8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از چیزهایی که انسان رو خوشبخت میکنه وجدانه👌قبول دارین؟
@Aghmiun
*در مورد «پا» اگر نمی دانستید از امروز به بعد بدانید*
▪️هر دو پا با هم،
۵۰ درصد اعصاب بدن انسان،
۵۰ درصد رگ ها و
۵۰ درصد حجم خون، در آنها جریان دارد.
*راه رفتن*
▪️ پاها ، دارای بزرگترین شبکه گردش خون هستند که بدن را به هم متصل می کند.
*پس هر روز پیاده روی کنید*
▪️تنها زمانی که پاها سالم هستند جریان خون به آرامی جریان می یابد، بنابراین افرادی که عضلات پا قوی دارند قطعا قلب قوی خواهند داشت.
*راه رفتن*
▪️پیری، از پا به بالا شروع می شود.
*راه رفتن*
▪️با افزایش سن، بر خلاف زمانی که فرد جوان است، دقت و سرعت انتقال دستورات بین مغز و پاها کاهش می یابد.
*لطفا پیاده روی کنید*
▪️علاوه بر این، به اصطلاح کلسیم (کود استخوان) دیر یا زود با گذشت زمان از بین می رود و سالمندان را مستعد شکستگی استخوان می کند.
*راه رفتن*
▪️شکستگی استخوان در سالمندان به راحتی می تواند باعث ایجاد یک سری عوارض به خصوص بیماری های کشنده مانند ترومبوز مغزی شود.
*راه رفتن*
▪️آیا می دانید ۱۵ درصد بیماران مسن به طور کلی، حداکثر در عرض یک سال پس از شکستگی استخوان ران می میرند
*هر روز بدون شکستگی پیاده روی کنید*
▪️ ورزش کردن پاها، حتی بعد از ۶۰ سالگی، هرگز دیر نیست.
*راه رفتن*
▪️اگرچه پاهای ما به تدریج با گذشت زمان پیر میشوند، ورزش کردن پاها یک کار مادام العمر است.
*۱۰,۰۰۰ قدم راه بروید*
▪️تنها با تقویت منظم پاها می توان از پیری بیشتر پیشگیری کرد یا آن را کاهش داد.
*۳۶۵ روز پیاده روی*
▪️ لطفا روزانه حداقل ۳۰ تا ۴۰ دقیقه پیاده روی کنید تا مطمئن شوید که پاهایتان ورزش کافی دارند و از سلامت عضلات پایتان مطمئن شوید.
*به راه رفتن ادامه بده*
#پزشکی_سلامت
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_شصتوپنجم خواستم یواشکی از گوشه درنگاه کنم که دیدم داداشم وای
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_شصتوششم
نگاه خیره ای بهم کرد و منم با لبخند سرم و انداختمپایین گفت واقعا از کمالات چیزی کم ندارید گفتم لطف داریدگفت نمیدونم در مورد من چی ها شنیدین و چی ها گفتن گفتم چیزی نشنیدیم انقد هول هولکی شد که فرصت نشد کسی خبردار بشه خنده ای زد و گفت خب بهتره از زبون خودم بشنویدهمونطور که آقاجونم گفت من کلا با برادرام فرق دارم یعنی با راهو روش اونا سازگار نیستم برا همین کار خودمو دارم جدای از کار آقام.گفتم خیلی خوبه که رو پای خودتون وایسادین نگاهی بهم کرد و نگاهامون تو هم تلاقی خورد دلم داشت از جا کنده میشد گفت شما چی ؟ صحبتی، شرطی نداریداخه من چه شرطی باید میداشتم تو دلم گفتم من کلا آمادگی اینکه باهات حرف بزنم و نداشتم چه برسه شرط و شروط بزارم برا اینکه منم کم نیارم و خودی نشون بدم گفتم من به اخلاق بیشتر اهمیت میدم تا چیز دیگه آقام از گل نازکتر به ما نگفته تا حالابرا همین تاب و تحمل بد خلقی و. بد رفتاری رو نداریم اصلاهمونطور که میدونید تو خونه پدرم دست به سیاه و سفید نزدم اول کار انتظار نداشته باشین مثل دخترای دیگه بتونم خونه و زندگی رو جمع و جور کنم گفت اونا حل میشه قرار نیست که ما فوری عروسی کنیم نامزد میمونیم شما هم کم کم یاد میگیری با لبخند نگاهی بهش کردم که مامان چند ضربه زد به در و گفت حرفهاتون تموم نشد منتظر شماییم ما هر دو دستپاچه بلند شدیم و گفتیم تموم شده مامان نگاهی بهم کرد و گفت خب نتیجه بهرام زود از اتاق رفت بیرون مامان اومد جلو و گفت چشاتو در میارم یه ساعت چی میگین بهم گفتم وا مامان منکه چیزی نگفتم همش اون حرف زدگفتم بعد هم مگه جواب شما منفی نیست اینکارا برای چی هست مامان گفت تو رودروایسی موندم آقات اجازه داد نمیتونستم بگم که نه گفتم مامان پسر بدی نیستاویشگونی از بازوم گرفت و گفت چه بی حیا شدی تو دختراخی گفتم و منو هل داد سمت در و گفت بریم الان صداشون در میاد میگم گفتی باید فکرامو بکنم بعدگفتم باشه رفتیم تو اتاق و همه نگاهها سمت من و مامان بودپروین خانوم عروس بزرگشون گفت خب چخبر جواب عروس گلمون چیه؟نگاه با استرسی بهش کردم که مامان زود گفت اجازه بدین فکراشو بکنه حرف یه عمر زندگی هست حاج مسلم نگاهی سمت خانمش کرد و خانوم بزرگ ابرویی بالا انداخت و گفت یه جوری میفرماییدانگار ما رو نمیشناسیدغریبه که نیستیم اقام زود وارد عمل شد و گفت درسته ما همدیگرو میشناسیم اما بچه ها بار اولشون هست همدیگرو میبینن اجازه بدین جوونها یکم فکر کنن و رو کرد به بهرام و گفت شما هم پسرم فکراتو بکن
ببین بهم میخورید نمیخورید؟ حاج مسلم تسبیح تو دستشو جمع کرد و گفت درسته انشاءالله خیره هرچه پیش آید خوش آید و نگاهی به پسراش کرد و گفت یاالله بلند شید زحمت و کم کنیم بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن ثریا اخمی کرد و یه گوشه نشست رقیه مشعول جمع کردن ظرفها بود منم بلند شدم و کمک رقیه خانوم بکنم که اجازه نداد و گفت نه خانوم خودم جمع میکنم
شوهر ثریا نگاهی بهش کرد و گفت پاشو بریم دیگه زنداداشام بلند شدن و گفتن ما هم زحمت و کم کنیم مامان و آقاجون اومدن تو اتاق و گفتن کجا بشینید هنوز زوده داداشام بلند شدن و گفتن بریم انشاءالله کار زیاد داریم بعد این برا مراسم های بعدی میاییم یکی یکی بلند شدن و رفتن و اخرین نفر ثریا و شوهرش بلند شدن مامان اصلا محلی به شوهر ثریا نمیداد اونم بهش برخورد و رفت سمت حیاط وگفت منتظرم پایین ثریا با اخم بلند شد و رفت سمت آقام و گفت ما هم بریم دیگه آقاجون بغلش کرد و گفت بسلامت بعد رفتن همه من و مامان و آقام تنها شدیم آقام رو کرد به من و گفت خب نظرت چیه سرم و انداختم پایین و سرخ شدم مامان پیش دستانه گفت قرارمون از اول این بود که بگیم نه آقا جون دستی به ریشهاش کشید و گفت.پسر خوب و معقولی بنظر میرسیدبا ذوق چشم دوختم به آقام مامان گفت وا مرد مگه خودت نگفتی پشت سرش حرف میزنن آقام گفت مردم زیاد حرف میزنن الان پشت سر ما مگه کم حرف هست مامان با تعجب نگاهی به آقام کرد و گفت وا چه حرفی پشت سر ما هست آقام نگاهی بهش کرد و گفت کارهای تو اینکه هر روز خونه این و اون فالگیر و دعا نویسی مامان صداشو برد بالا و گفت وا هر کی گفته غلط کرده آقام گفت بشین بابا الان حرف چیز دیگه اس برگشت نگاهی بهم کرد و گفت مریم خانوم نظر تو چیه با این حرف آقام سرخ شدم و دستپاچه گفتم نمیدونم هر چی شما بگیدآقام خندید و گفت ما که خودمونم نمیدونیم چی بگیم مامان گفت از اول قرارمون همین بود که بگیم نه دختر دسته گلم و نمیتونم بدم دست این و اون
آقام خنده ی بلندی کرد و گفت اون یکی رو که خوب خرجش کردی چیشون به ما میخورد.از اول هم معلوم بود پسره بخاطر پول اومده سمت ماهر روز میاد دم مغازه و هزار تا قصه میبافه تا خونه براش بخرم
ادامه دارد....
@Aghmiun
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂حال دلتون خوش....
😉دلسوخته
@Aghmiun
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😉ازخوبای روبیکا😂😂😂
@Aghmiun