! زن لحظه‌ای اندیشید و گفت: اما او برای همیشه با ما نخواهد بود. شوهر با مهربانی پاسخ داد: "بله، اما ما همیشه با او خواهیم بود، در قلب او، هر کجا که او برود." ”دخترها فرشته‌اند... آنها با عشق و مراقبت بی‌قید و شرط، به دنیا می‌آیند، این عشق و مراقبت‌ محدود به دوران کوتاهی نیست، بلکه برای همیشه و همیشه خواهد بود! تقدیم به تمام پدرانی که خوش شانس هستند و دختر دارند! ❤️ @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_شصتویکم رویا گفت پسراش اومدن خیلی وقته ندیدنش تو رو خدا بزار
مراسم های مریم آبرومندانه برگزار شد و همه دوباره به زندگی عادی برگشتن ارثی که از مریم برای بچه ها مونده بود رقم خوبی بود و حمید برای خودش مغازه جدا گرفت و شغل حاج مسلم و ادامه دادحامد هم شرکتش و توسعه داد و تونست خونه و ماشین بخره یکی از همکاراش ونشون کرده بود و براش رفتیم خواستگاری و حامد ازدواج کردحمید خیلی سختگیر تر بود و هنوز قصد ازدواج نداشت رویا هم دانشگاه قبول شد و رفت تهران 🌹از زبان مریم🌹 صدای زنگ در اومد به رقیه خانوم گفتم مگه نمیشنوی نگاه خسته ای بهم کرد و گفت چشم الان رفت سمت در که فاصله اش از خونه زیاد بودبابام از خانزاده های با اصل و نسب تبریز بوداز وقتی چشم باز کرده بودم تو ناز و نعمت بودم تعریفی از نداری نداشتم اون موقع ۱۶ سالم بود و خواهرم چند سالی بود که ازدواج کرده بود ۳ تا برادر داشتم و یه خواهرمادرم چند تا دوست صمیمی داشت که هر روز خونه ما بودن و بعدها فهمیدم کارشون دعانویسی و فالگیری هست.اونقدری که مادرم به دوتا تار موی ما حساس بود رو هیچی حساس نبودزن داداشامم براساس همین معیار انتخاب کرده بود هر چی با حجابتر و پوشیده تر بهترهمیشه خدا با پدرم بحث داشتن آقام همیشه دعواش میکرد که سرت به زندگی خودت باشه اما مادرم گوش شنوا نداشت روزی نبود که با خاله هام جمع نشن و برای زندایی ها و عمه ها و اطرافیان نقشه نکشن انقد تو خونه دایی هام جنگ انداختن که دیگه کسی با ما رفت و آمدی نمیکردبرادرام ماهی یه بار می اومدن بهمون سر میزدن اما خواهرم بیشتر روزها خونه ما بودهمونطور که بالای ایوون وایساده بودم دیدم خواهرم اومد تو و با عجله خودشو رسوند بالاگفتم چخبرته مگه سر آوردی نفس نفس زنان پله ها رو دوتا یکی کرد و منو کنار زد و گفت برو کنارو همزمان هم مادرم و صدا کردمادرم که تو یکی از اتاقها بود اومد بیرون و گفت چخبرته دخترگفت مامان بدبخت شدم گفت چی شده گفت خواهرشوهرم دید که آب دعا رو ریختم جلو درشون و به مادرشوهرم خبر دادمامان دستش و گذاشت جلو دهنش و کشیدش تو اتاق و در و بست.رفتم پشت در فالگوش وایسادم مامان داشت آروم به ثریا میگفت برا چی داد میزنی هزار بار نگفتم اگه به گوش بابات برسه ما رو زنده نمیزاره ثریا گفت مامان دید خواهر شوهرم چیکار میکنم گیر داده که چیکار میکردی مامان گفت غلط کرده به اون چه مربوطه بگو داشتم تمیزمیکردم ثریا گفت آبروم رفت مامان مامان یکم صداش و بابا برد و گفت عقل نداری تو میخوای شوهرت مطیع اونا بشه باید تو مشتت بگیریش ثریا در و باز کرد و زود رفتم پشت ستون قایم شدم دم در وایساد و گفت با اینکارا مگه میشه مامان زد رو شونه اش و گفت تو بسپارش به من مثل موم میکنم تو دستات چند بار دیده بودم مادرم یه چیزی ریخته تو چای آقام متوجه نمیشدم فکر میکردم از علاقه زیادش هست بعدها چند باری شنیدم که دوستاش بهش چند تیکه کاغذ داده بودن بهش و چیزهایی بهش میگفتن کم کم داشتم از مامانم میترسیدم ثریا رفت پایین و داد زد رقیه یه چایی بیار برام نشست کنار حوض.منم جوریکه انگار تازه اومدم ایوون رفتم پایین و گفتم چه عجب خواهر بزرگه از اینوراثریا گفت بیا بشین اینجا میخوام تو رو هم از اینجا ببرم پیش خودم با تعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم چطور؟گفت برادرشوهرم یه دل نه صد دل عاشقت شده مادر که داشت از پله ها پایین می اومد گفت غلط کرده با هفت جد و آباداش یکی رو دادیم برا هفت پشتمون بسه ثریا گفت میخوای به کی شوهرش بدی این تحفه رو نکنه زیر سر داری کسی رو مادرم گفت نه فعلا بچه اس این و نمیخوام همینطوری بدم بره.ثریا اخمی کرد و گفت اره من اضافی بودم باید زودتر میرفتم رقیه سینی چای بدست اومد کنار تخت و سینی رو گذاشت رو تخت و گفت خانوم جون چاییتونو اینجا میزارم سرد نشه ثریا گفت سرد هم بشه گرمش میکنی رقیه اخمی کرد و رفت سمت آشپزخونه.ثریا اومد نشست روی تخت و گفت از من گفتن قراره مادر شوهرم فردا پس فردا بیاد برا خواستگاری مامان دوباره گفت اشتباه کرده کاری میکنم کلا نتونه از این در بیاد توتو رو هم آقات اصرار کرد دادم به اونا وگرنه در شان ما نیستن دیدن لقمه قبلی چربتر بود گفتن بریم دوباره بکنیم ازشون اونا داشتن با هم بحث میکردن و من تو تصوراتم لباس عروس به تن کنار رحیم وایساده بودم اما از تصورش هم چندشم شد و تو دلم هزار تا فحش به خودم دادم.ثریا بلند شد و چادرشو برداشت و گفت من برم دیگه مامان گفت صبر کن یه چیزی باید بدم بهت ثریا اخمی کرد و گفت مامان ول کن دیگه مامان زهر ماری گفت و بلند شد و رفت از پله ها بالا و بعد کمی برگشت به من گفت برو بالا ببین رقیه لباسها رو درست تا کرده من که میدونستم نخود سیاه هست گفتم همینطور هم میگفتی برو بالا میرفتم ادامه دارد... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_شصتودوم مراسم های مریم آبرومندانه برگزار شد و همه دوباره به
از بالای ایوون مامان و ثریا رو میدیدم که مامان داشت یه چیزایی رو توضیح میداد و بعد چیزی که تو مشتش بود و گذاشت تو مشت ثریا و گفت برواینکارای مامان واقعا برام مضحک بود و اینکه ثریا چرا به حرفهای مامان گوش میده عصر بود که اقام برگشت خونه همیشه عادت داشت دست پر بیاد به محض اینکه می اومد تو حیاط منو صدا میکرد طبق معمول هم مریم مریم گفتناش کل خونه رو برداشته بودبدو خودمو رسوندم بهش و کت تو دستشو گرفتم گفت کجایی دختر من باید کل محل و خبر کنم تا تو بیای خندیدم و گفتم ببخشید آقا جون دستم بند بودخم شد کفشها و جوراباشو هم درآورد و بهم گفت برو اون دمپایی ها رو بیاردمپایی های زیر پله رو آوردم و پاش کرد و گفت پاشو ببرو بالا منم برم دست به آب و بیام کت سنگین آقام رو برداشتم و رفتم بالا جیبهاش همیشه پر کاغذ و کلید بود بردمش بالا مامان گفت بابات اومده گفتم اره زود بلند شد و رفت پایین میدونستم باز میخواد یه چیزی به خورد آقام بده اخرین بار شب تا صبح مرد بیچاره موند جلوی در دستشویی و بالا می آورد.تصمیم گرفتم هر چی آورد نزارم بخوره مادرم سینی بدست اومد دوتا شربت درست کرده بود اومد نشست کنار آقاجون و گفت بخور سرحال بشی آقام نگاهی به مادرم کرد و گفت چیز خورمون نکنی باز مادرم پشت چشمی نازک و کرد و گفت وا جلو این دختر اینطور حرف میزنی فکر میکنه من چیکار میکنم آقام خندید و گفت والا من خودم ازت میترسم چه برسه به اینامادرم ناراحت بلند شد و سینی شربت و برداشت و گفت اصلا نخور آقا جون پشت سرش داد زد بیار زن بیار بخورم تشنه امه مادرم رفت آقاجون آروم گفت پاشو برو یه لیوان آب برام بیارچشمی گفتم و تابی به دامن پلیسه ام دادم و بلند شدم مادرم شربتها رو ریخت ظرفشویی و رو به رقیه گفت میبینی شانس منو دیگه از دست من چیزی نمیخوره رقیه ریز خنده ای زد و گفت شوخی میکنه خانوم رفتم تو آشپزخونه و گفتم رقیه خانوم یه لیوان آب خنک بده ببرم برا آقام رقیه یه لیوان آب ریخت و داد دستم بردم برا اقاجون خورد و گفت دستت درد نکنه دخترم برو به مامانت بگو بیاد کارش دارم رفتم رو ایوون و مامان و صدا کردم اومد تو حیاط و گفت چخبرته صدات هفت همسایه رفت برو تو خجالت بکش دختر بی حیابا دلخوری گفتم آقاجون کارت داره گفت باشه برو تو اتاق اومدم برگشتم پیش آقام و نشستم مامان اومد تو و گفت چی شده آقاجون گفت بیا بشین کارت دارم مادرم با فاصله نشست آقاجون نگاهی به من کرد و گفت برو ببین رقیه خانوم شام چی میخواد درست کنه بگو بادمجون نپزه ها باشه ای گفتم و بلند شدم شدیدا کنجکاو بودم ببینم چی میخواد بگه رفتم پشت در قایم شدم مادرم گفت چی شده آقاجون بالش و گذاشت زیر سرش و دراز کشید و گفت حاج مسلم امروز اومده بود اجازه بگیره فردا شب بیان خونمون مامان گفت برا چی آقام گفت برا مریم دیگه.حاج مسلم و یکی و دوبار دیده بودم مرد قد بلند و پر ابهتی بود بنظرم کمی ترسناک بودمامان گفت اووف با اون زن نچسبش مگه اونا پسر مجردم دارن آقام گفت اره پسر کوچیکشون از چند نفر پرسیدم گفتن کلا با این خانواده فرق داره از این پسرای قرتی و امروزی هست انگار مامان گفت خب به درد ما نمیخوره پس آقام گفت روم نشد بگم نیان اول گفتم عروس خودتونه تشریف بیارید بعد پرس و جو کردم دیدم نه این به ما نمیخوره بزار بیان یه بهانه ای میاریم و میگیم نه مامان گفت والا نمیدونم تو هم با اینکارات فردا صبح مامان صدام کرد و گفت برو حموم و به خودت برس خودم و زدم کوچه علی چپ و گفتم خیره انشاءالله جایی قراره بریم گفت مهمون داریم امشب شونه ای بالا انداختم و برگشتم سمت در و گفتم مهمون شماس من باید برم به خودم برسم؟مامان نیشگونی از بازوم گرفت و گفت چقد تو چش سفیدی دختر وقتی میگم برو یعنی برو دیگه هزار تا سوال و جواب نداره که با اخم و حالت گریه گفتم اخه به من چه مهمون داریم نمیان که خواستگاری من پشت چشمی نازک کرد و گفت اتفاقا میخوان بیان خواستگاری باید طوری باشی که چشم دوماد بگیرتت و ما بگیم نه گفتم وا خب از همون اول بگید نه دیگه گفت نمیشه پسر حاج مسلم هست گفتم اون کیه داد زد سرم که شریک آقاته یعنی تو نمیشناسی گفتم نه والا من با مردا چیکار دارم که بشناسم یا نشناسم هلم داد سمت در و گفت برو دیگه به ناچار رفتم سمت حموم و هزار تا نقشه میکشیدم برای چای بردن و ناز کردن تو ذهنم دونه دونه لباسهامو میپوشیدم و خودمو تصور میکردم هزار تا قیافه برای پسره تجسم میکردم آرزو میکردم خوش قیافه و قد بلند باشه.یه ساعتی تو حموم موندم و بعد اومدم بیرون رفتم بالا مادرم در حال وردخونی و آب پاشی به گوشه گوشه خونه بوددم در وایسادم و همونطور که حوله رو دور موهام تاب میدام گفتم چیکار میکنی مامان،مامان دستپاچه شد و گفت هیچی دارم دعای برکت میخونم ادامه دارد... @Aghmiun